وحدت آمرانه

از نادرشاه تا جمهوری اسلامی

 

  

«عالي‌جاهان صدر عالي‌قدر و حكام و مجتهدين و علماي دارالسلطنه‌ي اصفهان به الطاف ملوكانه مباهي بوده، بدانند كه اوقاتي كه رايت ظفرآيت در صحراي مغان برپا بود، در مجالس متعدده قرار بر اين شد كه چون طريقه‌ي حنفي و جعفري موافق آن‌چه از اسلاف به ما رسيده است متحد بوده، خلفاي راشدين رضي‌الله عنهم را خليفه‌ي سيد المرسلين صلي‌الله‌عليه‌وسلم مي‌دانسته‌اند، من بعد الايام اسامي هر يك از خلفاي اربعه كه ذكر شود با تعظيم تمام ذكر كنند. به علاوه در بعضي از اضلاع ممالك ما، برخلاف اهل سنت در اذان و اقامه لفظ علي ولي الله را بر طريقه‌ي شيعه ذكر مي‌كنند و اين فقره مخالف اهل سنت است و منافي قراري است كه معمول اسلاف بود. گذشته از اين بر تمام اهل عالم هويداست كه اميرالمؤمنين اسدالله الغالب برگزيده و ممدوح و محبوب خداوند متعال است و به‌واسطه‌ي شهادت مخلوق بر جاي‌گاه و رتبت او در درگاه احديت نخواهد افزود و به‌خلاف اين الفاظ هم چيزي از فروغ بدر قدر او نخواهد كاست. ذكر اين عبارت موجب اختلاف و بغض و عداوت مابين اهل تشيع و سنت است كه هر دو در متابعت شريعت مطهره‌ي سيد المرسلين شريك‌اند و خلاف رضاي پيغمبر و اميرالمؤمنين به عمل خواهد آمد. لهذا به مجرد اطلاع از مدلول اين فرمان عالي به تمام مسلمين از اعالي و اداني و بزرگ و كوچك و مأذنين شهرها و توابع و اطراف و اكناف بايد اعلام شود كه از امروز به بعد اين عبارت كه خلاف طريقه‌ي اهل سنت است ذكر نشود ... عموم رعايا و برايا اطاعت اين احكام و اوامر را بر عهده شناسند. هركس از آن تخلف ورزد مورد غضب شاهنشاهي خواهد گرديد».

(برشی از فرمان نادرشاه افشار ـ صفر 1149 قمری)

 

 

یک

ایده‌ی وحدت و تقریب مذاهب اسلامی، ایده‌ی نوپدید و متأخری نیست و اجرای فرمایشی و «پروژه‌ای» آن هم تنها به جمهوری اسلامی اختصاص ندارد. اگر سیاست تساهل و رواداری حاکمان مغول را درنظر نگیریم، لااقل در دو مقطع، نهاد قدرت کوشید براساس منافع ملی و سیاسی، مسأله‌ی اختلاف شیعه و سنی را در مرزهای ایران به‌صورت «آمرانه» حل کند: یکی در دوره‌ی نادرشاه و دیگری رضاشاه؛ دو شاهی که در بین شاهان ایرانی از آغاز صفوی تا پایان پهلوی، کم‌ترین تظاهرات و تقیدات مذهبی و پایین‌ترین سطح تعامل با روحانیت شیعه را داشتند.

نادرشاه، سیاست مذهبی کاملاً‌ مخالفی با صفویان درپیش گرفته بود؛ او توهين به خلفاي سه‌گانه را قدغن اعلام کرد، عزاداري و روضه‌خواني را محدود ساخت و اجازه نداد به رسم صفويه حکومت روز غديرخم را جشن بگيرد. هم‌چنين در فرمانی که در ماه صفر سال 1149قمری صادر کرد «مذهب شيعه‌ي جعفري» را مذهبي در رده‌ي مذاهب چهارگانه‌ي تسنن و به عنوان پنجمين مذهب اسلامي اعلام کرده و شهادت ثالثه را از اذان حذف نمود. مشابه این رویکرد را به‌شکلی دیگر، رضاشاه در پیش گرفت. او نیز گرچه در آغاز به‌عنوان «شاه شیعه» تاج سلطنت بر سر نهاد، اما پس از چندی به‌تدریج از ظواهر شیعی حکومت کاست و با استفاده از قوه‌ی قهریه، اجرای مراسم عزاداری و آیین‌های شیعی را روز به روز محدودتر ساخت. در مقابل، کوشید نظر اهل‌سنت را به خود جلب کند و روابط ایران با دولت‌های مسلمان را توسعه دهد. 

هم نادرشاه و هم رضاشاه سیاست وحدت‌گرایی آمرانه‌ با شکست مواجه شدند. حکومت شیعه‌گرای قاجاریان میراث‌دار حکومت نادرشاهی شد و از خاکستر جمهوریِ رضاشاهی، یک جمهوری اسلامی ـ شیعی سربرآورد.

 

دو

با این اوصاف، جمهوری اسلامی را باید سومین دولت ایرانی داعیه‌دار پروژه‌ی وحدت دانست. خاستگاه و انگیزه‌ی وحدت‌گرایی در این دولت، البته برخلاف دو نمونه‌ی قبلی صرفاً ‌اغراض سیاسی و اقتضای حکمرانی عمل‌گرایانه نبود. بنیادگذاران روحانی نظام جدید، از آیت‌الله خمینی تا آیت‌الله منتظری و آیت‌الله مطهری، شاگردان آیت‌الله بروجردی بودند. مرجع تقلیدی که براساس مشی اعتدالی و واقع‌گرایانه‌ی خود، چندان به سیاست‌های فرقه‌ای و شیعی روی خوش نشان نمی‌داد و در مقطعی، با وجود مقاومت‌های داخلی جریان سنت‌گرای حوزه، ایده‌ی گفتگو و تقریب مذاهب اسلامی را دنبال می‌کرد و ازجمله به مکاتبه با شیخ الازهر می‌پرداخت.

اگر بروجردی ایده‌ی وحدت را در لایه‌ای نخبگانی دنبال می‌کرد، شاگردان او، اما با نشستن بر منصب قدرت و دردست‌گرفتن اداره‌ی جامعه، ایده‌ی وحدت را به پروژه‌ای سیاسی و حکومتی تبدیل کردند. پروژه‌ای که با بهره‌مندی از قوه‌ی قهریه‌ی حکومت، لازم‌الاجرا شده و همه‌ی اجزای دولت، از دستگاه‌های فرهنگی و رسانه‌ها تا نیروهای امنیتی و انتظامی بسیج شدند تا آن پروژه محقق شود.

 

سه

برخلاف انتظار انقلابیون، ایده‌ی وحدت، در بدنه‌ی حوزه و روحانیت، هیچ‌گاه به یک گفتمان و جریان جدی مبدل نشد. نه‌تنها قشر سنت‌گرا ـ که از آغاز به این ایده بدبین بود و صراحتاً با آن مخالفت کرد ـ بلکه حتی قشر همراه و حامی جمهوری اسلامی در حوزه نیز با پروژه‌ی وحدت همراهی نشان نداد. در بین وعاظ و سخنرانان مذهبی هم وحدت‌گرایی هیچ‌گاه مضمون رایجی نشد. دلیلش هم روشن است. مبنای مناسک شیعی نوعاً بر تمایزات مذهبی بنا شده است. آبشخور مناسک، روایت شیعی از تاریخ اسلام است که در بسیاری موارد کاملاً با روایت «رسمی» (در اینجا: سنی) تفاوت و تعارض دارد. ایده‌ی وحدت‌گرایی منطقاً مترادف با نفی مناسک مذهبی است. چراکه مناسک مذهبی (برخلاف شعایر دینی) در پیرامون شکاف‌ها و افتراقات پدید آمده‌اند و از آبشخور همین شکاف‌ها سیراب می‌شوند. بی‌جهت نیست که در این چهار دهه، تنها شمار اندکی از روحانیون به ترویج ادبیات وحدت و تقریب اسلامی اهتمام نشان داده‌اند که این شمار اندک نیز اغلب صاحب‌منصبان حکومتی و مدیران سازمان‌های متولی پروژه‌ی وحدت بوده‌اند. یعنی کسانی‌که از نظر منزلتی و معیشتی، از سازمان سنتی حوزه و از بدنه‌ی دینداران مستغنی‌‌اند. و همین استغنای منزلتی و مالی است که برای ایشان امکان طرح آرمانی را فراهم می‌سازد که تحقق آن عملاً مستلزم نفی پاره‌ای منافع طبقاتی و شئون فرقه‌ای است.    

