چرا امر جنسی برای نظام جمهوری اسلامی «مسأله» نیست؟

 

  توضیح: این یادداشت، در شماره‌ی جدید نشریه‌ی «هابیل» (شماره‌ی 5 معکوس) و در پاطوق نشریه که موضوع‌اش «ما و جنسیت و امر جنسی» است، منتشر شده. انتشار مجددش در این وبلاگ را برای دریافت نظرات و نقدهای مخاطبان محترم مفید دیدم.

 

1 

«مسأله» (Problem) يعني چيزي كه مدام از صبح علي‌الطلوع تا آخر شب جلوي چشم‌ات رژه مي‌رود. دايم روي اعصاب‌ات است. نمي‌تواني نبيني‌اش. نمي‌تواني بي‌خيال‌اش شوي. مثل سايه دنبال‌ات مي‌آيد. كنارش هم كه بزني، باز مي‌دود و مي‌آيد سر جاي اول‌اش مي‌ايستد. چون مقابل‌ات است، آرام‌آرام مي‌شود بخشي از خودت. ديگر مانند زنداني‌ای كه به زندان‌بان‌اش عادت كند (يا به عكس) به او وابسته مي‌شوي. تا وقتی حل نشده، جزوي از تو مي‌شود. مدام به او فكر مي‌كني. مدام براي‌اش برنامه‌ريزي مي‌كني. مدام باهاش كلنجار مي‌روي. چرا؟ چون مسأله از جمله‌ي آن هست‌هايي است كه نبايد باشند. يعني صاحب مسأله چنين فكر مي‌كند. كلاف سردرگمي است كه بالاخره بايد يك روز باز شود. و مادامی که باز نشده، مسأله می‌ماند.

با اين حساب، هر كس، بسته به جهاني كه دارد، زيستي كه دارد و محيطي كه در آن است، مسأله‌اي دارد یا مسایلی. پس به تعداد آدم‌ها و حتا بیش از آن می‌تواند مسأله وجود داشته باشد.

*

مسأله‌ها انواع مختلفی دارند. بعضی کم‌اهمیت‌تر اند و بعضی پراهمیت‌تر. (و البته همه مهم‌اند؛ که اگر نباشند، مسأله نیستند.) بعضی دایره‌شان کوچک است، بعضی بزرگ. بعضی خصوصی اند، بعضی عمومی. خيلي وقت‌ها مي‌شود كه مسأله‌هاي چند آدم مختلف مشابه هم مي‌شود. خيلي وقت‌ها مي‌شود كه دو آدم شبانه‌روز باهم ‌اند، اما مسأله‌هاشان فرسنگ‌ها از هم دور اند. و به عكس دو آدم فرسنگ‌ها دور از هم اند، اما مسأله‌هاشان مثل متني است كه با دست‌گاه كپي يا سيبي كه با چاقو دوتاي‌اش كرده‌اي؛ واو به واو. درست مشابه هم. گاه هم مي‌شود كه يك مسأله آن‌قدر مهم است، آن‌قدر بزرگ است، آن‌قدر سايه‌اش گسترده است، كه چندين نفر را در يك محيط، يك گروه، يك شهر، يك قوم، يك كشور يا چه بسا در همه‌ي جهان با خود درگير مي‌كند. آن‌وقت مسأله‌ي فردي مي‌شود مسأله‌ي محله‌اي، مسأله‌ي شهري، مسأله‌ي قومي، مسأله‌ي ملي، مسأله‌ي جهاني و... .

 

2

در جهاني كه در آن‌ايم، البته هرچه هم مسأله‌اي بزرگ باشد، آن‌قدر آدم‌ها با هم متفاوت‌اند و آن‌قدر جهان‌هاشان و زيست‌هاشان متنوع است، كه غيرممكن است اجماع مطلقي حول يك مسأله شكل بگيرد. پس مي‌توان فرض كرد که همیشه حول هر مسأله‌اي يك قطب‌بندي وجود دارد؛ ميان قايلان به مسأله بودن‌اش و منكران آن يا بي‌اعتنايان به آن.

