تحلیلی دیگر از انتخابات خرداد 88 و حواشی پیش و پس‌اش

بخش نخست

این نوشته در حقیقت به نوعی ادامه‌ی منطقی مطلبی است که چند ماه پیش تحت عنوان «درباره الي و درباره­ انتخابات» در هم‌این‌جا خواندید. حرف‌هایی درباره‌ی جامعه‌ی ایران امروز به بهانه‌ی انتخابات پر حرف و حدیثی که گذشت (گذشت؟!).

پیشنهاد میکنم یا به کلی از خیر خواندن این مطلب طولانی بگذرید، یا آن را از اول تا آخر و حتی الامکان با دقت بخوانید. تا دچار سوءبرداشت نشوید.

پیش از آغاز سخن بالاجبار باید اعلام موضع کنم و بگویم که موضع‌ام نسبت به آقای احمدی‌نژاد هم‌آنی است که بارها و از جمله در ماه‌های اخیر به صراحت بر زبان آورده و نوشته‌ام. دوستان نزدیکتر نیک می‌دانند که تا چه اندازه نسبت به صداقت و سلامت فکر و عمل ایشان تردیدهایی جدی دارم که هنوز مرتفع نشده اند. این موضع از سر لجاجت نیست؛ مستدل به دلایلی است که لااقل خودم را قانع می‌کند و بماند. بنابراین آن‌چه در ادامه می‌خواهم بگویم فارغ از کوچک‌ترین شایبه‌ی میل و گرایش‌است به کس یا جریانی. بحث حق و باطل هم نمی‌خواهم بکنم. حرف‌م چیز دیگری‌ست که حالا دیگر وقت زدن‌اش فرارسیده است.

بر این گمانم که ‌آن‌چه در بهار و تابستان امسال و در جریان انتخابات دهم و حواشی پیش و پس از آن شاهد بودیم از یک حیث درست مشابه و مطابق رخداد بهار و تابستان 84 و انتخابات نهم بود. در هر دو با مصافی مواجه بودیم که شاید رساترین تعبیر برای‌ش «مصاف حاشیه و متن» باشد. اما متن‌ها کیان‌اند و حاشیه‌ها کدام؟

متن یعنی آن‌چه و آن‌که به دلیلی مهم است. دیده می‌شود. شنیده می‌شود. نظرش را می‌پرسند چون مهم است. برای‌ش احترام قایل‌اند چون مؤثر است. متن یعنی آن‌چه که معمولی نیست. خاص است. ویژه است. آن‌چه که همه‌گانی نیست، خاص بعضی‌ها است. آن‌چه که هرجا نیست. بعضی جاها یافت می‌شود. آن‌چه که حاشیه نیست. بل‌که حاشیه‌ها دوروبرش را احاطه کرده‌اند.

متن همیشه چیزی دارد که او را از حاشیه‌ها جدا می‌کند. متن همیشه متمایز است. در اطراف متن‌ها، فرقی نمی‌کند چه متنی و با چه مضمونی، گفت‌مانی پدید می‌آید که چون دژی مستحکم مانع از ورود حاشیه‌ها به حریم امن متن می‌شود. گفت‌مانی توجیه‌کننده و مشروع‌کننده‌ی تفاوت و تمایز. متن‌ها باید ممتاز باشند. باید بر صدر نشینند و قدر ببینند. متن‌ها بلندگو دارند و حرف‌شان را می‌توانند به گوش همه برسانند. متن‌ها زور دارند و زور هم انواع مختلفی دارد. و مثلاً بعضی زورها هستند که آدم خودش آن‌ها را برعلیه خودش به کار می‌بندد. متن‌ها بلدند حرف بزنند. تپق نمی‌زنند. به انواع صنایع ادبی خطابه آگاه اند. متن‌ها تابلوبازی درنمی‌آورند. متن‌ها بی‌جنبه نیستند. متن‌ها آبرو و حیثیت آدم (= متن) را از بین نمی‌برند. متن‌ها ضایع نیستند. متن‌ها بی‌کلاس نیستند. متن‌ها بی‌سواد نیستند. متن‌ها پاپتی و گداگشنه نیستند. متن‌ها چشم و دل سیرند. متن‌ها فرهنگ چیزهای مختلف را دارند. و این‌همه فضیلت کافی است که متن‌ها در حصاری بر بلندای تپه‌های شهر سکنا گزینند و نه وسط چاله‌میدان!

این قصه، قصه‌ی همیشه‌گی دنیاست. تا بوده همین بوده. همه‌جا و هرجا به شکلی.

*

انقلاب 57 به نوعی خیزش حاشیه بود علیه متن. آن زمان البته هم متن و هم حاشیه کمابیش معنایی دیگر داشت. و به تبع خیزش هم. اما هرچه از روز پیروزی گذشت، حاشیه‌ها آن‌قدر مهم و مهم‌تر شدند که خود جای متن را گرفتند. پیش از انقلاب، متن‌های مختلفی داشتیم. پس از انقلاب موارد جدیدی هم به فهرست قبلی اضافه شد. گرچه به ظاهر چند مورد هم از آن خط خورد.