 

چهار

ایماژ ابتدایی و انتزاعیِ «دولت» در منظر بنیادگذاران جمهوری اسلامی، ایماژ قادری بلامنازع بود که احتمالاً ‌با پسوند «اسلامی» وجاهت و صالحیت می‌یافت و رام می‌شد. در نظرپردازی‌های آزمون‌نشده‌ی رهبران انقلاب، دولت اسلامی، عقل برتر و مقتدری فرض می‌شد که موظف (مکلف) است ولو به جبر و با بهره‌گیری از قوه‌ی قهریه‌ رعایای تحت حکومتش را در مسیر صحیح (کلیدواژه‌ی «اسلام ناب») قرار دهد؛ نه آن‌که به آن مسیر «دعوت» و «هدایت» کند. دعوت و هدایت، گویی نسخه‌ی مخصوص دوره‌ی بی‌قدرتی عالمان است که در زمانه‌ی حکومت دینی، محلی از اعراب ندارد. گرچه «علمای سلف دست‌شان بسته بود» اما «امروز روز حاکمیت اسلام و روز جلوه‌ی اسلام است» (سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای. 17 خرداد 1373).

گذشت تنها یک دهه کافی بود تا ایماژ دولت به‌مثابه‌ی «قادرِ صالحِ بلامنازع» در ذهن برخی قایلان آن ترک بردارد. تا دسته‌ای از انقلابیون رادیکال و «خط امامی»، به جبرِ تبعید از متن قدرت و چندسالی حاشیه‌نشینی و تأمل و بازاندیشی، دریابند که گویا با دولت همه‌کاری نمی‌شود کرد. و پسوند «اسلامی» داشتن و نداشتن هم توفیری در این قاعده ایجاد نمی‌کند.

اما بازگشت از مسیر رفته و بازاندیشی در سیاست‌های غلط و ناکارآمد، در یک نظام ایدئولوژیک معنای خوبی ندارد. به‌معنای «تجدیدنظرطلبی» و توبه از انقلابی‌گری است و عقب‌نشینی از سنگر مبارزه. به‌همین‌دلیل، با وجود آشکارشدن نشانه‌های شکست و ناکارآمدی، همچنان بر ادامه‌ی صوری سیاست‌های مذهبیِ شکست‌خورده اصرار شده و می‌شود. سیاست‌هایی که شجاعت و اراده‌ای برای بازنگری در آن‌ها نیست و فهرستی متنوع از حجاب اجباری تا مبارزه با قمه‌زنی و پروژه‌ی وحدت اسلامی را شامل می‌شود.

 

پنج

فرم‌زدگی و مناسک‌گرایی، محصول همین روند است. محصول اصرار بر اجرای صوری سیاست‌های غلط و ناکارآمد، به‌هرقیمتی که شده. تقلیل آرمان‌ها و ارزش‌های انقلاب اسلامی به شماری ظواهر، نمادها و نشانگانی که به‌روز نشده‌ و به‌مرور از معنا تهی شده‌اند و امروز کاریکاتوری از آن‌ها باقی مانده است.

لطمه‌ای که پروژه‌ی «حجاب اجباری» بر مفهوم دینی «حجاب» زده یا بلایی که تشریفات صوری و بی‌معنای اداری ذیل عنوان هفته‌ی وحدت به آرمان تقریب مذاهب اسلامی وارد ساخته و مثال‌های دیگر، همه و همه مؤید همان واقعیت است که دولت، حتی دولت با پسوند «اسلامی»، نمی‌تواند تولیت شایسته‌ای برای امر دینی باشد. دولت، ماهیتاً نامقدس است و با ابزار نامقدس، نمی‌توان امر مقدس را راهبری کرد. هر تلاشی در این جهت، نتیجه‌ی معکوس می‌دهد.

اگر ایده‌ی تقریب مذاهب اسلامی (و نه «وحدت» که آرمانی ایده‌آلی و غیرقابل تحقق است) به پروژه‌ای حکومتی تبدیل نمی‌شد و حاکمان اسلامی بر میل تولیت حداکثری و مستقیم و قهریِ امر دینی غلبه می‌کردند و اجازه‌ می‌دادند تقریب‌گرایی در استمرار همان الگوی بروجردی ـ شلتوت و در قالب گفتگو و تعامل نخبگان شیعه و سنی ادامه یابد، شاید امروز اندیشه‌های تکفیری در حوزه‌ها و مدارس علمیه‌ی دو مذهب این‌اندازه رواج نداشت. شاید امروز تریبون‌های مذهبی، کم‌تر به محلی برای ترویج خشونت و نفرت فرقه‌ای تبدیل می‌شدند. شاید راهبرد «تقریب» در بین نخبگان دو مذهب و «تعایش» در بین بدنه‌ی عامه‌ی دینداران مسیر طبیعی‌تری را طی می‌کرد. 

 

@mohsenhesammazaheri

گذار از «وحدت» به «تعایش»

ضرورت صورت‌بندی جدید در مسأله‌ی تعامل شیعه/سنی

 

با گذشت چهار دهه از اجرای پروژه‌ی حکومتی «وحدت اسلامی» امروزه نه تنها مسأله‌ی شیعه/سنی حل نشده، بلکه برعکس شاهد رشد اندیشه‌های تکفیری و منازعات فرقه‌ای هستیم و به‌موازات تهی از معناشدن شعار وحدت و تقلیل آن به فهرستی از تشریفات صوریِ رسانه‌ای و حکومتی، در بدنه‌ی مذهبی جامعه‌ مناسک تازه‌ای با محوریت برجسته‌سازی افتراقات مذهبی بنیان گذاشته می‌شود.
به‌نظر می‌رسد حل مسأله‌ی شیعه و سنی امروز نیازمند صورت‌بندی تازه‌ای است. صورت‌بندی‌ای با توجه به مجموعه‌ی گزاره‌های واقعی و عینی حیات شیعیان و اهل‌سنت اولاً در گستره‌ی ملی ثانیاً در گستره‌ی جهان اسلام و ثالثاً در گستره‌ی نظام بین‌الملل. برای صورت‌بندی جدید این موارد را می‌توان به‌عنوان پیشنهاد درنظر گرفت:


یک. جایگزینی آرمان عملیِ «تعایش اهل سنت و شیعیان» با شعار ایده‌آلیِ‌ «وحدت شیعه و سنی»

مسأله‌ی سنی و شیعه در میدان تاریخ و مذهب حل نمی‌شود. کما آن‌که در این هزار و چهارصد سال و در این سی و هشت سال هم حل نشده. این معضل اگر راه‌حلی داشته باشد باید آن را در جامعه جست. مشکلات و فاصله‌ها و شکاف‌های مذهبی تاریخی و سیاسی این دو شاخه‌ از جهان اسلام لااقل برای بخش عظیمی از باورمندان‌شان جدی‌تر از آن است که قابل مذاکره باشد. اما مشکلات اجتماعی به آن جدیت نیست. در بسیاری حوزه‌های عرفی که ربطی به مذهب ندارند، شیعیان و سنیان ایرانی منافع مشترکی دارند؛ نظیر آسیب‌های اجتماعی که گریبانگیر خانواده‌ی ایرانی (فارغ از هر مذهب) شده است. و یا بسیاری از مقولات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دیگر که نیازمند گفتگو و تبادل نظر نخبگان مختلف جامعه است. به‌جای نزاع بی‌حاصل بر سر گذشته‌ای که قابل تغییر نیست، باید درباره‌ی امروز و آینده‌ای همفکر‌ی کرد که قابل برنامه‌ریزی است. به‌جای تمرکز بر اشتراکات مذهبی، باید بر فرصت‌ها و تهدیدهای مشترک اجتماعی انگشت نهاد. در راستای رسیدن به همزیستی مسالمت‌آمیز اجتماعی درعین به‌رسمیت‌شناختن و احترام به تفاوت‌های مذهبی.


دو. گفتگو و تعامل لایه‌های میانی و نخبگان غیردینی

تاکنون حاملان اصلی گفتمان تقریب، به‌صورت واقعی و نمایشی، روحانیت دو مذهب بوده‌اند. یکی از دلایل شکست پروژه‌ی وحدت همین بوده است. زیرا روحانیت در هر مذهب، پاسدار مرزهای آن مذهب است؛ مرزهایی که طبعاً مستلزم تمایزگذاری با دیگران است. چه آیت‌الله‌های شیعه چه مولوی‌های سنی، منافع صنفی و طبقاتی‌شان در حفظ و صیانت از همین مرزهاست. اگر این مرزها نباشد، بودن آنها هم بی‌معنا می‌شود. به‌نظر می‌رسد وقت آن است که روحانیون عرصه‌ی گفتگو در این میدان را به دیگر نخبگان جامعه بسپارند. گفتگویی بیرون از کنترل و مدیریت دولت و با هدف اولاً هم‌فهمی و شناخت دقیق همدیگر و ثانیاً ‌رسیدن به فهرستی از توافق‌های ضمنی آن‌هم در امور عرفی (و نه مذهبی). اشتراکات مذهبی اگر قدرت آن را داشتند که مانع خشونت شوند، این تاریخ سیاهِ دیگری‌ستیزیِ مذهبی را امروز پشت سر نداشتیم. فرجام مسیری که دو مذهب با هدایت روحانیون شیعه و سنی در پیش دارند، تکفیر است و خشونت. آخرش یا شیعه‌کشیِ سلجوقی است یا سنی‌کشیِ صفوی. آنچه ممکن است ما را از چنین فرجام تلخی دور کند، اشتراک بر سر منافعی است که ما را بهم پیوند داده است. طبعاً چنین امری وقتی ممکن است که بدواً پیوند منافعی وجود داشته باشد. و پیوند منافع وقتی وجود خواهد داشت که فرصت‌ها برابر باشند. بنابراین یکی از نخستین گام‌ها، تلاش مشترک نخبگان و فعالان اجتماعی به‌خصوص شیعیان برای مطالبه‌ی همه‌ی حقوق شهروندی اهل‌سنت از حاکمیت است.


