تبليغاتX
روستای فطرت آباد - فرياد بزن ژان!
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

 

۱

مدير روي تخت درازكش خوابيده و لوله‌ي خون‌گيري روي دست‌ش چسبانده شده. خبرنگار جسورانه جلو مي‌رود و دوربين هم پشت سرش. دست مي‌برد و بي‌اجازه‌ي مدير خفته، چسب را مي‌كند و بلند مقابل خود مدير و ديگر ناظران و حاضران، به ميليون‌ها نفر كه مانند من و هم‌سرم با چشمان گردشده پاي تلویزیون نشسته‌ايم نشان مي‌دهد كه بله، آقاي مديركل انتقال خون يزد الكي و نمايشي دارد خون مي‌دهد و فيلم‌بازي مي‌كند!

اخبار 20:30 هم با افتخار اين صحنه را به نمايش مي‌گذارد و به جاي توبيخ خبرنگار بي‌اخلاق، ‌به سينه‌اش مدال افتخار جسارت و شجاعت مي‌زند. به پاس آن افشاگري بزرگ‌ش!

و يك روز بعد مدير بالاتر، احتمالا در حالتي كه خشم بر او غلبه كرده، همان حالتي كه گفته‌اند در آن نبايد تصميم گرفت، مدير بي‌نوا و بي‌آبروشده را از كار عزل مي‌كند. بدون آن‌كه بشنود دفاع‌ش را.

*

۲

تلويزيون دارد شاهكار رييس‌جمهور منتخب نظام را در گفت‌وگو با يك خبرنگار پير نشان مي‌دهد. چهار سال كافي است براي عادت‌كردن به شنفتن آن قبيل حرف‌ها و سكوت‌ و تحمل. اما به يك‌باره اتفاقي عجيب مي‌افتد كه صبر از كف مي‌رود. بر صفحه‌ي تلويزيون گفت‌وشنود خبرنگار با عوامل پشت‌صحنه‌اش كه به صورت شخصي و در گوشي بوده زيرنويس مي‌شود كه مي‌گويد «ژان من دارم ديوونه مي‌شم!» و... .

و اين يعني صداوسيما ـ همان كه قرار است دانش‌گاه باشد ـ علناً دارد گوشي خبرنگار كه عرصه‌ي شخصي اوست را شنود مي‌كند و با افتخار زيرنويس مي‌كند!

*

۳

هنوز دور نشده‌ايم از روزهاي كثيف انتخابات كثيف گذشته. روزهايي كه جماعت سوپرانقلابي و حزب‌اللهي و ذوب در ولايت مرتب با اس‌ام‌اس‌هاشان منورمان مي‌كردند. اس‌ام‌اس‌هايي كه محور اصلي‌شان مانور بر يك عيب فردي يعني لكنت زبان گهگاهي كانديداي رقيب و «چيز»گفتن‌ش بود.

*

از خودم مي‌پرسم: داريم به كجا مي‌رويم؟

و پاسخ مي‌شنوم: مگر اين حرف‌ها، اين رفتارها، جديد است؟ مگر پيش‌تر اوج اخلاق اسلامي را در اين جماعت سراغ نداشتي؟ مگر اولين‌بار است كه صابون اخلاق اين جماعت به تن‌ت مي‌خورد؟ مگر غير از اين است كه اينان همان جماعتي‌اند كه در پايگاه‌هاي بسيج‌شان و در حاشيه‌ي هيأت‌ سينه‌زني‌شان و در محفل قهوه‌خانه‌ و قليان‌شان، چيزي جز غيبت ديگران در چنته‌شان نيست و حرفي غير از وصف خصوصيات و منكرات دختران محله و دانشكده و توصيف روابط خيالي آن‌ها با ديگر پسران و شرح روابط نامشروع خلق‌الله باهم ندارند كه بزنند؟ مگر اين جماعت همان‌ها نيستند كه از هر ده كلمه‌اي كه از دهن‌شان خارج مي‌شود دست‌كم چهارتاش اشارتي به كمر و زيركمر دارد؟

جماعتي كه قربه الي الله تهمت مي‌زنند، قربه الي الله فحش مي‌دهند، قربه‌الي الله به زندگي شخصي ديگران سرك مي‌كشند.

جماعتي كه دين‌شان، انقلاب‌شان، احساس تكليف‌شان، وظيفه‌ي ديني وانقلابي‌شان، به‌شان اجازه مي‌دهد هر حرامي، هر منكري، هر قبيحي، را مرتكب شوند و وجدان آسوده دارند كه قصدشان خير است و راه‌شان حق!