حاصل آن‌که در جامعه‌ی امروز با طیف وسیعی از متن‌های مختلف و با مضامین مختلف مواجه‌ایم. دانه درشت‌ها هم‌آن‌ها هستند که می‌شناسیم:

1. یکی از متن‌های مهم و پُررنگ روحانیت است. من مایلم بین «روحانیت» و روحانی‌ها (معممین) تفاوت بگذارم. اولی خصوصاً با آن پسوند پرتحکم یتِ آخرش، حکایت از نوعی طبقه دارد. طبقه‌ای ممتاز. بنابراین طلبه‌ها و برخی آخوندهای خرد و یا حوزه‌نشین گرچه روحانی‌اند اما جزو روحانیت نیستند. روحانیت همه‌ی خصوصیات لازم برای متن‌بودن را داراست. همه چیزش خاص است و متفاوت با حاشیه. لباس‌ش فرق می‌کند. ادبیات و طرز حرف‌زدن‌ش فرق می‌کند. تربیت فرزند (آقازاده) اش فرق می‌کند. دخل و خرج‌ش فرق می‌کند. اخلاق‌ش فرق می‌کند. حتا در سطوح بالاتر زبان‌ش هم فرق می‌کند؛ وجهی از اصرار به نگارش کتاب و اثر به عربی ناشی از هم‌این تمایزطلبی است. آنان‌که به اقتضایی با این طبقه حشر و نشر داشته‌اند، خوب می‌دانند که میزان تنزه‌طلبی و تفاخر و تمایزخواهی این طبقه نسبت به حاشیه یا هم‌آن عوام تا چه میزان است. چپ و راست و فقیه و عارف و سیاسی و غیرسیاسی و باسواد و بی‌سواد و مرجع و غیرمرجع و پیر و جوان هم ندارد. معمولاً هرچه رده‌ی طبقاتی بالاتر باشد، میزان این تفاخر بیش‌تر و فاصله‌گیری عمیق‌تر است. این‌جا مرز حاشیه و متن، مقام دینی است. با هاله‌ای از تقدس در اطراف‌ش.

2. دسته‌ی دیگر متن‌ها، آن جماعتی است که از ایشان به نخبگان سیاسی تعبیر می‌شود. هم‌آن جماعتی که سه دهه‌ی پیش اغلب خود حاشیه بودند و حالا سال‌هاست به مدد سابقه‌ی چنان حاشیه‌بودنی خود متن شده‌اند. این دسته از متن‌ها اساساً از آبشخور سابقه و گذشته‌شان ارتزاق می‌کنند. سابقه‌های مختلف؛ از سابقه‌ی زندان و شکنجه در زندان‌های ستم‌شاهی گرفته تا سابقه‌ی مبارزات و انقلابی‌گری، تا سابقه‌ی هم‌راهی و شاگردی و نزدیکی با امام، تا سابقه‌ی فرمان‌دهی و حضور مؤثر در جنگ، تا سابقه‌ی عهده‌داری مسئولیت‌های خطیر در ارکان مختلف نظام خصوصاً در دهه‌ی نخست، تا تعداد احکامی که از امام گرفته‌اند، تا تعداد دفعاتی که به مناسبت‌های مختلف در صحیفه‌ی امام نام‌شان تکرار شده، و... . این جماعت به هم‌این سابقه‌ها زنده‌اند و همین‌ سابقه‌ها هم حصاری محکم و نفوذناپذیر اطراف ایشان کشیده است. بله، خیلی‌ها مبارزه کردند، به زندان رفتند، در جبهه جنگیدند، در نظام عهده‌دار مسئولیتی شدند و... . اما ‌چون آن‌جا هم در حاشیه بودند، در حاشیه‌ی مبارزه، در حاشیه‌ی جنگ، در حاشیه‌ی مسئولیت، لاجرم هنوز هم حاشیه‌اند و به مملکت محروسه‌ی متن‌ها راهی ندارند. این‌جا مرز حاشیه و متن، سابقه‌ی سیاسی گذشته است.

3. طایفه‌ي دیگر متن، طوایف نخبه و روشن‌فکر و تحصیل‌کرده و فرهیخته و هنرمند و غیره است؛ جماعت نویسنده و مترجم و شاعر و ادیب و نقاش و موسیقی‌دان و استاد دانش‌گاه و دانش‌مند و نظریه‌پرداز و دانش‌جو و... . این طایفه از هم‌این نام‌های‌ش خط خود را از حواشی جدا ساخته است. هر نحله از این طایفه به رنگی است و اخلاقی و رفتاری و باور و اعتقادی و دغدغه‌هایی اغلب از غیرِ جنس نمونه‌های مشابه حاشیه‌ها. این‌جا بهره‌مندی از شکلی از دانش یا معرفت یا حرفه خط فاصل متن و حاشیه است.

4. حضرات یقه‌سفید دسته‌ی دیگر متن‌ها هستند. جماعتی که از شکم مادر، مدیرکل و وکیل و سفیر زاده می‌شوند و از همان روز نخست زندگی‌شان در این دنیا برنامه دارند و یک لحظه را هم نباید تلف کنند؛ خورد و خوراک‌شان، مدرسه‌ای که می‌روند، کلاس زبان‌شان، معلم خصوصی‌شان، حشر و نشر با دوستان‌شان، و بالاخره همسرگزینی‌شان (درست‌تر آن است که بگویم:‌ پدرِ همسرگزینی‌شان) و خلاصه همه‌چیزشان به‌جا و طبق برنامه است. جماعت یقه‌دیپلمات‌پوش (یقه‌آخوندی سابق) که همیشه‌ی خدا حتا چله‌ی تابستان کت و شلوار تن‌شان است و به ریاست بر خلق‌الله مشغول اند و «کل یوم هو فی پشت میز» اند! این‌جا هم پست و مقام مرز حاشیه و متن است.

5. نظامیان هم جزو متن‌ها به حساب می‌آیند. آن‌ها هم مشابه روحانیت و یقه‌سفیدها لباس و آداب و قوانین خاص خودشان را دارند و زندگی و تربیت فرزند و معاشرت‌شان قاعده‌هایی مجزا از حاشیه‌ها دارد. مضافاً که نظامیان قدرت قهری و ابزارهای اعمال آن را هم در چنته دارند. ابزارهایی که گرچه استفاده از آنان همیشه به خواست‌شان نیست، اما نفس آن‌که در دستان ایشان است برای‌شان مصونیتی آهنین به ارمغان می‌آورد. هم‌این دارایی انحصاری به تنهایی کافی است تا مرز روشنی میان نظامیان و حاشیه‌ها رسم شود.