سه. برجسته‌سازی دیگر وجوه هویتی اهل سنت، به‌موازات وجه مذهبی

به نظر می‌رسد یکی از موانع دستیابی اهل‌سنت ایران به همه‌ی حقوق شهروندی و قانونی‌ خود همین تأکید بر شخصیتِ متفاوت مذهبی‌اش بوده است؛ حال یا از جانب خودش یا جامعه و حکومت. به‌عبارت دیگر بازنمایی اهل‌سنت در افکار عمومی کشور همواره به‌مثابه‌ی دیگریِ مذهبیِ جامعه‌ی شیعه بوده است. نمایندگان و سخنگویان جامعه‌ی اهل‌سنت ایران علی‌الاغلب شخصیت‌های روحانی و نخبگان مذهبی‌شان بوده‌اند. همین امر زمینه‌ساز بروز حساسیت‌های مذهبی روحانیت شیعه شده است. حال‌آن‌که وجه مذهبیِ شهروندان معمولیِ ‌سنی‌مذهب درست مانند شهروندانِ شیعه‌، هرچند مهم اما تنها یکی از وجوه هویتی آن‌هاست و با تمرکز بیش از اندازه بر آن،‌ دیگر وجوه هویتی ایشان را تحت‌الشعاع قرار داده است. جامعه‌ی ایران نیاز دارد، به‌موازات صدای مذهبی، صداهای دیگری هم از شهروندان اهل‌سنت خود بشنود.


 

برشی از مقاله‌ی «چرا وحدت شیعه و سنی یک پروژه‌ی شکست‌خورده است؟» که سال گذشته منتشر کرده بودم.

 

@mohsenhesammazaheri

آخرالزمانِ شیعی و الاهیات سیاسی جمهوری اسلامی

برگزاری صبحگاه مشترک نیروهای نظامی و انتظامی در مسجد جمکران و دلالت‌های آن

 

 

 

در نزدیکی بازار بزرگ شهر [حله] ‌مسجدی قرار دارد که بر درِ آن پرده‌ی حریری آویزان است و آن‌جا را مشهد (مقام) صاحب‌الزمان می‌خوانند. پس از نماز عصر، صد مرد مسلح با شمشیرهای آخته پیش امیر شهر می‌روند و از او اسبی یا استری زین‌کرده می‌‌گیرند و به‌سوی مشهد صاحب‌الزمان روانه می‌شوند. پیشاپیش این چارپا، طبل و شیپور و بوق زده می‌شود و از آن صد تن نیمی در جلوی حیوان و نیمی دیگر در دنبال آن راه می‌افتند و سایر مردم در طرفین این دسته حرکت می‌کنند و چون به مشهد صاحب‌الزمان می‌رسند در برابر در ایستاده آواز می‌دهند که «بسم‌الله ای صاحب‌الزمان! بسم‌الله! بیرون آی که تباهی روی زمین را گرفته و ستم فراوان گشته، وقت آن است که برآیی  تا خدا به‌وسیله‌ی تو حق را از باطل جدا گرداند» و به‌همین‌ترتیب به نواختن بوق ادامه می‌دهند تا نماز مغرب فرا رسد.

(سفرنامه‌ی ابن‌بطوطه. ج1. ص272)

 

 

 

یک

ادیان و مذاهب، نوعاً «تاریخ مقدسِ» خاص خود را دارند؛ روایتی از حیات بشر (بندگان خدا) از آغاز تا انجام. تاریخ مقدس، تاریخی فرجام‌مند است. برخلاف تاریخ عرفی، تاریخ مقدس، تنها روایت‌گرِ عهد ماضی نیست. بلکه مهم‌تر از آن، روایت‌گرِ مستقبل است. مستقبلی که سهمی از ساخت آن بر دوش دین‌داران قرار دارد. این میان، روایت آخرالزمانی ادیان و مذاهبی که خصلت اقلیت‌بودگی دارند و حافظه‌ی تاریخی دین‌داران‌شان با طردشدگی و انزوا پیوند خورده، به‌هم شباهت بیش‌تری دارد. برای این دسته ادیان و مذاهب، آخرالزمان، عصرِ گشودگی است. عصر رهایی از رنج. عصر بیرون‌آمدن از پیله‌ی اقلیت‌بودگی. عصر غلبه و استیلا. عصر «جبران» که در آن قرار است همه‌ی قرن‌ها رنج پیروان آن دین جبران شود.

 

 

دو

تشیع اثنا‌عشری نیز تاریخ مقدس خود را دارد. تاریخی که محوریت آن، منصب «نبوت» و در ادامه‌اش منصب «امامت» است. از ابتدای هبوط آدم، تاریخ نبوت آغاز می‌شود و تا پایان رحلت آخرین نبی، محمد مصطفی(ص) ادامه می‌یابد. با رحلت نبی، تاریخ بشر حول محور «امام» ادامه می‌یابد تا پایان جهان. در باور شیعی، منصب امامت مقامی است که حتی بالاتر از نبوت قرار می‌گیرد و تنها برخی پیامبران در مرتبه‌های عالی نظیر ابراهیم(ع) توانسته‌اند به آن مقام دست یابند (اشاره به آیه‌ 124، سوره‌ی بقره). در باور شیعه، رهبر جامعه‌ی مؤمنان «امامِ» معصوم واجب‌الاطاعة است. حکومت منصبی الاهی است و تنها به پیامبران و پس از ایشان امامان تعلق دارد. به‌همین‌دلیل شیعیان، حکومت خلفای سه‌گانه و خلفای اموی و عباسی را غصبی و مصداق حکومت جور ‌دانسته و مسیر خود را از فردای رحلت پیامبر اکرم(ص) از مسیر دیگر مسلمانان جدا کرده‌اند. طبق باور ایشان، در هر دوره، حکومت باید در دست امام باشد؛ زمین هیچ‌گاه از حجت خالی نیست و حجت، در شخص امام حی و زنده مصداق می‌یابد. لازمه‌ی پذیرش این اصل، اعتقاد به اعجاز حیات مخفی دوازدهمین امام(ع) است تا زمانی که به اذن خدا، ظهور کند. برهمین‌اساس، «غیبتِ» امام، یک امر عارضی است. یک استثنا که البته تا امروز بیش از هزار و صد و اندی سال به‌طول انجامیده است.

 

 

سه

از منابع تاریخی می‌توان استنباط کرد که تصور ابتدایی «غیبت» نزد شیعیان در مقاطع آغازین دوره‌ی موسوم به «غیبت کبرا» با آنچه بعدها محقق شد، تفاوت داشته است. آنان گمان نمی‌کردند غیبت امام ممکن است چند دهه بلکه چند قرن استمرار یابد. تا سال‌ها پس از غیبت، این رأی در بین فقهای شیعه رایج بود که وجوهات شرعیه از آن‌جا که متعلق به امام است، در زمان غیبت او، یا وجوب ندارد و یا باید به امانت نگاه داشته شود. برخی شیعیان وجوهات‌شان (سهم امام) را در بیابان‌ها به خاک می‌سپردند تا وقتی امام آمد، خود درباره‌ی کیفیت مصرفش تصمیم بگیرد. (عده‌ای براین باور بودند که این وجوهات مدفون در زمین، چه‌بسا همان گنج‌های مخفی‌ای است که طبق روایات در زمان ظهور ظاهر خواهد شد.) فقیهی چون شیخ‌مفید در کتاب «المقنعه» مشابه همین نظر را ابراز داشته و معتقد بود باید وجوهات را فرد در جایی ذخیره کند و اگر عمرش به سر آمد و حضرت نیامد، آن را به ودیعه به شخص دیگری بسپارد و او هم به‌همچنین تا زمان ظهور برسد و تحویل حضرت شود. گزارش ابن‌بطوطه از رسم انتظار شیعیان حله در روز آدینه ـ که در آغاز مقاله‌ ذکر شد ـ نشان می‌دهد گویا تا قرن‌ها بعد و زمان او یعنی میانه‌ی قرن هشتم نیز باور به بسیارنزدیک‌بودنِ ظهور ادامه داشته است. آن‌سان که هر آدینه جمعی از شیعیان، مهیای نبرد همراه حضرت می‌شدند. 