مگر بار اول‌شان است؟

مگر قرار است بار آخرشان باشد؟

و مگر غير از آن است كه فرمود «مردمان به حاكمان‌شان شبيه‌ترند تا پدران‌شان». و مگر اين درست همان درسي كه نيست كه اين جماعت پاي منبر و وعظ و عمل حضرات حاكم و مسئول در طول سال‌ها فرا گرفته‌اند و حال دارند درس پس مي‌دهند؟

حكومتي كه مسئول‌ش دروغ بگويد، پرده‌دري كند، بي‌اخلاقي كند، مخالف را به لجن بكشاند، آيا از هواداران‌ش جز اين بايد انتظار داشت؟

*

من حال‌م‌ از ديني كه مجوز مي‌دهد به دين‌داران‌ش كه به نام او هر غلطي دل‌شان مي‌خواهد بكنند، به هم مي‌خورد.

من حال‌م از ديني كه براي بي‌اخلاقي و هتاكي و پرده‌دري و بي‌آبروكردن ديگران مجوز شرعي صادر مي‌كند، به هم مي‌خورد.

من حال‌م از ديني كه در آن بيرون‌آمدن يك تار مو از زير روسري معصيت كبيره است، اما تهمت و دروغ و غيبت نقل نبات دين‌داران‌ش و زعماشان است به هم مي‌خورد.

من حال‌م از ديني كه از غفلت يك لحظه‌اي و غريزي دو جوان نمي‌گذرد و خون به چهره مي‌دواند، اما بر هزار نكبت و كثافتي كه عمري‌ست گريبان مدعيان‌ تبليغ‌ و ترويج‌ش را گرفته و رها نمي‌كند، چشم مي‌بندد به هم مي‌خورد. 

من حال‌م از ديني كه اين‌همه كينه و نفرت و خشم و بغض نسبت به هم‌نوع، نسبت به منتقد، نسبت كه دوست چندماه پيش كه حق بر گردن‌ت دارد، نسبت به معترضي كه دل‌سوز توست، و اصلاً نسبت كه به كسي با تو مخالف است، در دل دين‌دارش مي‌پرورد به هم مي‌خورد.‌

من كافرم به دين جعلي شمايان! به اسلام مزورانه و آلوده به هزار منيت شمايان! به تشيع خودساخته و خودخواسته‌ي انحرافي شمايان! لكم دينكم و لي دين!

من بنده‌ي خدايي هستم كه ستار العيوب است. خدايي كه به يك خطا، به صد خطا، به هزاران خطا، آب‌روي بنده‌اش را نمي‌ريزد؛ بل‌كه برگردد. خدايي كه دل‌ش براي بنده‌اش بيش‌تر از خود او مي‌سوزد. خدايي كه بنده‌اش را دوست‌تر مي‌دارد از خودش حتا.

من بنده‌ي خدايي كه هستم كه پوشاننده است. آبرودار است. امانت‌دار است. حتا وقتي ظلم مي‌كني، محبت مي‌كند. خدايي كه با محبت‌ش بنده مي‌كند و به مهرش شرمنده. خدايي كه گناه‌ترين گناه نزدش نوميدي است از رحمت‌ش. خدايي كه تواب است. پل‌هاي پشت سر بنده‌اش را خراب نمي‌كند. راه بازگشت‌ش را نمي‌بندد. خدايي كه تشنه‌تر است به بازگشت بنده‌ي خطاكار از خود او.

من مؤمن به ديني هستم كه دين محبت است. و شريعتي كه شريعت سهله و سمحه است. ديني كه نيامده تا بندگان‌ش را به تعب بيندازد. و روزگار را براي‌شان سخت و تيره و تار كند.

من مؤمن به اسلامي‌ هستم كه رسول‌ش فرمود آبروي مؤمن نزد خدا از پرده‌ي كعبه محترم‌تر است.

من مؤمن به رسولي هستم كه از مردم است. و سخت است بر او آن‌چه مردم را مي‌آزارد. و حريص است بر هدايت آنان. و با مؤمنان رئوف و مهربان است.

من بنده‌ي رسولي هستم كه آن‌قدر بر حال و روز بندگان خدا خايف بود و دل‌نگران؛ كه حتا گلايه‌ي مهربان‌ترين مهربانان را هم برانگيخت كه: ليس عليهم بمصيطر!

من بنده‌ي آن رسولي هستم كه چون فاتح شد، بر شهري كه آن‌همه بر او ظلم كرده بود، بر شهري كه مردمان‌ش آن‌ ميزان بر او و دوستان و خاندان‌ش ستم كرده بودند، غضب نكرد، و وقتي از سپاه خود شنيد كه امروز روز انتقام است، فرياد زد كه نه!‌ اليوم يوم المرحمه. و خانه‌ي سردسته‌ي دشمنان‌ش را در كنار كعبه يكي از چندمكاني قرارداد كه هركس بدان‌جا درآيد در امان است!