6. متمولین و مرفهین سطح بالا هم دیگر دسته‌ی جزو متن اند. متن‌بودن این دسته البته دیرپاتر از دیگران است و تثبیت‌شده‌تر و نهادینه‌شده‌تر. آن‌چه این جماعت را متن می‌کند و از حاشیه دور می‌سازد برخورداری‌اش است از انواع مواهبت دنیوی و حتا اخروی! همه‌چیز این جماعت برای حاشیه‌ها جذاب است و چشم‌فریب و حسرت‌برانگیز. از مدل ماشین‌ها و متراژ کاخ‌ها و ویلاها و کارخانه‌ها و مارک لباس‌ها و وسایل شخصی و رستوران‌ها و غذاها و سفرهای خارجه و حساب‌های بانکی گرفته تا دفعات مشرف‌شدن به حج (واجب و عمره) و عتبات و سوریه و ولیمه‌ها و افطاری‌های مجلل و طول و عرض مجالس روضه‌هاشان و کاخ ‌ـ ‌مسجدهایی که بنا می‌کنند و موقوفاتی که به نام‌شان است و باقیات الصالحاتی که ازشان به جا می‌ماند و... . این‌جا برخورداری و تمول مرز است.

7. در نتیجه‌ی طبیعی روند تغییر و تحولات و مجموعه سیاست‌های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی پس از جنگ، دسته‌ی دیگری هم به این فهرست افزوده شده که هم‌آن طبقه‌ی متوسط به بالای کلان‌شهرنشین‌ها و خصوصاً تهران‌نشین‌ها است. این دسته که هم‌پوشانی‌هایی هم با دسته‌های پیشین متن دارد،‌ فکر و سلیقه و علاقه و ذایقه‌ی خاص خود را داراست و در مصارف فرهنگی‌اش، سبک و شیوه‌ای خاص خود و متفاوت از حاشیه‌ها دارد. (پیش‌تر در بخش نخست این نوشتار یعنی «درباره الي و درباره­ انتخابات» این جماعت را وصف کرده‌ام و تکرار مکررات نمی‌کنم.) فی‌الجمله مرز اینان با حاشیه سبک زندگی است.

8. می‌خواهم جسارت به خرج دهم و یک طایفه‌ی دیگر از متن‌ها را هم معرفی کنم: مردان! بله، ما جماعت ذکور. واقعیت آن است که ما مردان در جامعه‌ی امروز متن‌ایم. دیده می‌شویم، همدیگر را می‌بینیم، شنیده می‌شویم، صدای همدیگر را می‌شنویم. تریبون داریم، قدرت داریم، مشروعیت داریم، مقبولیت داریم. هم دین حامی ماست، هم عرف، هم قانون، هم همه‌چیز! متنیت ما مردان، البته یک قید و تبصره می‌خورد و تحدید می‌شود. آن قید این است؛ ممکن است مردی پیدا شود که جزو جماعت متن‌ها نباشد (که بسیارند)، اما بسیار نادر است زنی یافت شود که متن باشد. و به قول گونه‌ی نخست متن‌ها: النادر کالمعدوم! روشن است که این‌جا جنسیت، جنسیتی که به پشتوانه‌های محکم تاریخی و نظری تکیه دارد، مرز حاشیه و متن است.

حالا می‌شود تعریف دقیق‌تری از متن‌ها داشت: متن‌ها عبارت‌اند از مردان ـِ همه‌ی آن 7 گروهی که پیش از این برشمردم.

به این فهرست متن‌ها، موارد دیگری را هم می‌توان افزود؛ مانند اقلیت‌های قومی (به استثنای آذری‌ها)، اقلیت‌های دینی، طردشدگان و محذوفین سیاسی، ایرانیان جلای وطن کرده و... . اما مهم‌ترین‌ها و اصلی‌ها هم‌این‌هایند.

به غیر این متن‌ها آن‌چه و آن‌که برجا می‌ماند حاشیه‌هایند. حاشیه‌ها، از آن رو حاشیه اند که متن نیستند. که دلیلی ندارد متن باشند. چون هیچ نقطه‌ی درخشان و دارایی ویژه‌ای ندارند که برجسته‌شان سازد. اگر متن‌ها متفاوت و گونه گونه اند، حاشیه‌ها به هم‌این دلیل کمابیش ساده‌اند و با حداکثر تشابه. این است که به آسانی می‌شود در چند دسته‌ی کلی جای‌شان داد. حاشیه‌ها همه‌جا هستند. در همه‌ی عرصه‌ها و جوانب جامعه. اما همه‌جا در حاشیه‌اند. حاشیه‌ها علاوه بر این، جاهایی هستند که هیچ متنی نمی‌تواند باشد. چیزهایی می‌بینند که هیچ متنی نمی‌تواند ببیند. چیزهایی می‌شنوند که هیچ متنی نمی‌تواند بشنود. و این شاید تنها امتیاز حاشیه‌ها باشد. حاشیه‌ها مشهور است که چندان حرفی برای گفتن ندارند. و اگر هم داشته باشند از نظر متن‌ها حرف نیست. شاید برای هم‌این است که تریبون و بلندگو و رسانه‌ای هم ندارند. می‌خواهند چه کار؟ چنین است که حاشیه‌ها بیش‌تر مخاطب اند تا خاطب. گیرنده اند تا فرستنده. ناظر اند تا منظور. و برای هم‌این است که حاشیه‌ها دیده نمی‌شوند. در تاریکی‌اند. سرشان به کار خودشان گرم است. به درد خودشان مشغول اند. و اگر احیاناً‌ فراغتی هم پیدا کنند، می‌نشینند به تماشای کارِ متن‌ها. چه، متن‌ها برای حاشیه‌ها همیشه جذاب اند. هم‌آن اندازه که حاشیه‌ها برای متن‌ها بی‌ارزش! حاشیه‌ها را هم می‌شود مثل متن‌ها دسته‌بندی کرد. ولی خب این دسته‌بندی به چه درد نمی‌خورد؟ حاشیه، حاشیه است دیگر.