 

 

چهار

قرن‌ها گذشت تا جامعه‌ی شیعیان و رهبران شیعی با واقعیت غیبت امام معصوم کنار آیند. به‌تدریج و در فرایندی واقع‌گرایانه، شرایط غیبت نهادمند شد. مفهوم «نیابت» محصول همین واقع‌گراییِ دوره‌ی غیبت است. فقها به‌استناد احادیثی چون «مقبوله‌ی عمر بن حنظله» بر منصب «نیابت عام» امام تکیه زدند و راهبری جامعه‌ی شیعه را برعهده گرفتند و با پذیرش وجوهات، سهم امام‌ را به نیابت از او برای مخارج مربوط به سازمان رسمی دین صرف ‌کردند.

تشکیل دولت‌های شیعی، تغییراتی در اندیشه‌ی سیاسی شیعه پدید آورد که منجر به ظهور الگوهایی تازه از مناسبات دولت و تشیع و تعامل سلطان و فقیه شد که نخستین نمونه‌های آن در همراهی علمای شیعه با دولت‌ آل‌بویه ظهور کرد و نیز پیدایش منصب «نقابت». در دوره‌ی صفویه این الگوی تعامل، صورتی رسمی یافت و به‌‌ویژه در مقاطع سلطنت سه شاه: ‌تهماسب، عباس اول و سلطان حسین با تغییراتی توسط علمایی چون محقق کرکی و مجلسی تئوریزه ‌شد. شاهان قاجارِ پس از آقامحمدخان نیز حداقل تا عهد مشروطه این تعامل را به شکلی دیگر حفظ کرده و هرکدام بسته به شرایط زمان خود، مناسبات‌شان با سازمان رسمی دین را تنظیم ‌کردند. اجمالاً آن‌که شاهان شیعه، از اسماعیل صفوی تا محمدرضا پهلوی ‌کوشیدند ولو به‌شکل کاملاً تشریفاتی و نمادین با علمای شیعه رابطه‌ی حسنه داشته باشند. رابطه‌ای که ماحصل آن، مشروعیت‌یافتن سلطنت ایشان در دوره‌ی غیبت بود؛ به‌واسطه‌ی تأیید نواب عام آن حضرت. با ظهور نظریه‌ی ولایت فقیه و اجرایی‌شدن آن پس از انقلاب اسلامی، این دوگانگی و واسطه‌گری برداشته شد و ولی‌فقیه خود بر جای سلطان نشست و رأساً حکومت به نیابت امام را عهده‌دار شد.   

 

 

پنج

تاریخ مقدس شیعه، دو نقطه‌ی کانونی دارد: یکی «عاشورا» که سرآغاز غربت شیعه است و‌ اوج تنگنا و رنج؛ و دیگر «ظهور» که نقطه‌ی مقابل و جبرانی عاشوراست و سرآغاز قدرت شیعه است و گشایش و رفاه. رهبران شیعه، همیشه با ارجاع به این آینده‌ی نامتعین پیروان خود را تسکین ‌داده‌اند. قرن‌ها آلام شیعه با تصور گشایش عصر ظهور تسلی می‌یافت و دولت مهدوی، تنها حکومت آرمانی مشروعی بود که شیعیانِ زخم‌خورده از قدرت‌های مختلف، به آن دل بسته بودند.

بی‌جهت نیست که دولت‌های شیعی می‌کوشیدند خود را متصل به حکومت مهدوی معرفی نمایند و از قبل چنین انتسابی، اولاً برای قدرت خود مشروعیتی دست و پا کنند و ثانیاً توجیهی برای نابسامانی‌ها بتراشند. در بین دولت‌های شیعه، ادبیات آخرالزمانی با مضمون قریب‌بودن ظهور در دو مقطع به‌خصوص رواج ویژه‌ای داشته است، دو مقطعی که از جهات بسیار باهم شباهت دارند: یکی عهد صفویه و دیگری جمهوری اسلامی. رواج ادبیات نزدیکی ظهور موعود و نظریه‌ی «اتصال حکومت وقت به حکومت امام» دو وجه اشتراک مهم آخرالزمان‌گرایی عصر صفوی و عصر جمهوری اسلامی است. (دراین زمینه نگاه کنید به:‌ کتاب «مهدیان دروغین» و مقاله‌ی «‌نظریه‌ی اتصال دولت صفویه با دولت صاحب‌الزمان(عج)» هردو از رسول جعفریان[1]).

 

 

شش

در منابع حدیثی شیعه، فهرستی مفصل از وقایع و رخدادهای فوق‌العاده و سهمگین طبیعی (سیل‌ها، زلزله‌ها، خرابی‌ها) و غیرطبیعی (جنگ‌ها، کشتارها، شورش‌ها) به‌عنوان رخدادهای زمان ظهور بیان شده است. حتا نام شهرهای محل وقوع این رخدادها نیز آمده است و نیز گاه مشخصاتی از سال‌‌ و روز هر رخداد. همچنین در این منابع، از برخی شخصیت‌های مؤثر در روند ظهور نیز نام برده شده («سید یمانی»، «نفس زکیه»، «سفیانی» و دیگران) و کیفیت ظاهری و اجمالی از سرگذشت هرکدام ذکر شده است. مجموعه‌ی این اخبار و پیش‌گویی‌ها در ادبیات آخرالزمانی شیعه به‌عنوان «علایم ظهور» شناخته می‌شوند. سابقه‌ی ظهور ادبیات آخرالزمانی شیعه به همان سال‌های آغازین موسوم به غیبت کبرا می‌رسد. نخستین منبع مهم در این ادبیات، «کتاب الغیبة» (اثر نعمانی)‌ است که در قرن چهارم نگاشته شده است. با فاصله‌ای از آن، شیخ مفید نیز در «الارشاد» باب مربوط به امام‌دوازدهم اجمالی از علایم را ذکر کرده است. نکته‌ی مهم در مورد این منابع اولیه‌، آن است که گویا مؤلفان آن‌ها امر ظهور را بسیار نزدیک به زمان خود می‌دانسته‌اند. چند قرن بعد، علامه مجلسی فصلی مفصل از جلد سیزدهم «بحار الانوار» را به همین امر اختصاص داد. پس از او نیز تولید ادبیات آخرالزمانی و پرداختن به علایم و نشانه‌های ظهور در آثار علمای شیعه ادامه یافت که از مؤثرین نمونه‌های معاصر آن می‌توان «نجم الثاقب» (اثر محدث نوری)، «مکیال المکارم» (اثر سیدمحمدتقی موسوی اصفهانی) و «یوم الخلاص» (اثر کامل سلیمان) را نام برد. در سال‌های پس از انقلاب، یکی از افراد مؤثر در رواج گفتمان آخرالزمانی، شیخ علی کورانی بوده است که مشخصاً‌ در کتاب مشهور «عصر ظهور» خود، انقلاب اسلامی را نشانه‌ی ظهور دانسته و بسیاری رخدادهای سیاسی معاصر را با علایم ظهور تطبیق داده است. 

 

 

هفت

پیروزی انقلاب اسلامی، از همان آغاز توسط برخی تحلیل‌گران شیعی به‌عنوان یکی از نشانه‌های عصر ظهور تلقی شد. ازجمله کلان‌روایت‌‌های جمهوری اسلامی از آغاز تا امروز همین است که این نظام زمینه‌ساز حکومت مهدوی تلقی می‌شود. این مضمون، به‌صورت‌های مختلف در سخنان رهبران نظام تکرار شده و در تبلیغات رسمی نیز مضمون پربسامدی است. در سال‌های نخست پس از انقلاب و حتی پیش از پیروزی انقلاب، از آیت‌الله خمینی با عنوان «نائب الامام‌» نام برده می‌شد. در دوره‌ی جنگ ایران و عراق، رزمندگان ایرانی، «لشگر صاحب‌زمان» خوانده می‌شدند و شعار «خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار!» جزیی ثابت از ادبیات مجامع مذهبی و انقلابی بود که پس از درگذشت آیت‌الله خمینی بدین‌شکل تغییر یافت: «خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما!».

