تأملي در پديده‌ي رو به رشد «حجت‌الاسلام دكتر»

 

  به مارماهي ماني! نه اين تمام و نه آن

منافقي! چه كني؟ مار باش يا ماهي!

(كليله و دمنه)

 


 دودل مانده بودم در برزخ حوزه يا دانش‌گاه. دل‌ام سويي مي‌كشاند و عقل‌ام سوي ديگر. با خيلي‌ها مشورت كردم. خيلي‌ها؛ از چهره‌هاي شاخص حوزوي گرفته تا اساتيد دانش‌گاهي و حتا جريان روشن‌فكري. بي‌فايده بود. هر كس نسخه‌ي خود را مي‌پيچيد و هيچ دو نسخه‌اي شبيه هم نبودند. از جمله يكي‌شان كه آن روز يكي از فضلاي حوزه بود و امروز از سياست‌مداران تندرو است، مي‌گفت «مي‌خواهي بروي دانش‌گاه، جامعه‌شناسي بخواني كه چه؟ جنس اين علوم جوري است كه اگر بروي داخل‌شان ديگر به درد حوزه نمي‌خوري! ذهن‌ت رو اگه ماركس و كنت پُر كردن ديگه هرچي هم ما سعي كنيم نمي‌شه درست‌ش كرد.» و از ما منظورش حوزه بود. اين را البته كسي مي‌گفت كه خود علاوه بر اجتهاد، چهار پنج تا مدرك فوق‌ليسانس و دكترا در رشته‌هاي علوم انساني از دانش‌گاه‌هاي مغرب‌زمين داشت و عالم غيرمتعظ بود. در مقابل كس ديگري، آن هم معمم، كه ايضاً از چهره‌هاي شاخص جريان روشن‌فكري آن روز بود و از سياست‌مداران تندرو امروز، مي‌گفت «حوزه مي‌خواهي بروي چه كار؟ چند سال‌ات مي‌گذرد فقط به عربي‌خواندن و منطق. اسلام را اگر مي‌خواهي بشناسي كتاب‌هاي مطهري و مصباح را بخوان! همين‌هاست. حوزه خبري نيست! همين جامعه‌شناسي خودت را بخوان و والسلام.» ايشان هم البته مانند نفر قبلي، پيش‌‌وند «دكتر» پيش از نام‌اش داشت (و دارد) و رطب‌خورده‌اي بود كه منع رطب مي‌كرد.

من اما هيچ‌كدام اين نسخه‌ها را برنگزيدم. نسخه‌ي خودم را نوشتم. چندي پس از آغاز تحصيل‌ام در «دانش‌گاه تهران» و رشته‌اي كه مي‌خواستم، راهي «مدرسه‌ي علميه‌ي امام مهدي(ع)» شدم و نام‌نويسي كردم. چهار روز اولِ هفته دانش‌جو بودم و دو روز آخر طلبه. چهار روز اول جامعه‌شناسي گيدنز مي‌خواندم و دوركيم و وبر، و دو روز آخر منطق غرويان و صرف و فقه و اخلاق.

چند صباحي اين دوزيستي استمرار داشت تا كم‌كمك ناسازگاري‌هايي رخ نمود. در برزخ دو دنيايي كه ميان‌شان را هروله مي‌كردم، نزاعي درگرفت بيرون از اراده و خواست من. و در مقطعي گردوخاك‌اش چنان بلند شد كه ديگران هم توانستند ببينند. و رسيد به آن‌جا كه:

ـ آقاي مظاهري! امروز بعد از كلاس اخلاق فرصت داريد كمي با هم قدم بزنيم؟ عرضي هست.

حاج‌آقاي داودآبادي بود؛ مدير مدرسه؛ كه به عادت هميشه‌اش سر به زير و آرام و جدي سخن مي‌گفت. شست‌ام خبردار شد كه قصه چيست. پيش از ظهر، بعد از كلاس حاشيه‌ي خيابان را در سايه‌سار درختان قدم زديم، هر دو سر به زير افكنده. من گوش بودم و او زباني كه مي‌گفت از نگراني‌هاش و دغدغه‌هاش براي من و وضعيت درسي‌ام و اين‌كه چرا ديگر دل به درس نمي‌دهم و خوب مباحثه نمي‌كنم و مطالعه‌ي پيش از كلاس ندارم و به تكاليف صرفي و منطقي نمي‌پردازم و... . گفت و گفت تا رسيد به آن‌جا كه بايد:

ـ به هرحال اين وضعيت من را وادار مي‌كند كه ازتان بخواهم تكليف خودتان را معلوم كنيد. من نگرا‌ن‌ام كه رفتار شما در ديگر طلبه‌ها هم تأثير سوء بگذارد كه دارد مي‌گذارد. اگر مي‌خواهيد در اين مدرسه طلبه بمانيد، با اين روال نمي‌شود. تا هفته‌ي ديگر خبر دهيد كه تصميم‌تان چيست. 

آرام، «چشم»ي گفتم و خداحافظي كردم. كلاس فقه ظهر را نرفتم. تصميم‌ام را پيش‌تر گرفته‌ بودم و مي‌دانستم كه پنج‌شنبه‌ي ديگر، ساعت 6 صبح سر كلاس صرف نخواهم بود. تكه‌اي از دل‌ام را همان‌جا گذاشتم و برگشتم خواب‌گاه.

سال‌هاي بعد از آن روز، چند مقطعي باز هوايي ‌شدم كه حوزه را از سر گيرم. و پرس و جو ‌كردم كه چه‌گونه مي‌شود يك‌باره پايه‌ي شش يا هفت را امتحان بدهم و... .اما حالا راست‌اش چندي است كه ديگر اين سودا را از دل رانده‌ام. 10سال گذشته و حالا مي‌فهمم كه حق با آن دو «حجت‌الاسلام دكتر»ي بود كه از من مي‌خواستند دل يك‌دله كنم. و كردم.