*

موسم انتخابات که می‌رسد، طبیعی است هر جماعتی کسی از جنس خود بیابد و برگزیند. در انتخابات‌(ها) متن‌ها معمولاً در گزینش مشکلی ندارند. چه، کمابیش همیشه هر طایفه‌شان گزینه یا گزینه‌‌هایی دارند. اما کم‌تر پیش آمده که حاشیه‌ها هم چنین اقبالی داشته باشند. در دو انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر، این مجال فراهم شد. و هم متن‌ها و هم حاشیه‌ها گزینه‌هایی برای انتخاب داشتند. و هم‌این تنور این دو انتخابات را گرم کرد.

طوایف مختلف متن‌های مذکور،‌ در خرداد 84 متفرق شدند؛ دسته‌ای‌شان به آیت‌الله هاشمی رفسنجانی (که آیت‌الله بود و مبارز و انقلابی و صاحب قدرت و نفوذ و منزلت) رأی دادند؛ دسته‌ای‌شان به دکتر معین (که دانش‌گاهی بود و هم یقه‌سفید و سیاست‌مدار و منتخب جماعتی از روشن‌فکران)، دسته‌ای‌شان به سردار قالیباف (که نظامی بود و از فرماندهان خوش‌نام)، دسته‌ای‌شان به دکتر لاریجانی (که عالم‌زاده بود و باسابقه‌ی مسئولیت و از اهل اندیشه) و برخی هم به شیخ کروبی (که سابقه‌ی مبارزه و زندان داشت و از یاران امام بود). در خرداد 88 البته تشتت متن‌ها کم‌تر بود و به دلایلی هم‌سخنی‌شان بیش‌تر. این بود که اغلب به میرحسین (که نخست‌وزیر محبوب امام بود و هم هنرمند و دانشگاهی) رأي دادند و برخی هم به برادر محسن رضایی (که دو دهه فرمانده‌ی سپاه و جنگ بود و یک دهه هم یقه‌سفید و صاحب‌نظر اقتصادی) و باز برخی هم به کروبی (که این‌بار طیفی از روشن‌فکران رادیکال به او دل‌بسته بودند). این تنوع تا حد زیادی طیوف مختلف متن‌ها را ارضاء می‌کرد.

می‌ماند یک نفر که در این دو فهرست جایی نداشت: محمود احمدی‌نژاد. هم‌او که چه در خرداد 84 و چه در خرداد 88 منتخب حاشیه‌ها و رقیب متن‌ها شد.

اما چرا حاشیه‌ها احمدی‌نژاد را برگزیدند؟ او که در برابر فهرست بلندبالای سوابق و لواحق و فضل و کمالات رقبایش کسی به حساب نمی‌آمد. پاسخ آن است که از قضا احمدی‌نژاد درست برای هم‌این منتخب حاشیه‌ها شد که کسی نبود! او یک «هیچ‌کس» بود. درست مثل همه‌ی آن‌ها که برگزیدندش؛ مثل همه‌ی حاشیه‌ها. احمدی‌نژاد جزو هیچ‌یک از دسته‌های متن‌ها نبود. نه روحانی بود و از طبقه‌ی روحانیت و عالم‌زاده. نه سابقه‌ی انقلابی و مبارزاتی و دفاع‌مقدسی و همراهی امام داشت. نه وجهه‌ی روشن‌فکری و فرهیخته‌گی داشت. نه مرفه و متمول بود. نه نویسنده و هنرمند بود. نه با شئونات طبقه‌ی متوسط هم‌خوانی داشت. هیچ‌.

او خود از حاشیه بود. از حاشیه‌ی مذهب، سیاست، اقتصاد، فرهنگ، و قدرت. هم‌راهان و اطرافیان‌ش هم هم‌این‌طور بودند. اگر نه همه، علی‌الاغلب خواص و حواریون و نزدیک‌ترهای احمدی‌نژاد حاشیه‌نشین بودند. یک‌بار فهرست نام‌های حامیان اصلی‌اش را در ذهن مرور کنید و ببینید چه اندازه در دسته‌های متن‌هایی که برشمردم می‌گنجند!

نکته هم‌این‌جاست: برگ برنده‌ی احمدی‌نژاد دقیقاً هم‌آن‌ چیزهایی است که از جانب مخالفان و منتقدان‌ش بدان‌ها متهم می‌شد و می‌شود: این‌که رابطه‌اش با روحانیت و علما و مراجع خوب نیست، سابقه‌ی انقلابی و مبارزاتی ندارد، سابقه‌ی پُررنگ حضور در جبهه ندارد، با بزرگان و نخبگان و احزاب سر سازش ندارد و حاضر به هم‌کاری و امتیازدهی به ایشان نیست، چندان اهل فضل و هنر و فرهنگ نیست، به جای کشورهای قدرتمند با کشورهای حاشیه‌ای و ضعیف رابطه برقرار می‌کند، بی‌کلاس است و شئونات لازم برای تصدی ریاست‌جمهوری را ندارد، ادبیات‌ش عوامانه و دور از شأن است، ریخت و قیافه‌اش به ریاست‌جمهوری نمی‌خورد1، حتا همین ‌که به تمامی و آن‌طور که حزب‌اللهی‌ها و انقلابی‌ها دل‌شان می‌خواهد مطیع رهبری نیست و گهگاه از دستورات و نظرات ایشان سرپیچی می‌کند یا محترمانه مسکوت‌شان می‌گذارد2. بله، همه‌ی این‌ها حتا هم‌این آخری هم، از نقاط قوت او (در منظر حامیان حاشیه‌نشین‌اش) هستند و دقیقاً هم‌این‌هاست که احمدی‌نژاد را احمدی‌نژاد کرده است. برای هم‌این به نظر من هیچ تعجبی ندارد هر اندازه او بر این مواضع‌ش پافشاری ‌کند و هزینه پردازد. حتا به قیمت «سرخوردگی» و ناامیدی برخی هواداران‌ انقلابی‌اش که گرچه خود متن نیستند اما به لایه‌ها و کسانی از متن علقه دارند. از این منظر حتا حرف‌ها و مواضع عجیب و غریب جناب اسفندیار رحیم مشایی هم موجه‌ است. ساده‌انگاری است اگر این حرف‌ها و مواضع را تنها به گوینده‌شان منتسب کنیم. «این‌همه آوازه‌ها از شه بُود».