 

 

هشت

ادبیات آخرالزمانی را باید به‌عنوان یکی از اجزای الاهیات سیاسی جمهوری اسلامی قلمداد کرد. این ادبیات، در دوره‌ی رهبری آیت‌الله خامنه‌ای صورتی تازه و متفاوت با مقطع پیشین یافت. به‌ویژه از میانه‌ی دهه‌ی 70 به بعد و متأثر از مجموعه عوامل فرهنگی، سیاسی و اجتماعی که زمینه‌ی قبولی برای موعودگرایی فراهم ساخته بود، موج تازه‌ای از آخرالزمان‌گرایی انقلابی ظهور کرد. در این موج جدید ـ که مروجان اصلی آن برخی روحانیون سیاسی و مسئولان رده‌های میانی نظام، وعاظ مشهور، مداحان و سخنرانان مجالس مذهبی انقلابی بودند و حاملان و مخاطبان اصلی آن نیز نسل جوان حزب‌اللهی و هیئتی و سمپات جریان مذکور ـ تلاش شد نظام نمادها و نشانگان تازه‌ای برای «انتظار» (با پسوند «سیاسی») ساخته و پرداخته شود. در ساخت این نظام، برخی نمادها که پیشتر توسط جریان تشیع سنتی (به‌ویژه گفتمان «انجمن حجتیه») تولید شده بود، نیز عاریت گرفته شدند. محوریت این نشانگان، «مسجد مقدس جمکران» بود که تا پیش از آن، مسجدی کوچک و با برد محدود بود، اما از آن مقطع، توسعه‌ی فیزیکی گسترده‌ای یافت و به‌تدریج و به‌مدد تبلیغات گسترده، به نماد مکانیِ امام‌غایب(ع) تبدیل شده و به فهرست جغرافیای مقدس شیعه افزوده شد.

در روایت غیررسمیِ این گفتمان، جمهوری اسلامی در زمان رهبری فعلی، با ظهور امام‌زمان(ع) مقارن خواهد بود. آیت‌الله خامنه‌ای، «سید خراسانی» نامیده می‌شود که پس از ظهور، علمداری اصلی سپاه صاحب‌الزمان(ع) را برعهده خواهد داشت. (این تعبیری است که در یکی از سروده‌های خود ایشان نیز آمده است: «دلبسته‌ی یاران خراسانی خویشم».) شاید یکی از دلایل روانی آن‌که «آینده‌پژوهی» هیچ‌گاه توسط بدنه‌ی حامیان جمهوری اسلامی جدی گرفته نشده است و در ادبیات رسمی، نشانه‌ای از تدبیر برای جمهوری اسلامیِ پساخامنه‌ای دیده نمی‌شود، شیوع همین باور باشد.

اما مصداق‌یابی شخصیت‌های مؤثر در ظهور فقط به آیت‌الله خامنه‌ای منحصر نمانده و مروجان این گفتمان، در مقاطع مختلف کوشیدند اخبار ظهور را با ویژگی‌های شماری از رجال سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی تطبیق دهند. (به‌عنوان مثال می‌توان به تطبیق سیدرحیم صفوی در زمان فرماندهی سپاه با شعیب بن صالح و تطبیقی مشابه در سال‌های اخیر برای قاسم سلیمانی اشاره کرد.) اوج این تطبیق‌ها و مصداق‌یابی‌ها، در دوره‌ی ریاست‌جمهوری محمود احمدی‌نژاد ـ که اهتمام ویژه‌ای در توسعه‌ی ادبیات آخرالزمانی داشته و دارد ـ رخ داد که مصداق شاخصش تولید و نشر فیلمی با نام «ظهور بسیار نزدیک است» توسط حامیان وی بود.

در چند سال اخیر، مجدداً شاهد تجدید حیات و رواج ادبیات آخرالزمانی در مجامع سیاسی هستیم. به‌نظر می‌رسد یکی از زمینه‌های این تجدید حیات، ظهور و توسعه‌ی آیین پیاده‌روی اربعین بوده است که توسط برخی مروجان گفتمان مذکور (ازجمله علی‌رضا پناهیان) صراحتاً به‌عنوان «یکی از نشانه‌های ظهور» تلقی شده و از آن با تعابیری چون نمونه‌سازی جامعه‌ی مهدوی و تمرین و رژه‌ی آماده‌سازی سپاه صاحب‌الزمان یاد می‌شود.

از منظر این گفتمان، مجموعه تحولات سیاسی و بین‌المللی معاصر، اعم از جنگ ایران و عراق، جنگ کویت، حمله‌ی نظامی آمریکا و متحدانش به عراق و افغانستان، سقوط صدام، جنگ 33 روزه لبنان و اسراییل، مرگ پادشاه عربستان و ناآرامی‌های سال‌های اخیر در خاورمیانه، پیدایش و سقوط داعش، همه و همه علایمی از قریب‌الوقوع‌بودن ظهور است. پیش‌گویی‌های اخیر مسئولان نظام از نابودی اسراییل تا کمتر از 25 سال آینده و نابودی عربستان سعودی تا سال 2030 میلادی را نیز در همین راستا می‌توان تفسیر کرد.

 

 

نه

همان‌طورکه گفته شد گفتمان آخرالزمان‌گرایی سیاسی، جریان نوپدیدی نیست و لااقل از میانه‌ی دهه‌ی 70 به‌عنوان یکی از ابزارهای تهییج و بسیج توده‌ای حامیان جمهوری اسلامی به‌کار می‌رفته است. اما در سال‌های اخیر، گستره‌ی مخاطبان این گفتمان از دایره‌ی مجالس مذهبی فراتر رفته و در شعاع عمومی‌تری تبلیغ و ترویج می‌شود. نکته‌ی مهم‌تر آن‌که این تبلیغات تاکنون نوعاً‌ در ادبیات غیررسمی هواداران مذهبی نظام و «حزب‌اللهی‌ها» رواج داشت و در قالب تولید آثار ذوقی و ادبی هنری (شعر، نوحه، تجسمی و...) یا نهایتاً اقدامات جزیی و نمادین (مانند نصب روزشمار شمارش معکوس برای نابودی اسراییل در میدان فلسطین تهران) بروز می‌یافت. اما انتشار پوستر برنامه‌ای رسمی با عنوان «صبحگاه مشترک یگان‌های نظامی و انتظامی جهت اعلام آمادگی و بیعت با امام‌زمان(عج)» نشان از سرایت این ادبیات از فضای غیررسمی به ادبیات رسمی نظام دارد. برنامه‌ی مذکور، طبق اعلام قرار است با نام «عهد سربازی» در روز «نهم ربیع» و در «مسجد جمکران» برگزار شود. به‌صورت بی‌سابقه‌ای در آگهی این برنامه، نشان‌ نیروهای نظامی و انتظامی جمهوری اسلامی (ارتش،‌ سپاه و نیروی انتظامی) درج شده است.

صبحگاه نیروهای نظامی و انتظامی، طبق عرف نیروهای نظامی تابع تشریفات رسمی مشخصی است و تا پیش از این، همیشه اولاً در مکان‌های رسمی و نظامی و ثانیاً با حضور مقامات و فرماندهان رده‌بالای کشوری و لشگر‌ی کشور برگزار می‌شد. برگزاری برنامه‌ای مشابه، در مناسبتی مذهبی و غیررسمی (آن‌هم نهم ربیع که جایگاه تاریخی و مناسکی خاصی برای عامه‌ی شیعیان دارد) و نه در حضور مقامات رسمی بلکه در محل مسجد جمکران، نشانه‌ی مهمی است از آغاز رویکرد تازه‌ی آخرالزمان‌گرایی در الاهیات سیاسی جمهوری اسلامی. به گمان من این برنامه را باید در امتداد تغییر و تحولات اخیر در سیاست‌های مذهبی نظام ارزیابی کرد.

 

 

ده

پیامد مشترک برگزاری صبحگاه مذکور و رخدادهای مشابه، پررنگ‌شدن سویه‌‌ها و ادبیات مذهبی (شیعی) در زبان رسمی جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی البته از آغاز نظامی مذهبی بوده است؛ اما تفاوت مهم دوره‌ی جدید این است که در آن، مسیر هویت‌یابی مذهبی نه از تهران، که از قم می‌گذرد. تطور تشیع سیاسی (قرائت جمهوری اسلامی) در دو دوره‌‌ی «استقرار» (رهبری آیت‌الله خمینی) و «تثبیت» (رهبری آیت‌الله خامنه‌ای) به‌خوبی نشان می‌دهد، جمهوری اسلامی در روندی محسوس روز به روز در حال تبدیل از یک «نظام اسلامی» به یک «نظام شیعی» است. این تطور، طبعاً تأثیرات مهمی بر ساختار سیاسی نظام و مناسبات حکومت با سازمان رسمی دین (حوزه و روحانیت) برجا خواهد گذاشت که یکی از آن‌ها می‌تواند تفکیک دو ساحت رهبری مذهبی و رهبری عرفی و بازسازی الگوی «خمینی ـ گلپایگانی» در قالب الگوی «خامنه‌ای ـ وحید خراسانی» باشد. (نک: مقاله‌ی «رهبر مذهبی جمهوری اسلامی کیست؟»[2]

رواج رویکرد آخرالزمانی، تغییرات در الاهیات سیاسی و سیاست‌های مذهبی جمهوری اسلامی، توسعه‌ی سخت‌افزاری سازمان دینی، فربهی مناسکی و ظهور مناسک نوپدید، همه و همه قطعاتی از یک پازل مشترک‌اند که تصویر آینده‌ی تشیع ایرانی را خواهند ساخت.  