*

چندي پيش در همايشي «ملي» شركت داشتم كه موضوع‌اش توسعه بود. به دلايلي كه بماند، غالب سخن‌رانان همايش از آقايان «روحاني» بودند و بسياري‌شان هم حجت‌الاسلام دكتر. در يكي از كميسيون‌ها يكي از ايشان مقاله‌اي ارايه مي‌كرد با موضوع توسعه‌ي پاي‌دار و مباحثي گفت كه در پايان اعتراض و خشم چند نفري از جماعت مكلا را برانگيخت كه اين حرف‌ها علمي و تئوريك نيست و من‌درآوردي است و قس علي‌هذا. خصوصاً يكي از ايشان به صراحت دلايلي در رد مباحث حاج‌آقا بيان كرد و به آمارهاي رسمي توسل جست و پژوهش‌هاي معتبر. منتظر بودم ببينم عكس‌العمل حاج‌آقاي سخن‌ران چيست. هماني بود كه حدس مي‌زدم. بعد از شنيدن انتقادات، اولين جمله‌اي كه گفت اين بود:

«البته شايد خوب نباشد بگويم؛ ولي بنده خودم دكتراي اقتصاد دارم.»

دليل نياورد كه منتقدان را قانع كند. در مقابل آمار، آماري ديگر رو نكرد. به پژوهشي كه نتايج‌اش مغاير با پژوهش‌هاي مدنظر منتقدان باشد ارجاع نداد. بلكه در عكس‌العملي طبيعي، ناخودآگاه و البته كاملاً منفعلانه گفت كه او هم مدرك دكترا دارد! بي‌اغراق آه از نهادم بلند شد. سري به تأسف تكان دادم و از سالن بيرون آمدم. رفتم به كميسيوني كه در سالن مجاور برقرار بود. آن‌جا كه ديگر شاه‌كار بود! باز صدرحمت به آن سخن‌ران قبلي كه لااقل كوشيده بود زبان‌ و بيان‌اش را به زبان و بيان آكادميك نزديك كند و مثلاً‌ براي مقاله‌اش پاورپوينت آماده كرده بود (گرچه با همان فونت تايمز نيو رومن!) و... . سخن‌ران كميسيون دوم كه از اساس هيچ در قيد و بند اين زخارف نبود. دو برگه A4 دست‌اش گرفته بود و در پاسخ به تعريض يكي از حضار كه پاورپوينت بحث‌شان پس كجاست؟ گفت «آقا من توسعه‌نيافته‌ام! با اين‌چيزها هم مخالف‌ام! الان هم از سفر تبليغي برگشته‌ام.» طرفه آن‌كه موضوع خطابه‌ي همين حاج‌آقاي ـ به فرموده‌ي خود: ـ توسعه‌نيافته، نقد نظريات توسعه‌ي غربي بود! ديگر روشن است كه محتواي مباحث چه بود. در باب موضوعي كه كاملاً‌ تخصصي است جوري يله و رها و بي‌قاعده سخن مي‌گفت كه گويي يك منبري درجه چندم دارد احكام غسل را براي جماعتي از عوام بيان مي‌كند. با كنايه و مطايبه و بذله‌گويي تا شيرفهم شوند و همين‌طوري يك‌هو شيرجه نزنند توي حوض‌چه‌ي كنار آبادي به خيال غسل! چنان سطحي و دم‌دستي و البته با كمال اعتماد به نفس، نظريات غربي‌هاي بخت‌برگشته را نقد مي‌كرد كه به گمان‌ام هر دانش‌جوي ترم دوم ليسانس جامعه‌شناسي يا توسعه مي‌توانست في‌المجلس پاسخ‌اش را بدهد. بيش‌تر ماندن را براي تمدد اعصاب زيان‌آور ديدم. برخاستم و پشت سر آن دو سه روحاني ديگر كه گويا آن‌ها هم طاقت‌شان طاق شده بود، از سالن زدم بيرون.

*

قدم‌زنان در راسته‌ي خياباني كه مرا از محل همايش به خيابان اصلي مي‌رساند براي چندمين بار به اين انديشيدم كه آخر چرا بايد اين‌گونه باشد. و باز به همان پاسخ هميشه‌گي رسيدم كه اين‌همه آفت اختلاط دو دنيا است و نتيجه‌ي برزخ‌نشيني. آفت برداشتن دو هندوانه با يك‌دست و گنجاندن بيش از دو مصراع در يك بيت.

*

تعارف را بايد كنار گذاشت. واقعيت‌هايي، بيرون از آن چيزي كه مطلوب ماست، وجود دارد. و در موضوع محل مناقشه‌ي حالا، واقعيت آن است كه دين و علوم ديني يك دنيا است و علومي از جنس علوم انساني و خاصه علوم اجتماعي دنيايي ديگر است. (اگر نگوييم هم‌چنين ديني ديگر.) هركدام اين دو دنيا مجموعه قواعد و رسم و رسوم و آداب و قوانين و ارزش‌هاي خاص خود را دارند. و به همين اقتضا هركدام «انسان» خود را مي‌خواهند و مي‌پرورند. يك انسان به حكم آن‌كه يك عمر در دنيا بيش‌تر ندارد، مي‌تواند ساكن يكي از اين دو عالم باشد. گرچه مي‌تواند مثال گردش‌گران، هر از گاه به وقت نياز يا طلب يا هوس، سركي به عالم ديگر كشد و چندصباحي به سياحت در آن بپردازد. نيز مي‌تواند دل از يكي بركند و رخت برگيرد و رحل اقامت در ديگري افكند. اما نمي‌توان شهروند هر دو شهر بود و در يك‌ زمان ساكن هر دو وادي. اين واقعيتي است كه در زمان ما بسياري نمي‌خواهند آن را باور كنند و ساده‌انديشانه سعي در انكار آن دارند.