احمدی‌نژاد نشان داده است که رییس‌جمهور قشرها و مردمانی است که سال‌ها است، چه پیش و چه پس از انقلاب، خصوصاً در دو دهه‌ی اخیر در حاشیه اسکان داده شده‌اند. حاشیه‌هایی که تمام این سال‌ها چون حاشیه بودند، کسی ندیدشان، صداشان را نشنید، به دادشان نرسید، نامه‌شان را نخواند. و اگر صدایی هم به نام آن‌ها برخاست، از حلقوم خودشان نبود. و اگر نامه‌ای هم به نام آن‌ها خوانده شد، به خط خودشان نبود. خوب یا بد، متن‌ها و من و شما خوش‌مان بیاید یا نه، این حاشیه‌نشین‌ها هستند. و هم‌این‌گونه‌اند که می‌بینیم. و احمدی‌نژاد، نه رییس‌جمهور انقلابیون و هواداران نظام و حزب‌اللهی‌ها، نه احیاگر اندیشه‌های امام و آرمان‌های انقلاب اسلامی، بل‌که فقط و فقط رییس‌جمهور حاشیه‌نشین‌هاست. گرچه طبیعی است‌ جماعتی از حاشیه‌نشین‌ها جزو هواداران نظام و حزب‌اللهی باشند. هم‌چنان‌که بسیاری‌شان هم چنین نیستند3. احمدی‌نژاد حتا در سیاست خارجی‌اش هم میل به حاشیه‌ها دارد؛ واگذاردن و بی‌اعتنایی به متن‌ها و تعامل و ایجاد رابطه‌ی دوستانه با قدرت‌های حاشیه‌ای.

احمدی‌نژاد به نظر من خود آن‌قدر زیرک و هوش‌مند است که این حقیقت را به درستی دریافته. هم به ارزش این برگ برنده‌ی خود باور دارد و هم به موقعیت پاشنه‌ی‌ آشیل رقبا. او خوب می‌داند پای‌ش را دقیقاً کجای دم رقیب بگذارد که فریادش بلند شود. و می‌داند به کدام سوراخ که سرک بکشد تشت رسوایی رقیب‌ش از بام به زیر می‌افتد. و می‌داند کجا و چه باید بگوید و نگوید تا رقبای‌‌ش که همه‌ی متن‌ها هستند را کفری کند، عصبی کند و به عکس العمل شدید وادارد. و می‌داند به وقت‌ش چه پالسی و به چه کس یا کسانی بدهد. مهم‌‌ترین کاری که او، نه فقط در جریان مناظره‌ها بل‌که در تمام این چهار سال کرد، را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد: بی‌اعتبار نمایاندن و بی‌اعتنایی به متن‌ها و اساس و بنیان‌های متنیت‌شان.

او برخلاف رویه‌ی حاشیه‌ها که اغلب منفعل‌اند و ناظر و صبور، با شناسایی نقاط ضعف گونه‌های مختلف متن‌ها در برابرشان گردن‌کشانه ایستاد و متن‌بودن‌شان را، مهم‌بودن‌شان را،محوربودن‌شان را اساساً انکار کرد. چه‌گونه؟ با ارایه‌ی تعریفی جدید و خودساخته و ابداعی از متن. با متن‌نمایاندنِ حاشیه و حاشیه‌نمایاندنِ متن. بدترین بلایی که می‌توان بر سر یک کاسب موفق و نامدار آورد این است بیایی درست روبه‌روی دکان او دکانی دیگر بزنی با هم‌آن کالا و نصف قیمت‌های او! و این کاری است که احمدی‌نژاد با همه‌ی کاسب‌ها (متن‌ها) کرده است. این‌که به کرات نه فقط در سخن‌رانی‌های عمومی، بل‌که در جمع یک عالمه آخوند و ملا و حضرت آیت‌الله و حجت الاسلام دکتر با اعتماد به نفس کامل دو ساعت تمام از فلسفه‌ی خلقت می‌گوید و آیه و حدیث تفسیر و تأویل می‌کند و درباره‌ی امام عصر افاضه می‌کند(+)؛‌ این‌که یک‌شبه یک سازمان عریض و طویل مدیریت و برنامه‌ریزی را با چندصد کارشناس و متخصص تعطیل می‌کند؛‌ این‌که چند ماه متوالی در هیچ‌یک از جلسات مجمع تشخیص مصلحت شرکت نمی‌کند؛ این‌که روی پیرمردهای بی‌چاره باسابقه‌ی فلان حزب را به راحتی زمین می‌اندازد و سنگ روی یخ‌شان می‌کند که: من به حمایت شما نیازی ندارم؛ این‌که هر کاری رؤسای جمهور و دولت‌های قبلی نکردند (/ نتوانستند بکنند/ به‌شان اجازه داده نشد که بکنند) را او با جسارت سعی می‌کند عملی سازد؛ این‌که در سخن‌رانی عمومی و در انظار همگانی استاندار دولت خودش را خوار و خفیف می‌کند و می‌گوید که گوش‌ش را خواهد پیچاند تا مردم از فرط شعف کف بزنند؛ این‌که وقتی زورش به دانش‌گاه آزاد ـ حیاط خلوت رقیب‌ش نمی‌رسد ـ از پیام نور یک حیاط خلوت مشابه به هم‌آن عریض و طویلی می‌سازد؛ این‌که برای نخستین‌بار برای وزارت به سراغ زنان می‌رود و می‌کوشد چهار وزیر زن داشته باشد؛ این‌که دستور ورود زنان به ورزشگاه‌ها را صادر می‌کند(+)؛ این‌که خود و رییس‌دفترش با هنرمندان و ستارگان مسإله‌دار سینما ملاقات می‌کنند؛ این‌که برای رعایت حقوق متهمان به جاسوسی مثل خانم‌‌ها صابری و اسفندیاری نامه به قاضی القضات می‌نویسد(+)؛ و حتا این‌که یک هفته به دستور علنی و صریح ولی فقیه مبنی بر برکناری یارغارش بی‌اعتنایی می‌کند و بعد هم که او خود استعفا می‌دهد، نامه‌ای یک خطی می‌نویسد که «عزت مستدام» (+)و بلافاصله پست دیگری به وی می‌دهد و در اقدام پرمعنایی روزبه‌روز بر ارج و قرب آن پست و صاحبش می‌افزاید؛ این‌که به یک بار چند نفر از حامیان پروپاقرص کابینه‌نشین خود را به بهانه‌ی یک مخالفت طرد می‌کند؛ حتا این‌که می‌گوید یک دختربچه‌ی روستایی در خانه‌اش انرژی اتمی کشف کرده یا می‌گوید مدرک دکترا برای‌ش یک ورق‌پاره بیش‌تر نیست؛ و چندین و چند مثال دیگر که تحلیل‌گران جریان موسوم به اصول‌گرا، ناتوان از فهم و تحلیل این رفتارهای به زعم ایشان عجیب، هربار ماله‌ به دست می‌شوند و حداکثر آن‌ها را مصادیق یک‌دندگی و از زمره‌ی اشتباهات استثنایی و موردی (به زبان خودمانی: «سوتی») رییس‌جمهوری که فوایدش از مضارش بیش‌تر است، می‌خوانند؛همه و همه مصادیقی از این دکان جدید زدن است.