 

 

 

 @mohsenhesammazaheri



[1]. نشانی:

http://www.khabaronline.ir/detail/159943/weblog/jafarian

[2]. نشانی:

https://t.me/mohsenhesammazaheri/546

رهبرِ مذهبیِ جمهوریِ اسلامی کیست؟

یا مرجعیتِ مذهبیِ نظام در کشاکش قم و تهران

(به‌بهانه‌ی هم‌نشینیِ «هشتم [نهم] ربیع» و «هفته‌ی وحدت» در تقویم رسمی کشور)

 

 

یک

پیروزی انقلاب اسلامی، تنها یک پیروزی سیاسی نبود. بلکه مهم‌تر از آن متضمن یک تفوق مذهبی بود. تفوق اسلام ایدئولوژیک بر اسلام‌های دیگر. تفوق گفتمان تشیع سیاسی بر رقیب‌ «سنتی»اش.

پیروزی انقلاب پایان کشاکش‌های مذهبی پیوسته‌‌ای بود که از اواخر دهه‌ی پنجاه میان دو جریان مذهبی سنتی و انقلابی درگرفته و به دودستگی منابر و مجالس مذهبی انجامیده بود. هربار به دلیلی: یک‌بار آثار شریعتی، یک بار شهید جاوید و مقوله‌ی علم امام، یک بار اختلاف چراغانی نیمه‌شعبان، یک‌بار اختلاف آیت‌الله خمینی و آیت‌الله خویی و... . با پیروزی انقلاب، یکی از دو جریان به‌تدریج بر کشور تسلط یافت و جریان دیگر به حاشیه رانده شد. 

 تشیع سیاسی داعیه‌ی حكومت‌سازی و اداره‌ی جامعه را داشت. مدعي بود که برای زندگی دنيایی هم برنامه‌ی عمل دارد. و لذا رویکردهای سنتی را نقد و هجو می‌کرد. تشیع سیاسی، دین را به‌مثابه‌ی ایدئولوژی فهم و تفسیر می‌کرد. مصلحت حکومت اسلامی را بالاتر از هر چیز می‌دانست و برای ولی فقیه، ولایت و بسط اختیاراتی بسان امام معصوم قایل بود. تشیع سیاسی، داعیه‌ی جهان‌شمولی و توسعه داشت. می‌خواست انقلاب را صادر کند، به همه‌ی ملل مسلمان، به‌ همه‌ی ملت‌های تحت ستم. خطابش به مستضعفان جهان بود و به‌اقتضای همین رویکرد، تعامل‌گرا بود و شعار وحدت می‌داد. این‌ها چیزهایی نبود که پسند مذهبی‌های سنتی باشد. همان‌‌ها که توسط جوانان انقلابی به «اسلام ارتجاعی» و «اسلام درباری» و «تشیع صفوی» متهم می‌شدند.

صف‌بندی‌ها دوباره شکل گرفت و اقتدار پساانقلابیِ توده‌ی سیاسی، صداهای مخالف مذهبی را ساکت کرد. مراجع منتقد و مخالف، خانه‌نشین شدند و به حاشیه رفتند. و میدان برای عمل شیعیان سیاسی فراهم شد تا جامعه‌ی دینی مطلوب خود را بنا کنند.

 

 

دو

با پایان جنگ و عبور از مرحله‌ی استقرار نظام، تغییرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی گسترده‌ای در جامعه پدید آمد که ازجمله‌ی آن‌ها، تغییراتی در سیاست‌ها و رویکردهای مذهبی نظام بود. این تغییرات، فهرستی مفصل نظیر توسعه‌ی ساختار مذهبی، تقویت اصناف مرتبط با دین، بسط سیطره‌ی کنترلی بر سازمان‌های دینی و به‌فعلیت‌درآوردن سرمایه‌ی اجتماعی نظام و بسیج توده‌ای جریان مذهبی را شامل می‌شد که پیامدهای مهمی چون وابستگی حوزه‌های علمیه به حکومت، توسعه‌ی مجالس و آیین‌های مذهبی، تشدید پیوند اصناف مذهبی با حاکمیت، رونق مداحی و ارتقای طبقاتی مداحان و ظهور آن‌ها در قامت یک «گروه مرجع» را می‌توان ذکر کرد.

در این تغییرات، بیش از هر عامل دیگر، منش، رویکرد و سلیقه‌ی مذهبی رهبرِ جدید‌ اثرگذار بود، که تفاوت‌های مشخصی با منش، رویکرد و سلیقه‌ی رهبر پیشین و بنیانگذار نظام داشت.

 

 

سه

برخلاف آیت‌الله خمینی که به‌هردلیل، یا سلوک شخصی یا اقتضائات شرایط سیاسی کشور، نخواست یا نتوانست در مناسک و مراسم مذهبی مداخله‌ی مستقیم کند و اداره‌ی سازمان دینی (حوزه) را هم به دیگر مراجع تقلید سپرده بود، آیت‌الله خامنه‌ای از همان سال‌های آغازین رهبری خود فراتر از صرفاً‌ رهبرِ نظام سیاسی و در قامت رهبرِ مذهبی کشور ظاهر شد. او با بهره‌گیری از قدرت تأسیسی و نبوغ گفتمان‌سازی و مفهوم‌پردازیِ خود کوشید هدایت سازمان و بدنه‌ی مذهبی کشور را در دست گیرد. و در این راه، لااقل در مقاطعی، موفق بود.

به‌عنوان مثال آیت‌الله خامنه‌ای که از جوانی علاقه و توجه ویژه‌ای به ادبیات و هنر به‌ویژه هنر دینی و مداحی داشت، در دوره‌ی ریاست‌جمهوری، ارتباط مستمر و گسترده‌ای با قاریان، شاعران و مداحان برقرار کرد. از همان دوره تا امروز، او هر سال در روز ولادت حضرت زهرا(س) با مداحان، در ماه رمضان با قاریان و در شب ولادت امام‌حسن(ع) با شاعران دیدار می‌کند. این جلسات که در دوره‌ی ریاست‌جمهوری به‌صورت محدود خصوصی برگزار ‌شده و کم‌تر رسانه‌ای می‌شد، در دوره‌ی رهبری وی، پس از چندی از حالت محدود خارج شده، به گردهمایی سالانه‌ی صنف مداح، قاری و شاعر تبدیل شده است که از چند ماه‌ قبل برای برگزاری آن برنامه‌ریزی می‌شود و در رسانه‌ها انعکاس گسترده پیدا می‌کند و محملی است که در آن، رهبری به تبیین مواضع و ارایه‌ی راهبردها و فرامین هنجاری و کنترلی خود درباره‌ی ادبیات دینی، آیین‌ها و شئون مذهبی، مداحی و عزاداری می‌پردازد. این مواضع، فوراً توسط سازمان‌های مسئول به سندهای اجرایی و ابلاغی تبدیل می‌شوند و از آن‌ها به‌عنوان راهبردهایی برای کنترل و هدایت مجالس، اصناف و شئون مذهبی بهره‌گیری می‌شود.

این سیاست مداخله و راهبری مستقیم را نمی‌توان تنها متأثر از علایق شخصی آیت‌الله خامنه‌ای دانست. بلکه با بررسی روند توسعه‌ و رشد سازمان‌های مذهبی خصوصاً از میانه‌ی دهه‌ی هفتاد به بعد، به‌خوبی می‌توان دریافت که این سیاست، جزیی از مدل حکمرانی ایشان بوده و رهبری در حال مدیریت منابع انسانی بدنه‌ی حامیان نظام و تعریف سازوکارهای بسیج توده‌ای و کنترل جامعه‌ی مذهبی بوده است.

 

 

چهار

از ویژگی‌های سیاست مذهبی آیت‌الله خامنه‌ای توجه ویژه به آیین‌های شیعی به‌خصوص عزاداری عاشورا بوده است. عزاداری در منظومه‌ی فکری ایشان، به‌تبع رویکرد تشیع سیاسی، بالذات اصالتی ندارد، بلکه جایگاه «ابزاری» دارد. مهم‌تر از نفس عزاداری، این‌ست که «برای چه» عزاداری می‌شود. وی الگوی مطلوبی از عزاداری و مداحی و مجالس مذهبی در ذهن دارد که در دیدارهای سالانه‌ با مداحان و جلسات دیگر به تفصیل آن را تبیین کرده است. مشخصاتی چون تکیه بر تفسیر سیاسی و حماسی از واقعه‌ی عاشورا، تأکید بر عقلانیت شیعی، اهتمام به اعتدال و پرهیز از مسایل فرقه‌ای مذهبی، و توجه به مسایل روز سیاسی کشور و جهان اسلام را می‌توان از مشخصات الگوی مذکور دانست.