اين ژاژخايي در جماعت حوزويان البته هواخواهان بيش‌تري دارد كه در سال‌هاي پس از انقلاب روز به روز هم بر تعدادشان افزوده مي‌شود. ماحصل اين رويكرد ظهور پديده‌ي اعجاب‌آوري شده است به نام «حجت‌الاسلام‌دكتر»ها (و در مواردي حتا «آيت‌الله دكتر»ها)؛ ناظر به جماعتي كه لباس روحانيت بر تن دارند و سيماي معممين، اما پيش‌وند نام‌شان به شكل نامأنوسي زايده‌اي به نام «دكتر» چسبانيده شده است. كه البته براي آن احترام و ارزش بسياري هم قايل‌اند و به آن مي‌بالند و با آن فخرفروشي مي‌كنند. اينان چند صباحي، معمولاً‌ تا سطوح مياني (و وقتي بتوان مدرك معادل ليسانس گرفت، نه تا اجتهاد) درس حوزه مي‌خوانند و پس از چندي به سرشان هواي دانش جديد مي‌خورد و عزم دانش‌گاه‌هاي علوم انساني (وطني يا فرنگي) مي‌كنند و كنكور ارشد يا دكترا مي‌دهند و به هر ضرب و زور مي‌شوند دانش‌جوي علوم انساني. اين ميان بيش‌تر هم قرعه به نام "فلسفه‌" و هم‌خانواده‌هاي‌اش ("فلسفه‌ي غرب"، "فلسفه‌ي علم"، "فلسفه‌ي دين"، "فلسفه‌ي اخلاق" و...) و بعد "اقتصاد" و بعدتر "جامعه‌شناسي" مي‌خورد و خلاصه پس از چند سال حاج‌آقاي طلبه‌ي پيشين، ترقي كرده، به مرحله‌اي مي‌رسد كه هم حجت اسلام است و هم دكتر دانش غربي!      

اما دليل رواج اين پديده چيست؟ و چرا برخي طلاب علوم ديني سوداي طلب علوم غيرديني هم به دل دارند؟ به نظر مي‌رسد انگيزه‌هاي اين جماعت يك‌سان نيست و دلايل چندي را مي‌توان ذكر كرد، كه از آن جمله اند:

دسته‌ي اول:

دسته‌اي از اين جماعت را ـ صراحتاً بايد گفت ـ تنها مرعوب‌بودن در مقابل "دانش‌گاه "است كه به دانش‌گاه مي‌كشاند. اين جماعت كه اغلب انگيزه‌هاي اوليه‌ي محكم و مستدلي در ورود به حوزه نداشته‌ و به دلايلي از جمله خواست و تحميل والدين يا محيط زندگي و... بالاجبار به حوزه رانده مي‌شوند، در تمام سال‌هاي حوزه‌نشيني حسرت رفتن به دانش‌گاه را در دل پنهان داشته و با خيال دانش‌گاه چونان شهري آرماني و مطلوب و سراب دانش‌جويي و كسب مدارج و عناوين دانش‌گاهي شب و روز را به‌هم مي‌رسانند. و هميشه مترصد فرصتي اند تا آن مانع اوليه‌ي ورود به دانش‌گاه از سر راه‌شان برداشته شود.

دسته‌ي دوم:

گروهي ديگر از اين جماعت هم كساني‌اند كه شخصيت‌شان وابسته‌گي غريبي دارد به القاب و عناويني كه پيش و پس نام‌شان بيايد؛ چونان‌كه زندگي بي اين القاب غيرممكن است! اينان را پيش‌وند «حضرت حجت‌الاسلام و المسلمين» يا حتا «حضرت آيت‌الله» كاملاً كفايت و ارضاء نمي‌كند و نياز به عناوين «باكلاس»تري دارند. چندان هم مهم نيست كه مدرك‌شان از چه رشته‌اي باشد يا از كدام دانش‌گاه و مؤسسه صادر شود. مهم نفس بودن‌اش است. همين ماجراي اخير «ارتقا»(!)ي تبديل «مدرسه‌ي عالي شهيدمطهري» به دانش‌گاه مثال حي و حاضر اين جماعت است. بخوانيد استدلال مدير محترم مدرسه حضرت آيت‌الله ‍[...] را كه فرموده بودند (با اين مضمون) كه ما چون مي‌خواهيم با دانش‌گاه‌هاي معتبر داخلي و خارجي مكاتبه و تعامل كنيم، اين نام "مدرسه" افت كلاس دارد و ما را جدي نمي‌گيرند! ولي اگر اسم‌مان بشود دانش‌گاه خيلي تحويل‌مان مي‌گيرند+!! البته قصور اطرافيان حاج‌آقا است كه به عرض نرسانده‌اند، فارغ از هر حرف ديگر، بد نيست بدانيد بسياري از نهادهاي علمي همان مغرب‌زمين كه مي‌خواهيد با آن‌ها مكاتبه و مراوده داشته باشيد، قرن‌هاست نام «مدرسه» (School) دارند و به اين نام هم مي‌بالند. بماند كه اصلاً سخن غريبي است كه يك عالم ديني و فقيه شيعه اين‌چنين در برابر يك نهاد آموزشي غيرديني سوغات غرب تواضع داشته باشد! سخن غريبي است و نشانه‌ي خيلي چيزهاي عميق كه بماند و بگذريم.