(البته درست‌تر آن است که صورت اين دسته‌بندي را، از منظر بيروني، سه‌وجهي بدانیم: قایلان به مسأله، منكران مسأله و بي‌اعتنايان؛ كسانی كه تفاوتي براي‌شان نمي‌كند يك چيز مسأله باشد يا نه. اما در منظومه‌ي فكري و گفتمان دسته‌ي اول، اين گروه اخير هم جزوي از گروه دوم به حساب مي‌آيند. به عبارت ديگر بي‌اعتنايي و سكوت نوعي از مخالفت و انكار قلم‌داد مي‌شود.)       

با اين حساب به تعداد مسأله‌ها قطب‌بندي وجود دارد. قطب‌بندي‌هايي كه بسياري‌شان نه ديده مي‌شوند و نه كسي درباره‌شان چيزي مي‌گويد. اما به دلايل مختلف و فراوان ممكن است گاه اين تفاوت در مسأله دانستن مهم شود. مثلاً وقتي تعداد كساني‌كه يك چيز را مسأله مي‌دانند در يك جامعه زياد شود و آن مسأله هم براي آن‌ها مسأله‌ي بسيار مهم و حياتي‌اي باشد، آن‌قدر حياتي كه وجود خودشان را، يا بخشي از وجود خودشان را در گرو حل آن مسأله فرض كرده باشند و بدانند؛ در چنين وضعيتي، بي‌اعتنايي آن گروه ديگر به مسأله براي آنان معنادار مي‌شود و چه بسا اقدامي سوء به شمار مي‌رود.

*

«چرا آن‌ها نمي‌فهمند/نمي‌خواهند بفهمند/انكار مي‌كنند كه: اين مسأله، مسأله است؟»

اين سوآلي است كه به موازات افزوده‌شدن بر قايلان يك مسأله، آنان مدام از يك‌ديگر مي‌پرسند و به تدريج بر فاصله‌ي ميان ما و آن‌ها ‌افزوده می‌شود. فاصله‌ها كه زياد شد، «شكاف» واقع مي‌شود. شكاف حول مسأله دانستن يا ندانستن يك چيز.

دو گروهِ حول يك شكاف، مي‌توانند دو صنف مختلف باشند يا دو نژاد يا دو قوم يا دو نحله‌ي فكري يا دو طايفه يا دو قشر يا دو طبقه يا دو شهر و... . اما شايد بدترين و شديدترين صورت وقوع يك شكاف وقتي باشد كه يك سوي شكاف، دولت (در معناي عام: حاكميت) باشد و سوي ديگرش مردم يا اقشاري از مردم.

 

3

در حالت عادي، طبيعي است كه مسئولان و حكم‌رانان با تك‌تك شهروندان در مسأله‌ها، لااقل در همه‌ي مسأله‌ها، اشتراك نداشته باشند و مثلاً مسایل مدنظر آنان سطحی کلان‌تر و ابعادی وسیع‌تر را به اقتضای جای‌گاه  و مسئولیتی که دارند، داشته باشد و مسایل شهروندان جزیی‌تر و شخصی‌تر باشد. مهم آن است كه اولاً تزاحم مسأله‌ها پيش نيايد؛ یعنی حل مسأله‌ی یکی با حل مسأله‌ی دیگری تعارض نیابد یا برای دیگری ایجاد مسأله‌ی جدید نکند. و ثانياً طرفين به نوبه‌ي خود بتوانند در سطحي يك‌ديگر را در مسايل خود شريك كنند يا هم‌دلي طرف مقابل را به دست آرند. در غير ‌اين‌صورت تعامل ميان مردم و حكومت تعامل سازنده‌اي نخواهد بود و به سمت الگوهاي ديگر، از بي‌تفاوتي و بي‌اعتنايي به سرنوشت يك‌ديگر گرفته تا تخاصم و بدخواهي و تقابل، ميل خواهد كرد. آن‌وقت ممکن است دولت حس كند مردم‌اش دغدغه‌هاي اصلي او را درك نمي‌كنند و به شعارهاي‌اش باور ندارند. و در مقابل مردم به اين نتيجه برسند كه دولت نمي‌خواهد بفهمد كه مسأله‌ي آن‌ها چيست و به آن پاسخ درخور دهد. حاصل چنين وضعيتي ناهم‌زباني است و ناهم‌دلي حاكمان و مردم.