آیت‌الله خامنه‌ای در دوره‌ی پیش از انقلاب از زمره‌ی روحانیون روشنفکر و محبوب جوانان انقلابی به‌شمار می‌رفته و روابط نزدیکی با نواندیشان دینی چون مهدی بازرگان، علی شریعتی و مرتضی مطهری داشته است. او آخرین بازمانده‌ی سخنرانان حسینیه‌ی ارشاد است؛ مکانی هنوز هم به‌عنوان نماد اصلاحات و آسیب‌شناسی دینی شناخته می‌شود. آیت‌‌الله خامنه‌ای در دوره‌ی رهبری خود (تا مقطعی) کوشید پروژه‌ی ناتمام اصلاح‌طلبی دینی را ادامه دهد. سخنرانی پرشور او در 22 خرداد 1373 در انتقاد از رواج برخی رسوم «خرافی» و «غیرعقلانی» عزاداری را شاید بتوان نخستین اعلام حضور رسمی جمهوری اسلامی در عرصه‌ی اصلاحات مناسک مذهبی دانست. او جزو معدود فقهای شیعه است که صراحتاً‌ به حرام‌بودن قمه‌زنی و رسوم مشابه آن فتوا داده‌اند. به‌جهت جایگاه رهبری او، این فتوا «حکم حکومتی» تلقی شده و مستند ممنوعیت قانونی رسوم مذکور و برخورد امنیتی و نظامی با آن شده است.

آیت‌الله خامنه‌ای در سال‌های بعد نیز پروژه‌ی آسیب‌شناسی و نقد آیین‌های مذهبی را ادامه داد و ازجمله در سخنرانی 5 مرداد 1384 شدیدترین نقدها را بر برخی مداحی‌های نوپدید وارد ساخت. فتوای حرام‌بودن توهین به شخصیت‌های مورد احترام اهل‌سنت (ازجمله عایشه) و انتقادات صریح از مواردی چون بیان مطالب تفرقه‌انگیز در مجالس مذهبی، رسوخ تفکر سکولار در هیئت‌های مذهبی، رواج ادبیات غلوآمیز و استفاده از واژگان دور از شأن اهل‌بیت در نوحه‌ها و بهره‌گیری از موسیقی نامناسب در مداحی‌ها از دیگر مواضع وی درباره‌ی آیین عزاداری بوده است.

 

 

 

پنج

مواضع انتقادی آیت‌الله خامنه‌ای در فرهنگ مذهبی، واکنش‌های مختلفی در پی داشته است. بیش از همه، تحریم قمه‌زنی توسط وی آن‌هم در سال‌ها نخست رهبری و اعلام مرجعیت، گرچه با حمایت برخی فقها و مراجع نظیر آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی و آیت‌الله جعفر سبحانی (دو بازمانده‌ی جریان «دارالتبلیغ» و از روحانیان روشنفکر قبل از انقلاب) همراه شد، اما در مقابل با عکس‌العمل مخالف طیفی از مراجع و فقها در داخل و خارج ایران مواجه شد که قایل به جواز و حتی استحباب این رسوم بودند. دامنه‌ی اختلاف میان موافقان و مخالفان حوزوی این فتوا تا امروز هم ادامه یافته است. (در این اعلام مواضع، ظاهراً گرایش‌های سیاسی هم مؤثر بوده است. برای همین جای تعجب نیست که حتی فقیه نوگرایی چون آیت‌الله یوسف صانعی هم هنگام سخن از قمه‌زنی، آن را «کارِ عشق» دانسته و تلویحاً به جواز آن فتوا داده است.)

بازتاب این مواضع در مجامع هیئتی و مذهبی هم مختلف بوده و عکس‌العمل‌هایی را به‌دنبال داشته است؛ عکس‌العمل‌هایی که در آغاز کم‌تر علنی می‌شدند ولی امروزه و با توسعه‌ی رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، به‌سرعت منتشر می‌شوند.

 

 

شش

اما نکته‌ی جالب توجه این است که در این سال‌ها هرچه جلوتر آمده‌ایم، از کمیت و نیز شدت و حدت مواضع مذهبی آیت‌الله خامنه‌ای کاسته شده است. در سال‌های اخیر، وی کم‌تر در سخنرانی‌های عمومی به بیان نقطه‌نظرات صریح خود درباره‌ی شئون مذهبی می‌پردازد.

در مقابل، چنین به نظر می‌رسد که مقاومت‌های درونی بخش‌هایی از جامعه‌ی مذهبی با این سیاست‌گذاری‌ها و انتقادات نیز رنگ علنی‌تری به‌خود گرفته است. این را از سرپیچی‌های گاه و بی‌گاه هیئتی‌ها و مداحان سیاسیِ هوادار نظام ـ که اغلب شهرت‌شان را مدیون انتساب به رهبری و مداحی در مجالس بیت رهبری هستند ـ می‌توان دید. آخرین نمونه، انتشار نقل قولی منتسب به ایشان توسط یکی از مداحان جوان انقلابی (میثم مطیعی) بود مبنی بر عدم موافقت رهبری با لخت‌شدنِ سینه‌زنان. انتشار غیررسمی این نظر، موجی از واکنش‌های منفی را حتی در هیئت‌های سیاسی و منتسب به هواداران نظام پدید آورد و عملاً مذهبی‌های انقلابی را به دو گروه موافقان و مخالفان این نظر تقسیم نمود. جالب آن‌که در رأس گروه مخالفان، منصور ارضی قرار داشت؛ چهره‌ی شاخص مداحان سیاسی هوادار نظام و نزدیک به رهبری.

فاصله‌ی سخنرانی پرشور سال 1373 تا نقل قولِ درگوشی و غیررسمی سال 1394، فاصله‌ی معناداری است. فاصله‌ی حکم حکومتی که با قوه‌ی قهریه لازم‌الاتباع می‌شود تا یک اظهارنظر شخصی که می‌توان به‌راحتی از آن سرپیچی کرد. این فاصله، دلالت‌های مهم‌تری از مصادیق دارد و گویای روند نزولی مداخلات مستقیم و علنی رهبری در امور مذهبی است.

 

 

هفت

به‌موازات کم‌رنگ‌شدن مداخله‌ی مستقیم و علنی آیت‌الله خامنه‌ای در شئون مذهبی، ‌در سال‌های اخیر شاهد رشد نفوذ مذهبی مراجع منتسب به جریان سنتی حوزه هستیم. مراجعی که به‌اقتضای رویکرد سنتی و هویتی شیعه، اهتمام ویژه‌ای به توسعه‌ی مناسک مذهبی (به تعبیر ایشان: «شعائر شیعه») و حفظ و بسط قدرت جامعه‌ی شیعی دارند و بر تغلیظ مرزبندی‌ها با «دیگریِ» اهل‌سنت پافشاری می‌کنند.

این میان، کارنامه‌ی و عملکرد مذهبی جریان‌های سیاسی کشور در نوع خود جالب توجه است. جریان اصلاح‌طلب که در دهه‌ی 60 «خط امام» نام داشت و پرچمدار «فقه پوپا» بود و در سنگر نخست مبارزه با رقبای تشیع سیاسی مبارزه می‌کرد و حتی رقبای روحانیِ جریان رقیب خود را با انگ‌های مذهبی چون «حامیان اسلام آمریکایی» از میدان به‌در می‌کرد، پس از تغییر در رأس نظام و رانده‌شدن از قدرت، به‌تدریج به‌سمت بدنه‌ی سنت‌گرای حوزه میل کرده و به تحکیم روابط با شیوخ و زعمای سنتی و غیرسیاسی و غیرانقلابی حوزه پرداخت؛ کسانی که روزی منتقدان اصلی اقدامات مذهبی رادیکال پس از انقلاب بودند. این میان البته حساب آیت‌الله منتظری را باید تا حد زیادی از اصلاح‌طلبان جدا کرد. چراکه وی با وجود بازاندیشی‌های انتقادی در مواضع خود،‌ اما کماکان بر روایت تشیع سیاسی (البته متفاوت با قرائت رسمی جمهوری اسلامی) باقی ماند و از پروژه‌های اصلاحات و آسیب‌شناسی دینی دفاع کرد (ازجمله نک: نظرات متأخر وی در مورد قمه‌زنی و وحدت اسلامی).