به باور من اما این رفتارها نه تنها استثنایی و موردی نیستند، بل‌که برعکس، خودِ قاعده و کاملاً دقیق و روی حساب اند. و احمدی‌نژاد اگر جز این‌ها بکند باید تعجب کرد. آن وقت است که از خط بیرون زده. نه حالا که کمابیش درست در مسیر خود پیش می‌رود. لبّ کلام این است: احمدی‌نژاد کمر به شکستن همه‌ی اسطوره‌های متن‌ها بسته است و او را به‌حق باید بزرگ‌ترین ضدقهرمانِ تاریخ معاصر ایران ـ ‌لااقل در مقطع پس از انقلاب ـ دانست. ضدقهرمانی که البته خود عجیب سودای قهرمان‌شدن دارد؛ قهرمان ـِ حاشیه‌ها.

*

تعارف را بگذاریم کنار. خدایی‌اش هم حاشیه‌ها انتخاب خوبی کردند! هیچ‌یک از آن حضرات متن‌نشینی که من و شما به‌شان رأی دادیم تا احمدی‌نژاد رأی نیاورد، رییس‌جمهور حاشیه‌نشین‌ها نبودند و نمی‌توانستند باشند.

اگر قبول ندارید،‌ بیایید باهم یک‌بار همه‌ی منتقدان و مخالفان و رقیبان و دشمنان احمدی‌نژاد را مرور کنیم. از هم‌این جریان سبزرنگ آغاز کنیم. از همین رهبران معترضین، چه داخلی‌هاشان و چه خارج‌نشین‌هاشان، یا از هم‌این سران اصلاحات که در زندان یا بیرون از آن اند، حتا معترضین قم‌نشین! مراجع و علمای بزرگ و روحانیت معظم و بیوت مکرم، تا نویسندگان و هنرمندان (حتا آنها که همه‌ی این سال‌ها به عنوان چهره‌های شاخص و پیشرو جریان انقلابی شناخته می‌شدند)، تا روشن‌فکران و نخبگان، تا سیاست‌مداران شاخص دو جناح، تا فعالان احزاب و گروه‌ها و... . همه را در نظر بگیرید. حالا بگویید در این فهرست بلندبالا می‌توان کسی را یافت که گرفتار نان شب‌ش باشد؟ اجاره‌ی خانه‌اش یا شهریه‌ی دانش‌گاه فرزندش عقب افتاده باشد؟ در تأمین مخارج معیشتی‌اش لنگ باشد؟ اصلاً مسأله‌اش هم‌این اولیه‌ها و ابتداییات زندگی باشد؟ واقعاً چند نفر می‌توان جست؟ در بین هواداران پروپاقرص‌شان چه؟ آیا غیر از این است که نیازهای اولیه و ابتدایی این جماعت لااقل تا آن اندازه تأمین شده است که حالا دغدغه‌های ثانوی و مهم‌تر(؟!)ی چون آزادی و عدالت و مساوات و قانون و جامعه‌ی مدنی و بحث کلامی درباره‌ی ولایت فقیه و حدود اختیارات‌ش و مناسبات حاکم و محکوم در دولت اسلامی و... برای‌شان مطرح باشد. تأکید می‌کنم؛ بحث بر سر خوب و بد و باید و نباید نیست. بحث واقعیت‌ها است. آن‌چه هست و در اطراف‌مان می‌گذرد. آیا در عالم واقع، فعالیت سیاسی و در حوزه قدرت (به صورت حرفه‌ای) و رسانه‌داشتن و مبارزه و رقابت و... برای یک حاشیه‌نشین ممکن است؟ لابد تصدیق می‌کنید که نه؛ نیست.