دسته‌ي سوم:

دسته‌ي ديگر از روحانياني كه پاي در راه دانش‌گاه مي‌گذارند جماعتي‌اند باصفا و صدق و خلوص نيت، منتها ـ جسارتاً ـ ساده‌دل كه عميقاً (و به همان عمق: به غلط) باور كرده‌اند در دنياي امروز مي‌توان در چندين رشته و شاخه صاحب‌نظر شد و «علامه‌ي دهر» گرديد. معمولاً‌ اين جماعت اعتماد به نفس‌هاي عالي و كم‌يابي هم دارند و خيلي زود احساس استغنا مي‌كنند و مدعي‌اند خداي متعال نبوغ و تواني به آن‌ها اعطا كرده كه راهي كه همه‌گان صدساله مي‌روند را آن‌ها يك‌شبه مي‌توانند طي ‌كنند‌. بر اين ‌اساس چند صباحي كه از حوزه‌نشيني‌شان مي‌گذرد (و معمولاً به صورت جهشي و در كوتاه‌ترين زمان ممكن طي مي‌شود) پرونده‌ي كسب علوم ديني را (به خيال خود) مي‌بندند و عزم دانش‌هاي ديگر مي‌كنند. غايت ايشان علامه‌ي دهر شدن و «جامع علوم معقول و منقول»شدن است. غافل از آن‌كه دانش و علم، امروزه چنان واجد پيچيدگي‌ها و دقايق و ظرايف شده است كه عمر و توان معمول يك انسان را مجال غور بايسته و شايسته در چندين شاخه و رشته‌ آن هم متنافر با هم نيست. و آن‌چه در داستان‌هاي تاريخي گفته مي‌شود كه مثلاً شيخ بهايي هم عالم بود و هم فقيه و هم معمار و موسيقي‌دان و هم شاعر يا حكيم بوعلي چنين و چنان بود و رازي بهمان و بوريحان فلان، به فرض صحت اقوال، ناظر به زمانه‌اي است كه دانش بشري چنين تدقيقات و شعباتي را نداشته است. في‌الجمله چنين سودايي، علي‌الظاهر سودايي است خام و ناپخته و غلط.        

دسته‌ي چهارم:

اما به موازات اين دسته‌ها، گروهي نيز از طلاب و روحانيان خوش‌فكر و نخبه، با دغدغه‌ي ديني و باور به اين‌ گزاره كه «تبليغ دين در عصر امروز نيازمند مسلح‌شدن به علوم روز و آشنايي با آن‌ها در جهت پاسخ به شبهات است» چنين راهي پيش مي‌گيرند. بسيارند كساني كه با چنين دغدغه‌هايي وارد وادي طلب علوم انساني مي‌شوند. برخي از اين دسته به دليل فهم نادرست از مختصات سفري كه در پيش گرفته‌اند و نبودن بلد و نقشه‌ي راهنما، سفر اكتشافي‌شان يا نافرجام و ناكام مي‌ماند و در كوره‌راه‌ها گم و گور مي‌شوند،‌ يا به دره ختم مي‌شود. و برخي هم به كام‌يابي مي‌رسند. كام‌يابان اين دسته در بهترين حالت دو فرجام در انتظار دارند:

1.   گروهي‌شان چند سالي در اين رشته‌ها مي‌آموزند و كتاب‌هايي هم مي‌خوانند و البته به دليل محدودبودن زماني كه براي «مأموريت» خود تعريف كرده‌اند، چندان اين آموختن و خواندن ژرفانگر نيست و بسياري‌شان دچار احساس غناي كاذب شده و پس از فارغ‌التحصيلي و نيل به عنوان «دكتر»، باز به مسكن پيشين خود بازمي‌گردند با اين خيال كه مسافري بوده‌اند و حال سوغاتي آورده‌اند، باقي عمر را به نقد و بررسي و تحليل آن‌ سوغات و يادگار دوران كوتاه سفر مي‌گذرانند. به خيال آن‌كه علوم جديد انساني را نقد مي‌كنند. با اين اوصاف جاي تعجب نيست كه بسياري از اين نقدها در همان بسم‌اللهِ سخن كه فهم و درك درست و دقيق مسأله است، مي‌لنگند! چراكه اين جماعت يك عمر ـ اصطلاحاً ـ از توبره مي‌خورند؛ بي‌آن‌كه دغدغه‌ يا توان دست‌يازيدن به دستاوردها و نظريات جديد آن علم را داشته باشند. و نيز براي همين است كه اين نقدها راه به جاي نمي‌برند و اين فريادها كه به مدد پول بيت‌المال و نهادهاي عريض و طويل فراوان و مؤسسات رنگ و وارنگ پژوهشي و تحقيقاتي (از جنس آن‌ها كه در كوچه‌هاي شهر مقدس قم، ديوار به ديوار هم بنا مي‌شوند و در هر كوچه‌ي آسفالت‌نشده هم چندتايي‌شان پيدا مي‌شود؛ آن هم از نوع «بين‌المللي»!) بسيار است، مخاطبي در بيرون از آن شهر و پامنبري‌هاي هميشه نمي‌يابند و فقط در گوش خود همين جماعت پژواك مي‌يابند و اساساً در جامعه‌ي دانش‌گاهي، نه فقط از جانب اساتيد بلكه از جانب همان دانش‌جوي درسخوانِ چه بسا مذهبي و حزب‌اللهي هم جدي گرفته نمي‌شوند و اصلاً خوانده نمي‌شوند.