اصلاح‌طلبان اما در موقعیتی پارادوکسیکال، از یک‌سو دست در دست روشنفکران دینی چون سروش و مجتهد شبستری دارند و از سوی دیگر پای منبر مراجع سنت‌گرای حوزه زانو می‌زنند. بی‌جهت نیست که دو اقدام مهم و رضایت‌بخش برای تشیع سنتی در دولت‌های اصلاح‌طلب رقم خورده است: یکی ثبت روز رحلت حضرت زهرا(س) به‌عنوان تعطیل رسمی در تقویم کشور؛ تصمیمی که با مصوبه‌ی دولت هفتم و با عاملیت مستقیم شخص رییس‌جمهور وقت سیدمحمد خاتمی رخ داد و زمینه‌ای برای توسعه‌ی عزاداری فاطمیه در سال‌های بعد شد. و دیگری (و عجیب‌تر) تعطیلی روز هشتم ربیع‌الاول به‌عنوان سالروز شهادت امام‌حسن عسکری(ع)؛ مناسبتی که هیچ سابقه‌ای در تقویم آیینی شیعی نداشت و تنها دلیلی که می‌توان برای آن درنظر گرفت این است که منظور اصلی نه هشتم ربیع بلکه درواقع گرامی‌داشت فردای آن بوده باشد؛ یعنی نهم ربیع که از دوره‌ی صفویه توسط گروهی از شیعیان به‌عنوان روز شادی و عید به‌دلیل قتل خلیفه‌ی دوم گرامی داشته می‌شود و جشن‌های نوعاً موهنی به استناد حدیث «رُفِع القلم» با نام «عید عمر» و «عید الزهرا» در آن برگزار می‌گردد.

 

 

هشت

وجه اشتراک این دو مناسبت یعنی عزاداری فاطمیه و جشن نهم ربیع، که یکی در دولت اصلاحات و دیگری در مجلس دهم با همراهی دولت اعتدال تصویب شده‌اند، طعن و لعن خلفای اول و دوم در آن‌هاست؛ دو شخصیتی که مورداحترام اکثریت مسلمانان جهان‌اند. توسعه‌ی هردوی این مناسبت‌ها، از پروژه‌هایی است که سال‌هاست جریان‌های تشیع سنتی و تشیع هویتی در راستای پررنگ‌سازی مرزهای عقیدتی و فرقه‌ای شیعه‌ی امامیه با دیگر فرق اسلامی دنبال می‌کنند. دقیقاً نقطه‌ی مقابل رویکرد تشیع سیاسی که بر تقریب مذاهب اسلامی و پرهیز از مسایل تفرقه‌انگیز تأکید دارد.

وجه اشتراک دیگر تعطیلی فاطمیه و هشتم [نهم] ربیع آن است در پشت صحنه‌ی هردو اقدام، ظاهراً یک نفر قرار دارد: آیت‌الله وحید خراسانی؛ که زعامت جریان سنت‌گرای حوزه را برعهده دارد و همزمان مورد احترام اصلاح‌طلبان (به‌جهت برخی مواضع انتقادی وی) و اصولگرایان (به‌جهت جایگاه علمی و حوزوی) است. اوست که با خواندن روضه‌ای خصوصی برای خاتمی از او قول تعطیلی روز شهادت حضرت زهرا(س) را می‌گیرد و احتمالاً‌ به طریقی مشابه، از علی لاریجانی هم قول تعطیلی هشتم ربیع را. و هم رییس‌جمهور اصلاح‌طلب نواندیش، هم رییس‌مجلس اصولگرای نزدیک به دولت اعتدال خط مذهبی‌شان را از او می‌گیرند.

 

 

نه

توسعه‌ی مجالس مذهبی و فربه‌شدن مناسکی شیعه، روندی است که گرچه در آغاز بنابر اقتضائات سیاسی، با کنترل نظام و رهبری (تشیع سیاسی) و مداخله کاتالیزوری آنها همراه بود، اما به اقتضای خصلت ماهیتی مناسک ـ‌ که تمایزگذاری و هویت‌گرایی فرقه‌ای است ـ در ادامه، مدیریتش از دست تشیع سیاسی خارج شده و به رقیب واگذار شده است. حالا به نظر می‌رسد تشیع سیاسی بیش از هر زمان دیگر در اقلیت قرار گرفته و رو به افول دارد. حالا حتی برخی هیئتی‌های سیاسی و انقلابی هم در مسایل مذهبی و مناسکی، محل رجوع‌شان مرجعی غیر از رهبری و اساساً بیرون از دایره‌ی تشیع سیاسی است. آن‌ها در ذایقه‌ی مذهبی با مراجع تشیع سنتی و هویتی نزدیکی و قرابت بیش‌تری احساس می‌کنند تا تشیع سیاسی؛ و با سیاست‌های مذهبی جریان رقیب بیش‌تر همدلی و همراهی نشان می‌دهند تا سیاست‌های مذهبی رسمی نظام. (به‌عنوان مثال می‌توان تقید عملی به وحدت مذاهب اسلامی را به‌عنوان شاخص درنظر گرفت.)‌ به‌نظر می‌رسد راهبری مذهبیِ بخشی از جریان انقلابی، از دست نظام و رهبری خارج شده است.

علاوه بر این، نفوذ مرجعیت سنتی قم در مدیریت مسایل مذهبی کشور روند رو به تزایدی داشته است. از مقاومت ‌در مقابل پروژه‌ی حکومتی اصلاحات در حوزه و نظام آموزشی مدارس علمیه (که سال‌ها قبل آیت‌الله خامنه‌ای آن را کلید زد) تا مواردی چون حضور زنان در ورزشگاه‌ها که با وجود فتوای جواز رهبری اما به‌دلیل مخالفت برخی مراجع قم به چالش میان دولت احمدی‌نژاد و بدنه‌ی حوزه انجامید و نهایتاً هم نظر مراجع بر کرسی نشست. بااین اوصاف، عجیب نیست که به فاصله کوتاهی بعد از دیدار مولوی عبدالحمید و برخی از دیگر علمای اهل سنت با رهبری، نمازخانه‌ی اهل‌سنت در تهران پلمپ می‌شود.

این دوگانگی نظر و عمل، حالا دیگر جزیی از سیاست‌های مذهبی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. مسئولان و مدیران نظام هم به‌شکل عمل‌گرایانه دریافته‌اند که برای بقای خود باید هرازگاهی راهی قم شوند و به منویات مراجع «ساکنِ» قم گوش فرادهند و حمایت ایشان را جلب کنند. چنین است که در مجالس و روضه‌های بیت رهبری کارت حضور می‌زنند، اما عزاداری‌شان در بیوت دیگر مراجع است. تباکی‌شان در بیت رهبری است و گریه‌ و هروله‌شان در دیگر بیوت. و چنین است که حتی ستاد گرامی‌داشت مراسم فاطمیه با حضور مسئولان فرهنگی نهادهای نظام در دفتر یکی از مراجع قم برگزار می‌شود و نه مانند نمونه‌های مشابه و در گذشته، در دفتر رهبری.

حضور همزمان دو مناسبت «هشتم [نهم]‌ ربیع» و «هفته‌ی وحدت»‌ در تقویم رسمی کشور، نشان‌دهنده‌ی این دوگانگی و تشتت مراجع هنجاری مذهبی است. اولی مراسمی مردمی است که هرسال پرشورتر از سال‌های قبل برگزار می‌شود و دومی مراسمی شعاری و حکومتی که به‌شکل رفع تکلیفی و تشریفاتی برگزار می‌شود. اولی سهم تشیع سنتی از تقویم رسمی جمهوری اسلامی است و دومی سهم تشیع سیاسی و انقلابی از آن.         

 

 

ده

با این اوصاف، به‌نظر می‌رسد به‌طور نانوشته مرجعیت مذهبی دوباره به قم بازگشته است. آن‌هم نه به بدنه‌ی حامیان انقلابی نظام و حاملان گفتمان تشیع سیاسی، بلکه دقیقاً به همان مرجعیت سنتی و منتقد مداخلات نهاد دولت در شئون دینی.

اگر این فرضیه که شواهد مؤید آن کم نیست، اثبات شود، پیامدهای مهمی را می‌توان برای آن درنظر گرفت که تفکیک رهبری مذهبی از رهبری سیاسی و عرفی یکی از مهم‌ترین آن‌هاست: تقسیم قدرتِ ولایت فقیه بین تهران و قم.

رخدادی که مصداق آن را در کاهش نفوذ آخرین بازمانده‌ی سخنرانان حسینیه‌ی ارشاد و در مقابل افزایش نفوذ منتقدان دیروز ارشاد در سیاست‌گذاری‌های مذهبی نظام دید. در عقب‌نشینی تشیع سیاسی از مواضع اصلاحی خود و درمقابل، تجدیدقوای تشیع هویتی و تشیع سنتی و بسط نفوذ خود.

 آیا این عقب‌نشینی ناگزیر و متأثر از افول قدرت تشیع سیاسی است یا مبتنی بر توافقی نانوشته ناظر بر اعطای بسط ید به بدنه‌ی سنتی حوزه در شئون مذهبی و در مقابل سکوت و عدم مداخله‌ی ایشان در امور سیاسی کلان کشور؟ پاسخ این سؤال هرچه باشد، آینده‌ی تشیع ایرانی را رقم خواهد زد.

 

@mohsenhesammazaheri