من بنده‌ي آن رسولي هستم كه چون يك روز آن زن يهودي بر سرش خاكستر نريخت، جوياي احوال‌ش شد و چون شنيد بيمار است، به عيادت‌ش رفت!

من شيعه‌ي امامي هستم كه در مكتب‌ش سرشناس‌ترين مخالفان، آزاد بودند تا اقامه‌ي دليل و برهان كنند، تا در پناه امنيت و آزادي‌اي كه او پديد‌ آورده بود، آزادانه از اعتقاد خود به رساتر آوايي دفاع كنند، اعتقادي كه بر الحاد بود، نه فقط بر يك اختلاف‌نظر و عقيده‌ي جزيي.

من مؤمن به امامي هستم كه بر مخالفان‌ش نمي‌شوريد، كه با دليل عقلاني به مصاف‌شان مي‌رفت، و به جاي زور بازو، قدرت منطق و فهم‌ش را به رخ‌شان مي‌كشيد.

من شيعه‌ي امامي هستم كه به اخلاق خوش و به مهرباني، مخالفان‌ش را شرمنده مي‌ساخت. به امامي كه دشمن‌ترين دشمنان‌ش بر عدالت و امانت او معترف بودند.

من بنده‌ي آن امامي هستم كه حتا در مقتل، حتا در آن‌گاه كه خنجر به دست قاتل‌ش است، دست از ارشاد او برنمي‌دارد، و به هدايت‌ كسي كه تا آن‌جا آمده اميد دارد.             

من شيفته‌ي آن امامي هستم كه وقتي اعرابي از راه رسيد و هرچه از دهان‌‌ش درآمد نثار او و پدرش كرد، چون لب فروبست، از او پرسيد تازه رسيده‌اي، نان داري، آب داري، جاي خواب داري؟ و به خانه‌اش برد و سكنا‌ي‌ش داد و اطعام‌ش كرد. و بنده‌ي محبت‌ش ساخت.

من شيعه‌ي مکتبي هستم كه پيرو راستين‌ش، فرمانده‌ سپاه‌ش، نظامي قدرتمندش، وقتي از بازار كوفه مي‌گذشت و كسي به جهل بر سرش آشغال ريخت، غضب نكرد، خون جلوي چشم‌ش را نگرفت، دست به شمشير نبرد، به زندان‌ش نيفكند، به سربازان‌ش فرمان نداد بلايي به سرش بياورند كه بفهمد نبايد با حيثيت بزرگان حكومت علي بازي كرد. بل‌كه به مسجد درآمد و به دعا در حق آن فرد نشست و گريست.

*

چشم مي‌گردانم به اطراف‌م. همه به جان هم افتاده‌اند! بي‌اخلاقي سكه‌ي روز شده است و افشاگري، هنر متعالي. هر كه هرچه از ديگري، از مخالف‌ش، مي‌داند، بر سر كوچه فرياد مي‌كند. جماعت مدعي دين و انقلاب در بي‌آبروكردن مخالفان‌شان از هم سبقت مي‌گيرند. هركه بيش‌تر پرده‌دري كند، هركه بتواند نغزتر فحاشي كند، هركه ناسزايي بديع بيافريند، هركه لقب استهزاآميز جديدي خلق كند، پيش‌رو است، برنده است، پيروز است.

دل‌م گرفته است. هواي دل‌م باراني است. كاش محرم امسال، زودتر فرا‌ آيد و به فرياد رسد.

ياد صحنه‌اي از فيلم «ژاندارك» مي‌افتم كه خيلي به اين روزهاي ما شبيه است. آن صحنه كه پس از جنگي طاقت‌فرسا، سپاهيان پيروز به جان اجساد دشمن افتاده‌اند به قصد غنيمت‌ستاندن. مست از پيروزي، هر كس به هر قيمت مي‌خواهد چيزي از آن خود كند. و اين ميان يكي هم دارد با سنگ بر سر جنازه‌اي مي‌كوبد تا دندان‌هاش را درآورد به غنيمت!...

*

هاي ژاندارك!

منتظر چه هستي؟

فرياد بزن! فرياد بزن! فرياد بزن!

بلند! بلندتر!

مگر نمي‌بيني خون‌ها را

كه بر رخ مسيح شره مي‌شوند

مگر نمي‌شنوي صداش را كه تو را مي‌خواند:

«ژان! داري با من چه كار مي‌كني؟»

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388   توسط محسن حسام مظاهری  |