مثلاً در مورد همين رشته‌ي خودمان، جامعه‌شناسي بي‌نوا. اگر شما فهرست منابع كتاب‌ها و پايان‌نامه‌هاي حجت‌الاسلام دكترها و آيت‌الله دكترهايي كه در مورد اين رشته يا در نقد آن نوشته شده‌اند را مرور كنيد، خواهيد ديد كه چند كتاب نام‌شان مرتب تكرار مي‌شود؛ مثلاً «مباني جامعه‌شناسي» بروس كوئن، «نظريه‌هاي جامعه‌شناسي» دكتر توسلي، «آناتومي جامعه» و چندتاي ديگر. (دوستان هم‌رشته خودشان مي‌توانند قضاوت كنند! من چيزي بيش‌تر نمي‌گويم.) و هنوز هم كه هنوز است باسوادترين‌هاي اين جماعت دارند درباره‌ي كنت و دوركيم حرف مي‌زنند!‌ (انگار نه انگار كه اين‌همه سال چهار تا اسم جديد هم به طايفه‌ي جامعه‌شناسان افزوده شده است!) و گاه بيان‌شان از يك نظريه آن‌قدر سطحي و ابتدايي است كه رغبت نمي‌كني باقي مطلب‌شان را بخواني. اين‌ها همه ـ لااقل ـ حكايت از دو چيز دارد: يكي تنبلي علمي و احساس سيري كاذب، و ديگر دوري از جريان مداوم علم و بسنده‌كردن به سوغات‌هاي يك سفر قديمي!

2.  اما گروه ديگر از كاميابان اين دسته كساني‌اند كه چنان در مقصد سفر غور مي‌كنند و جذب جاذبه‌هاي آن مي‌شوند كه به تدريج جلاي وطن كرده و در همان‌جا موطن مي‌گزينند. حكايت آن كلاغي كه قصد آموختن راه‌رفتن كبك كرد و راه‌روي خود را هم از ياد برد. اينان در بهترين حالت مي‌شوند استادي يا نويسنده و محققي در عرضِ (اگر نه پايين‌تر از) اساتيد و نويسندگان و محققان ديگر آن علم و فقط با تفاوتي در لباس! و اين‌كه حضرت حجت‌الاسلام دكتر پس از سال‌ها قال‌الصادق و قال‌الباقر خواندن، در دانش‌گاه به تدريس "فلسفه‌ي غرب" مي‌پردازد، بدون آن‌كه اساساً‌ مجالي براي نقد بيابد و بعضاً قايل به نقد باشد. نهايتاً  برخي از اين جماعت عملاً‌ مي‌شوند مبلغان عمامه‌دار غرب! و اين به قول خود آقايان يعني "سالبه به انتفاء موضوع!" چنين حاج‌آقايي لباس داشته ‌باشد يا نه فرقي به حال‌ كسي نمي‌كند! پس چه بهتر كه لباسي چنين دست و پاگير را از تن به در آرند. و از موضوع بحث ما خارج شوند.

سوآل اين است: بهترين و موفق‌ترين ميوه‌هاي درخت حجت‌الاسلام‌ دكتر كه مي‌شناسيم، آيا جز به يكي از اين دو فرجام و غايت ـ خواسته و ناخواسته ـ رضا داده‌اند؟ راستي پس از اين‌همه سال كه از اتخاذ چنين رويكرد‌هايي در حوزه مي‌گذرد آيا زمان آن نرسيده كه اين روند مورد يك ارزيابي جامع و دقيق قرار گيرد و مشخص گردد واقعاً تحصيل علوم جديد غربي چه اندازه در توفيق روحانيت و حوزه در امر فهم و تبليغ دين ـ كه رسالت اصلي‌اش است ـ مؤثر بوده و چه سان آن دو را از هدف اصلي دور كرده است؟ چرا سي سال از انقلاب مي‌گذرد و ما هنوز كه هنوز است داريم از آثار كسي چون شهيد مطهري بهره مي‌بريم؟ چرا حوزه‌ي علميه‌ي ما پس از انقلاب ما نتوانسته مطهري‌هاي ديگر بسازد؟ آيا امكانات مادي و معنوي اين سي سال كم‌تر از دوران اعلاحضرت آريامهر بوده است؟ و مثلاً آن روز با يك سرچ ساده و روي سي‌دي همه‌ي ميراث حديثي شيعه را مي‌شد جست‌وجو كرد! اما حالا بايد كتاب‌خانه به كتاب‌خانه دنبال يك نسخه كتاب گشت و گشت! آيا دغدغه‌هاي معاش بيش‌تر شده است؟ آيا مردم بي‌دين شده‌اند و وجوهات نمي‌دهند و چرخ بيوت نمي‌چرخد كه شهريه بدهند؟ آيا مشكلات و مسايل و نيازهاي جامعه و شبهات جوانان كم‌تر شده؟ آيا از جمعيت مخاطبان كاسته شده و سطح فهم عمومي پايين آمده؟ آيا ورودي حوزه‌ها محدود شده و تعدادشان كاهش يافته؟

*

اين سوآل ـ به گمان‌ام ـ خيلي سوآل جدي‌اي است: آقاي حوزه! آقاي روحانيت! چرا سي سال است هنوز وقتي از تو سوآل ديني مي‌كنيم آدرس كتاب‌ها و سخن‌راني‌هاي دهه‌ي چهل و پنجاه مطهري را نشان‌مان مي‌دهي؟ 

‌تا كي مي‌خواهيد اين پاسخ كليشه‌اي را بدهيد كه: «اقتضاي انقلاب سبب شد مطهري‌هاي بالقوه وارد فعاليت‌هاي اجرايي و مديريتي نظام شوند و پست و مقام بگيرند» و... . به فرض هم كه اين حرف درست باشد، ولي:‌ اولاً: مگر چند درصد روحانيون در مناصب اجرايي‌اند؟ ثانياً: مگر چند درصد آن‌ها چنان توانايي و همتي را داشته‌اند كه اگر پست قبول نمي‌كردند مي‌شدند مطهري؟ مگر اين‌ خيل عظيم حجت‌الاسلام دكتر و آيت‌الله دكتر در قياس با همان يك نفر مطهري در اين همه سال چه‌قدر به رسالت و وظيفه‌ي آخوندي خود توانسته‌اند عمل كنند؟ چه‌قدر نتيجه گرفته‌اند و در جامعه تأثيرگذار بوده‌اند؟ ثالثاً: خب پست و مقام قبول نكنيد! مگر مجبورتان كرده‌اند برادر من كه در حوزه‌اي كه تخصص نداريد مسئوليت مي‌پذيريد؟ رابعاً: حالا كه ديگر اول انقلاب نيست كه قحط‌ الرجال باشد تا روحانيت ايثارگرانه و برخلاف ميل باطني‌اش(!) مجبور شود پست قبول كند! خامساً: ... .