*

مسأله در جامعه‌ي امروز ما چيست؟ چه دغدغه‌ يا دغدغه‌هايي را مي‌توان برشمرد كه مشخصات مذكور را داشته و سطح وسيعي از افراد جامعه را در سطوح مختلف با خود درگير کرده باشد؟

واقعیت آن است که پاسخ‌هایی که به این سوآل داده می‌شود، بسته به این که از چه‌ کس پرسیده شود، طیف متنوع و متضادی را شامل می‌شود. با يك مرور اجمالي و گذرا در اقوال مسئولان و مديران و متوليان و مقايسه‌اش با اقوال توده‌ی مردم (خصوصاً جوانان) مي‌توان نشانه‌هايي از ناهم‌زباني را در پاسخ به این سوآل مشاهده كرد. نشانه‌هايي كه البته و متأسفانه كم نيستند.

  

4

به گمان من يكي از مهم‌ترين مصاديق اين ناهم‌زباني، نحوه‌ی مواجهه با امر جنسي است. امر جنسي، به دلايل مختلف فرهنگي، اجتماعي و حتا سياسي براي بخش قابل توجهي از جامعه‌ي امروز، نه فقط جوانان، مسأله است. دغدغه‌ي شب و روز است. چه به زبان بياورند و چه به زبان كتمان‌اش كنند، اما دل و فكرشان را مشغول‌اش دارند. مجموعه‌ي شرايط و متغيرهاي مختلف سبب شده است كه امر جنسي يعني نوع مواجهه و پاسخ‌دهي به نياز جنسي در جامعه‌ي امروز برای بسیاری از افراد از حد يك مقوله‌ي طبيعي و معمول خارج شده و صورت مسأله بيابد. صاحب‌نظران و كارشناسان فهرست بلندبالايي از دلايل را در علت‌يابي اين پديده ذكر كرده‌اند كه همه شنيده‌ايم؛ از بالارفتن سن ازدواج به دلايل فراواني چون اشتغال ناكافي، مخارج بالاي تشكيل خانواده و... گرفته تا کاهش میل به تشکیل خانواده و بالارفتن ميانگين طلاق و آمار مفاسد اخلاقي و اجتماعی و... .