*

البته شاید بهتر بود این مثال‌ها را نمی‌زدم. آن‌وقت آسان‌تر می‌توانستم منظورم را برسانم و بگویم که حاشیه‌ها الزاما‌ً و فقط مترادف محرومان و مستضعفان نیست؛ بل‌که این‌ها تنها حاشیه‌های اقتصادی اند. فرهنگ هم حاشیه‌های خود را دارد، سیاست هم، هنر هم، و... . منظور من از حاشیه همه‌ی این دسته‌‌ها است نه تقلیل‌شان به محرومین و ساکنان مناطق محروم. پس حاشیه‌ی فقیر داریم، حاشیه‌ی پول‌دار و شکم‌سیر هم داریم. حاشیه‌ی بی‌سواد داریم، حاشیه‌ی درس‌خوانده هم داریم. حاشیه‌ی انقلابی داریم، حاشیه‌ی ضدانقلاب هم داریم. حاشیه ـ گفتم که ـ اقسام مختلفی دارد. نخ تسبیح هم‌آن حاشیه‌بودن‌شان است.

*

من بر این باورم که اگر به جای احمدی‌نژاد هر کس دیگری پیروز می‌شد به‌هیچ‌وجه با آن وقایع بعدی مواجه نمی‌شدیم. چون آن کس دیگر لاجرم خود یکی از متن‌ها بود. و متن‌ها چپ باشند یا راست به اقتضای متنیت‌شان باهم زبان مشترک دارند و بالاخره کمی این سو یا آن سوتر باهم می‌توانند کنار بیایند یا لااقل حرف هم را درک کنند. چنین است که متن‌ها هیچ‌گاه از خط بیرون نمی‌زنند. احمدی‌نژاد، اما به حکم آن‌که متن نیست و حاشیه است، این میان حکم موی دماغ را برای متن‌ها پیدا کرده. برای هم‌این تحمل‌ش سخت است! و به گمان من دلیل اصلی اعتراضاتی که پس از 22خرداد 88 به بهانه‌ی تقلب رخ نمود، این بود که متن‌ها حس کردند تحقیر شده‌اند. حس کردند به‌شان توهین شده. حس کردند پس از سال‌ها صدارت و زعامت و بزرگی و منزلت، حال نادیده انگاشته شده‌اند. حال یک نفر پیدا شده که نه تنها خودش متن نیست و استانداردهای لازم متنیت را ندارد، بل‌که اساساً منکر متن‌بودن آن‌ها هم شده است.

می‌دانید مثال چیست؟ مثال آن است که تاجر بلورفروشی پس از سال‌ها زحمت و سرمایه‌اندوزی حال مغازه‌ای بنا کرده و ویترینی چیده باشد و یک بچه‌ی بازیگوش که معلوم نیست از کجا سروکله‌اش پیدا شده تکه‌سنگ کوچکی را از زمین برداشته و ویترین عتیقه‌جات تاجر را نشان گرفته و پرتاب کرده و همه‌ی سرمایه‌ی مرد را خرد و خمیر کرده باشد و خنده‌کنان فرار کند. خود را جای تاجر بگذارید. چه حالی دارید؟ حق می‌دهید که آن‌قدر عصبانی و خشمگین باشد که بخواهد دنیا را بر سر آن بچه خراب کند.

متن‌ها هم پس از اعلام نتایج همین حال را داشتند که ‌آن‌سان عصبانی شدند و از کوره دررفتند که دررفتند.

اما چرا گمانه‌ی تقلب این اندازه مشتری یافت؟ روشن است؛ برای آن‌که متن‌ها هرچه در متون جست‌وجو می‌کردند، هرچه بالا و پایین متن‌های مختلف و متن‌های هم‌سایه را زیرورو می‌کردند، می‌دیدند کسی (= متنی) نیست که به احمدی‌نژاد رأی داده باشد. هرچه هم که حساب و کتاب عقلی می‌کردند و چرتکه می‌انداختند می‌دیدند عقلاً‌ نباید هم چندان کسی (= متنی) یافت شود که به او رأی داده باشد. اصلاً مگر متن‌ها، که جمله‌گی نخبه و فرهیخته و برتر اند، عقل‌شان پاره سنگ برمی‌دارد که به یک حاشیه رأی دهند؟ معلوم است که نه. پس فقط می‌تواند تقلب شده باشد! آن‌هم به این بزرگی!

ریشه‌ی این سوءتفاهم بزرگ هم‌این است که متن‌های محترم نمی‌دانسته یا فراموش کرده یا باور نداشتند که در همه این سالها به موازات رشد خودشان در جامعه، حاشیه‌های اطراف و بیرون از دیدشان هم با سرعتی مضاعف در حال رشد بوده‌اند. مشکل آن‌جاست که متن‌ها به اقتضایی متنیت‌شان (اقتضایی که البته خوداندیشیده‌ است)، بر جایی سکنا گزیده‌اند که حاشیه‌جماعت را نمی‌بینند. نمی‌توانند ببینند. و هم‌این است که نمی‌توانند باور کنند این حاشیه‌ای که دیده نمی‌شود، 24میلیون و بل‌که بیش‌تر وسعت دارد. هم‌این حس تحقیر، هم‌این حس تلخ شکست از یک زیردست، از رعیت نمک‌پرورده، از جماعت حاشیه‌نشینی که آن‌قدر در حاشیه‌اند که دیده نمی‌شوند و حالا‌ آن‌قدر پُررو شده‌ و اعتماد به نفس پیدا کرده و کسب قدرت کرده‌اند که متن‌های به آن بزرگی را نادیده می‌انگارند و ساز مخالفت کوک کرده‌اند، هم‌این توهین بزرگ، سبب ‌شد که شایعه‌ی بزرگِ تقلبِ بزرگ، لااقل در روزهای اول این شوک، باور شود. و به گمان من این رخداد طبیعی بود. (و البته که امر طبیعی الزاماً‌ مترادف امر صحیح نیست.)