اين پاسخ چنان‌كه مي‌بينيد، اگر براي برخي و در خلوت اندروني خود توجيه‌كننده‌ي كم‌كاري‌ها و تنبلي‌ها باشد، اما نمي‌تواند براي مخاطب قانع‌كننده باشد. بايد دنبال پاسخ ديگري بود.

*

مي‌دانيد چرا اين‌ حجت‌الاسلام دكترها و آيت‌الله دكترها درست وقتي كه بايد به كار بيابند به كار نمي‌آيند؟ مي‌دانيد چرا مثلاً‌ در قياس با مطهري اين‌قدر تأثير و حضورشان در جامعه كم است؟

پاسخ من اين است:

به خاطر آن‌كه مطهري، آيت‌الله مطهري بود نه آيت‌الله دكتر مطهري. راستي به اين فكر كرده‌ايد كه چرا مطهري نرفت يك دكترا بگيرد؟ مثلاً دكتراي الاهيات يا فلسفه از همان «دانشكده‌ي معقول و منقول» فروزان‌فر؟ نمي‌توانست يا نخواست. من فكر مي‌كنم چون نياز نداشت. او يك آخوند مبلغ دين بود و ديگر چيزها را هم در همين راستا مي‌خواست. خيلي فرق است كه شما بخواهيد دانش انساني غرب را در مقام يك آخوند مبلغ دين مطالعه كنيد يا آن‌كه در آن دانش جوياي كسب مدرك علمي باشيد. در حالت اول شما در پي يافتن سوآلات خود هستيد و وقتي يافتيد كارتان با آن علم موقتاً و تا سوآل بعدي تمام است. چونان همان مثال مسافر و سوغات كه پيش‌تر گفتم. ولي در حالت دوم شماييد كه بايد به سوآلات آن علم پاسخ گوييد (گرچه با سوآل وارد آن شده باشيد) و زمان و كيفيت رفتن‌تان با خودتان نيست، با آن علم است. در حالت اول شما از آن علم بهره مي‌گيريد و مي‌كشيد و در حالت دوم آن علم از شما. براي همين است كه مطهري مخاطب دارد و حوزوي و دانش‌گاهي و عامه حرف‌اش را لااقل مي‌شنوند. ولي حجت‌الاسلام دكترها مخاطب ندارند و حرف‌شان را كسي نمي‌شنود جز خودشان و جز نهادهاي خودساخته و از آن برآمده‌شان. و باز براي همين است كه مطهري منبر مي‌رود و با مردم و در مردم است، اما حجت‌الاسلام دكتر، چون دكتر است و نه چون حجت‌الاسلام است، شأن‌اش اجل از آن اس كه منبر رود و با مردم كوچه و بازار رفت و آمد كند. حداكثرش آن است كه حاج‌آقاي دكتر در "نهاد نمايندگي‌هاي رهبري" و فقط در دانش‌گاه‌ها و در "كرسي‌هاي آزادانديشي"(!؟) حاضرند سخن‌راني كنند يا احياناً در مسجد دانش‌گاه روي صندلي (كه جاي‌گزين منبر شده است) مبحثي ارايه دهند.

اين از حوزه‌ي فعاليت ديني كه به "حجت‌الاسلام‌"بودن اين جماعت برمي‌گردد. آن سوي ديگر سكه كه به "دكتر " بودن‌شان برمي‌گردد هم محل تأمل است. واقعاً اين خيل حجت‌الاسلام دكترها چه اندازه در روند توليد و پيشرفت علوم در دانش‌گاه‌ها و جامعه مؤثر و نقش‌آفرين بوده‌اند. روشن است كه منظورم جريان واقعي و اصلي علوم انساني است كه در دانش‌گاه‌هاي معتبر جريان دارد. و نه آن‌ها كه در مؤسسات خودساخته و حاشيه‌نشين قمي احتمالاً جاري است. همين فلسفه و جامعه‌شناسي و اقتصاد را در نظر بگيريد. واقعاً‌ اين خيل بسيار دانش‌آموختگان حوزوي و معمم در اين رشته‌ها، كجاي جريان علمي‌ ايستاده‌اند؟ چند‌ حجت‌الاسلام دكتر را مي‌توان نام برد كه نهادهاي اصلي و صاحب شأن اين علوم اساساً آن‌ها را به عنوان چهره‌هاي علمي اين رشته‌ها پذيرفته باشند؟ نه كه تأييد كنند. صرفاً جامعه‌ي علمي پذيرفته باشد كه مثلاً فلان حجت‌الاسلام دكتر در فلان شاخه‌ي علوم انساني متخصص شده است و حرفي براي گفتن دارد.

لااقل در آن حد محدودي كه صاحب اين قلم باخبر است و از دور دستي بر اين آتش دارد مي‌توان ادعا كرد كارنامه‌ي اين سال‌هاي اين جماعت نه در تبليغ دين و ساحت توليد علوم ديني توفيق چنداني به دست‌ آورده و نه در عرصه‌ي علوم انساني‌اي كه به‌شان ورود كرده نقش مهمي ايفا كرده است.

در عرصه‌ي نخست هنوز كه هنوز است استخوان‌داران و چهره‌هاي جدي و تأثيرگذار (نه رسانه‌اي و جنجالي) همان جريان "سنت‌گرا" است كه در همه‌ي اين سال‌ها كه جريان‌هاي انقلابي و مبارز حوزه به دعواهاي سياسي و درون‌طايفه‌اي خودشان مشغول بودند، آرام و در سكوت و بدون جاروجنجال مدرسه‌ي علميه تأسيس كرد، طلبه پرورش داد، استاد تربيت كرد، مبلغ و منبري توليد كرد، و... . حتا در بهره‌گيري از رسانه‌هاي جديد هم خلاق‌تر و فعال‌تر بود: شبكه‌ي تلويزيوني ماهواره‌اي راه انداخت و چندين كتاب‌خانه‌ي الكترونيكي و سايت و... . حاصل آن كه بعد از سي‌سال كه حكومت دست نزديكان و متحدان سياسي حجت‌الاسلام دكترها بوده، جريان سنتي مقابل كه با انقلاب هم زاويه داشته در هر دهكوره‌اي نماينده دارد و در عمده‌ي سنگرهاي مبارزه‌ي اعتقادي با اهل سنت و وهابيت و بهاييت و... هم ميدان‌دار است و در خط مقدم است و... . بله، طبيعي است كه نوع مبارزه و ادبيات تبليغ‌اش خيلي وقت‌ها مطلوب من و شما و حكومت اسلامي نيست. اختلاف‌افكن است، گاهي عوامانه است، گاهي خرافاتي است، قابل نقد است. مثلاً قمه‌زني را ترويج مي‌كند، لعن خلفا را ترويج مي‌كند، به وحدت شيعه و سني لطمه مي‌زند، به جريان‌هاي خرافي و غلو دامن مي‌زند و... . ولي هرچه هست نان زحمت خودش را مي‌خورد! نوش جان‌اش! وقتي جماعت مديريت حوزه‌ي ما بين وظايف اصلي و فرعي خود قدرت تميز ندارد و چنان خود را در مجادلات سياسي روز كشور دخالت مي‌دهد كه انگار هيچ نهاد و حزب و مسئول ديگري نيست و واجب عيني آقايان است كه در هر امر جزيي سياسي و حتا سياست خارجي مداخله و اظهارنظر كنند؛ آن‌هم وقتي كه در حوزه‌ي دين و اعتقادات مردم شاهد هجمه‌هاي بي‌امان‌ايم، ديگر جاي گلايه هم نبايد باشد كه چرا منبري‌ها، سياسي نيستند؟ چرا مداح‌ها اين‌جوري‌اند؟ چرا دين مردم دارد خرافي مي‌شود؟ چرا هنوز كه هنوز است بُرد فعاليت مبلغان و منبري‌هاي انقلابي (با اين‌همه رانت و فرصت و امكانات) به اندازه‌ي مبلغان سنتي يك جريان‌هاي مطرود و حاشيه‌نشين مذهبي (مانند انجمن حجتيه) نيست كه چندين مدرسه دارند و چندين جلسه‌ي قرآن و هيأت و بنگاه اقتصادي و خيريه و... را مديريت مي‌كنند و خصوصاً در عرصه‌ي آموزش و پرورش حضوري جدي دارند و... . تازه اين‌همه آن‌هايي است كه تا حالا صداي‌شان درآمده. خيلي سازها هم هستند كه فرداروز صدا خواهند داد.  

در ساحت دوم كه دانش‌گاه باشد هم واقعيت آن است كه جماعت حجت‌الاسلام دكتر كاري از پيش نبرده‌اند. جريان‌سازي نكرده‌اند، تأثيري مشخص در متون و برنامه‌ي درسي نگذاشته‌اند، ابداع جديدي در نظريه‌ها و تئوري‌ها نكرده‌اند و... . گرچه تا دل‌تان بخواهد كتاب‌هايي با نام‌هاي قلمبه سلنبه نوشته‌اند، اما در جمع همه‌ي اين آثار و كتاب‌ها و دوره‌هاي مطالعاتي به اندازه منشورات فلان ناشر خصوصي روشن‌فكر هم در متن جريان علمي (از دانش‌گاهي تا غير آن) تأثيرگذار و محل رجوع اساتيد و دانش‌جويان و پژوهش‌گران نبوده است و اصلاً ديده نشده و خوانده نشده و جدي گرفته نشده است. گرچه بسياري براي دل‌خوش‌كنك خود اين مسأله را به مافياي غرب‌زده‌ي دانش‌گاهي نسبت مي‌دهند و وجود دست‌هايي كه نمي‌گذارند دانش‌جويان و اساتيد اين كتاب‌هاي فاخر علمي را بخوانند، اما در مقابل دل‌سوزاني هستند كه معتقدند واقعيت چيز ديگري است و اين آثار خوانده نشده‌اند چون بسياري‌شان ارزش خوانده‌شدن نداشته‌اند! و چون مطابق استانداردهاي آكادميك و علمي و دانش‌گاهي اساساً اثر علمي محسوب نمي‌شوند و... .        

كوتاه سخن آن‌كه جماعت مورد بحث ما طايفه‌اي اند از اين‌جا مانده و از آن‌جا رانده. و نقل حال‌شان آن شعر عطار نیشابوری است كه:

نه در مسجد گذارندم كه رند است

نه در مي‌خانه كاين خمار خام است!