*

آیا به این سوآل فکر کرده‌اید که چرا این شایعه‌ی بزرگ را فقط متن‌های بزرگ باور کردند؟ چرا فقط صدای اعتراض متن‌ها درآمد؟ صدای اعتراض سیاست‌مدارانِ سرشناس دو جناح، علما و مراجع و روحانیت و بیوت‌شان، انقلابیون نامدار و باسابقه و همراه امام، دانشگاهیان، دانش‌جویان و اساتید، نخبگان و نویسندگان و هنرمندان و صاحبان رسانه و طبقه‌ی متوسط تهران‌نشین و در درجه‌ی بعدی اصفهان‌نشین و شیرازنشین و مشهدنشین و تبریزنشین و قم‌نشین. آیا در شهرهای کوچک یا استان‌های محروم یا حاشیه‌ها هم الله اکبر شبانه شنیده شد؟ آیا کسی به خیابان ریخت؟ آیا درگیری پیش آمد؟ (البته عنایت دارید که اعتراض دانش‌جویان تهرانی دانش‌گاه آزاد فلان‌آباد سفلی معیار نیست.) از مردم حاشیه‌نشین چرا فریادی برنخاست؟ چرا کمکی به متن معترض نشد؟ چرا حاشیه‌ها فریادی بر فریادِ متن‌ها نیفزودند؟

پاسخ‌هایی که در افواه متن‌ها به این سوآل مهم داده می‌شود معمولاً از این چند جنس است:

یک ـ «حاشیه‌ها قدرت فریاد ندارند.» این پاسخ نمی‌تواند درست باشد. چراکه می‌دانیم که دارند و به وقت‌ش سرداده یا می‌دهند. پس یعنی الان وقت‌ش نبوده است که فریاد نزده‌اند.

دوـ‌ «فریاد زدند اما شنیده نشد.» این هم نمی‌تواند قانع‌کننده باشد؛ وقتی متن‌های معترض آن اندازه از قدرت رسانه‌ای برخوردارند که هر اجتماع بیش از پنج نفره‌‌ی معترضین را به عنوان نمودی از جنبش سراسری سبز پوشش می‌دهند.

سه ـ‌ «دستگاه سرکوب رژیم در در و دهات آن‌قدر قوی است (حتا قوی‌تر از تهران) که کوچک‌ترین صدا و اعتراض را در نطفه خفه می‌کند.» این هم با شواهد هم‌خوانی ندارد. چراکه اگر این‌گونه بود اشرار نمی‌توانستند دختر و پسر حاشیه‌نشین را در روز روشن بربایند و گروگان بگیرند یا به حجله‌های اعراب خلیج (فارس) اعزام کنند یا به پاکستان و افغانستان ببرند و... . و تازه جیک کسی هم درنیاید. و پرونده هنوز مفتوح باشد.

پس می‌ماند یک پاسخ که بیش‌تر هم طرفدار دارد: «چیزخورشان کرده‌اند! تو این چهارسال و خصوصاً دم انتخابات یک عالمه پول توی این در و دهات ریخته‌اند و به بهانه‌های مختلف مثل سهام عدالت رأی این بدبخت بی‌چاره‌ها را خریده‌اند و مخ‌شان را زده‌اند.» به فرض صحت، مضمون این حرف به زبان و ادبیات دیگر آن است که احمدی‌نژاد در این چهار سال به حاشیه‌ها آن اندازه رسیدگی کرده و در آن مناطق سرمایه‌گذاری کرده که طرف‌دارش شده‌اند یا لااقل برای مخالفت با او انگیزه‌ی ندارند. این مضمونی است که منتقدان وی نمی‌توانند منکرش شوند و همه‌ی حرف‌شان بر سر انگیزه‌های وی از این اقدامات است و زمان آن‌ها و این‌که چه میزان بابرنامه و براساس سیاست‌های صحیح و منطقی بوده است و چه اندازه نه. ولی این مناقشات در اصل نتیجه توفیری ندارد.

حاشیه‌ها از احمدی‌نژاد خوش‌شان می‌آید؛ درست به هم‌آن دلایلی که متن‌ها از او متنفر اند. حاشیه‌ها احمدی‌نژاد را از خودشان می‌دانند؛ درست به هم‌آن دلایلی که متن‌ها خود را از او کنار می‌کشند. پس متن‌ها در حقیقت از دست حاشیه‌ها عصبانی‌اند؛ نه یک نفر که منتخب آن‌هاست.

این سکه را البته روی دیگری هم هست که خواهم گفت؛ در بخش دوم این مطلب.


پی‌نوشت‌ها:

1. خدای ناکرده قصدم تخفیف ایشان نیست. این‌ها تهمت‌ها و برچسبهایی است که جماعت متن و هواداران‌شان بیش از 5 سال است، پنهان و آشکار، از زیر کرسی و داخل پستو تا سر بازار و تیتر روزنامه به وی زده‌اند و می‌زنند و خواهند زد. غیر این است؟

2. مشهورترین‌اش هم‌آن قضیه معاون اولی مشایی است و البته اهل بخیه مصادیق بسیاری سراغ دارند که خود دانند!

3. کماآن‌که چندی پیش سخنی از او یا رییس دفترش (چه فرقی می‌کند؟) به رسانه‌ها راه یافت با این مضمون که «مگر حزب‌اللهی‌ها چند نفر از این 24میلیون بودند؟ حداکثر 4-5 میلیون. بقیه معترضین به وضع موجود بودند.» یعنی هم‌آن حاشیه‌ها. و اگر احمدی‌نژاد (یا رییس‌دفترش) یک جمله گفته باشد که کاملاً مطابق واقعیت و حقیقت امر باشد به گمان‌م هم‌این جمله است!


نقدها و نظرات:

وبلاگ صوفی (نقد خوبی است. پیشنهاد میکنم بخوانیدش.)

نقدی بر خواندهایم/ فطرتِ روستاییان پاک تر از به دل گرفتن ِ این توهین هاست.../ وب نوشتهای میثم امیری (پیشنهاد میکنم آنها که نقد صوفی را خوانده اند حتما این مطلب را هم بخوانند.)

معصومیت از دست رفته/ وبلاگ پيمانه

لینکها:

وبلاگ هبوطی تلخ

وبلاگ برداشتهای روزانه

واژگون

مجمع ديوانگان قديم

گاهنامه دانشجویی اوین/ برای یک سالگی یک انتخاب