*

چرا چنين شده است؟

باور من اين است: «دكتر» و «پروفسور» در معناي اصلي به كسي اعطا مي‌شود كه صاحب درجه‌ي اجتهاد در علمي شده است. مجتهد در يك علم يعني كسي كه دايماً، صبح و شام، حاضر است و در آن علم حضور دارد و در دنياي آن علم مي‌زيد. اين زيستن هماره، چونان نفس‌كشيدن است. اگر لحظه‌اي منقطع شود، به موت مي‌انجامد. براي همين مجتهد بايد دايماً در فضا باشد، آن‌لاين و برخط باشد، بيدار و به‌گوش و به‌هوش باشد، تا جديدترين اتفاقات و وقايع را بفهمد و دريابد و در گنجينه‌اي كه كسب كرده، غور كند و موضعي در قبال آن اخذ كند و در مقام اجتهاد برآيد. هر دنيا هم تحركات و قواعد و قوانين خود را دارد. في‌المثل مجتهد علوم ديني، كارش اين است كه مرتب و لاينقطع رصد كند هر آن‌چه به حوزه‌ي دين و دين‌داري مردم برمي‌گردد را. اتفاقات و نوآوري‌ها و احياناً بدعت‌هاي نوظهور را ببيند و چاره‌انديشي و اعلام موضع كند، در جريان آخرين دستاوردهاي تحقيقات و پژوهش‌ها و جستارها در حوزه‌ي علوم ديني قرار گيرد، مسايل مستحدثه را دريابد و حكم دين را درباره‌ي آنان استخراج نمايد و به شبهات نظري و عملي مردم پاسخ‌ گويد و... . در علوم ديگر هم مجتهدان هر علم مشابه چنين وظايفي بر گرده‌شان است. آن‌ها هم بايد هماره در جريان علم خود قرار داشته باشند و آخرين تحولات و پيشرفت‌ها و ابداعات نظري را رصد كنند و آثار و كتاب‌هاي صاحب‌نظران هم‌رشته‌ي خود را بخوانند و نقد و تحليل كنند و... .

و مي‌دانيم كه در علوم مختلف چه علوم دقيقه و چه علوم انساني، جريان دانش و معرفت بشري چنان پويا و در صيرورت و خروشان است كه يك مجتهد بي‌اغراق نمي‌تواند لحظه‌اي را آسوده و بركنار بماند و احساس استغنا كند. سخن اين نيست كه آيا مجتهدان علوم مختلف در كشور ما چنين سيره‌اي دارند يا نه. سخن بر سر حد مطلوب است و نمونه‌ي آرماني و آن‌چه كه بايد. (و البته نه صورت خيالي و غيرقابل دسترس). با اين اوصاف است كه درك اشتغال يك فرد در آن واحد به اجتهاد در دو رشته‌ي مختلف مثل زندگي همزمان در دو دنيا، ناممكن و غيرمنطقي به نظر مي‌رسد. و هم از اين روست كه نمي‌شود هم حجت‌الاسلام و آيت‌الله علوم ديني بود هم دكتر علوم غيرديني! و براي همين است كه خيل مؤسسات و دانشگاه‌هاي دوزيستي، در جريان واقعي علم (نه جريان حكومتي يا صاحب قدرت سياسي) جايي ندارند و كالايي كه عرضه مي‌كنند خريدار ندارد.

فارغ از اين سلوك‌هاي شخصي و فردي، مع‌الاسف با رواج فهم غلطي از مفهوم "وحدت حوزه و دانش‌گاه"، از همان سال‌هاي آغازين انقلاب اسلامي شاهد ظهور رويكردهاي جمعي با دغدغه‌هاي مشابهي بوديم و دانش‌گاه‌ها و مؤسساتي دوزيست (كه در جايي ميان حوزه و دانش‌گاه سكنا گزيده بودند) روييدن گرفتند. نمونه‌هاي مشهورش را همه مي‌شناسيم؛ از «دانش‌گاه امام‌صادق(ع)» گرفته تا «دانش‌گاه باقرالعلوم» و «مؤسسه‌ي پژوهشي امام‌خميني» و... . عجيب نيست كه اين نمونه‌هاي مشهور چونان جزيره‌هايي پراكنده و منفك از جريان علم حيات دارند و پس از اين‌همه سال وارد گردونه‌ي رقابت و گفت‌وگو با دانش‌گاه‌ها نمي‌شوند و نمي‌توانند بشوند و به جز نمونه‌هاي منفرد، اساتيد و دانش‌پژوهان‌شان توسط اساتيد و دانش‌پژوهان رشته‌هاي مشابه در دانش‌گاه‌هاي ديگر جدي گرفته نمي‌شوند. چه، كسي كه جامعه‌شناسي را در مؤسسه‌ي امام‌خميني قم مي‌خواند، همان‌قدر جامعه‌شناس است كه كسي كه فقه را دانشگاه تهران بخواند، فقيه!

هر علم، دنياي خود را دارد، آدم خود را مي‌خواهد و مكان خود را هم.


بازتاب ها:

دفاعیه های یک بچه مارماهی/ مرتضا روحانی (وبلاگ تاملات و تحملات)

برخی از حجت الاسلام دکترها مارماهی نیستند شترمرغند/ وب نوشتهای میثم امیری

لینک ها:

گفتم گفت/ فرهاد جعفری

دین و دانش فقط در 3 حرف تفاوت دارند!!!/ وبلاگ سایبان آرامش ماییم

بحثی درباره پدیده حجت الاسلام دکتر ـ 1

بحثی درباره پدیده حجت الاسلام دکتر ـ 2

سایت نقطه عطف

پرونده تغییر رشته

 

مطالب کمابیش مرتبط:

آن يكي نحوي به كشتي درنشست... / محمدرضا زائری

خدمت بزرگ آقای کردان!/ محمدرضا زائری

علم دینی؛ صورت مسئله چيست؟/ علی پایا

آیا وقتی علم به میان آمد، فلسفه و دین کنار می‌روند؟/ حمید پارسانیا

چرا "دين و دنيا"/ حسن رحیم پور ازغدی