فهم اين‌كه جامعه‌ي ما امروز به نوعي با بحران جنسي مواجه است، البته چندان نيازي به مراجعه به آمارها هم ندارد. هر شهروند معمولي كه از نعمت بينايي برخوردار باشد، مي‌تواند به آساني در يك گردش روزانه و پياده‌روي معمولي ببيند كه چه‌گونه ميل به ارضاي غريزه در هواي شهر جريان دارد. از پرسه‌زنی زنانی كه ‌آشكارا تن‌فروشي مي‌كنند (و ديگر يافتن‌شان در شهر سخت نيست)، از نگاه‌هاي حريص مردان و پسران جوان و جلوه‌گري و جلوه‌فروشی زنان و دختران جوان و حتا نوجوان، از متلك‌پراني‌ها، از آزاررساندن‌هاي فيزيكي در پياده‌رو، در مترو، در تاكسي، در اتوبوس، در مغازه، در همه‌جاي شهر، از فروش سي‌دي‌هاي شو و فيلم‌هاي پورنو در پياده‌روها، از بلوتوث‌هايي كه در اماکن عمومی مثل مترو ردوبدل می‌شوند و بسیاری‌شان حاوي صحنه‌هاي تحریک‌کننده و خصوصاً تجاوز اند، و... . حالا اگر همين شهروند كمي هم صفحه‌ي حوادث روزنامه‌ها را تورق كند يا نگاهی به ستون اخبار اجتماعي سايت‌ها بیاندازد هم‌چنین با حجم وسيعي از اخبار تجاوز به عنف، تجاوز گروهي، كشف خانه‌هاي فساد، پارتي‌هاي مختلط و برهنه، استخرهاي مختلط و... مواجه مي‌شود كه به عرف روزانه‌ و معمول رسانه‌هاي داخلي تبديل شده‌اند و ديگر خواندن‌شان تعجب كم‌تر كسي را برمي‌انگيزد. و البته روشن است كه اين درصدي و شمه‌اي است از آن‌چه مي‌توانسته گفته شود و رسانه‌ای گردد و خیلی از نابهنجاری‌های جنسی مثل خودارضایی، مثل روابط نامشروع با نزدیکان، مثل هم‌جنس‌بازی، مثل سکس ضربدری و... اساساً از پرده برون نمی‌افتند و به عرصه‌ی عمومی وارد نمی‌شوند که مسئولی، مأموری، خبرنگاری، ببیندشان و گزارش دهد و آمار بگیرد و برخورد کند.   

جامعه‌ي امروز ما، حكم پياده‌اي را یافته است كه در ظل آفتاب سوزان، ساعت‌ها در بيابان دوانده‌اندش و حالا ديوانه‌وار از تشنه‌گي له‌له مي‌زند و هر چشمه‌اي كه مي‌بيند، سراب است. همين عصبي‌اش كرده و تاب و توان‌اش را ربوده. جامعه‌ي امروز ما، جامعه‌ی جوانان امروز ما، جامعه‌اي است تحريك‌شده و باز در معرض تحريك مداوم و هماره، كه يا پاسخي نمي‌يابد، يا عطش‌اش چنان شديد است كه پاسخ‌هاي مفروض كفاف‌اش را نمي‌دهد. در چنين جامعه‌اي، هر دختر و هر زني، نه فقط آن‌ها که تن‌فروشي و جلوه‌گری مي‌كنند، بالقوه يك ابژه‌ي جنسي مي‌تواند باشد براي پسر و مردي كه مي‌بيندش. و هرجايي مي‌تواند محلي باشد براي پاسخ‌جستن و رفع آن عطش؛ پارك، خيابان، دانش‌گاه، پاساژ، تاکسی و... .

به تبع اين وضعيت، و از آن‌جا كه همه‌ي اين جماعت تشنه‌گان را به هر دليل توان دست‌يابي به آن پاسخ‌هاي گذرا نيست، جامعه‌ پُر مي‌شود از احساس گناه، احساس خيانت، احساس ترس، احساس ناامني، احساس بي‌آبرويي. طبیعی است که در چنين جامعه‌اي، ديگر سخن از اعتماد به نفس، سخن از اميد به آينده، سخن از برنامه‌ريزي، سخن از شكوفايي و بالنده‌گي، حرف مفت است.

  

5

اما با این اوصاف واقعاً چه‌قدر براي دولت و مجموعه‌ي نظام، امر جنسي، مسأله است؟ سهل است، چه‌قدر محل اعتنا و توجه است؟ چند خطبه‌ي نمازجمعه به اين موضوع اختصاص يافته؟ چند نطق پيش از دستور؟ چند لايحه؟ چند تبصره‌ي قانوني؟ چند مصوبه؟ چند سخن‌رانی و خطابه؟ چند برنامه‌ی تلویزیونی؟ واقعاً حل معضل امر جنسي براي نظام و مسئولین‌اش مثلاً به اندازه‌ي يك‌چندم انرژي هسته‌اي یا جنگ نرم یا مبارزه با بدحجابی مسأله بوده است؟ اقوال و اعمال‌ صاحب‌منصبان و مدیران و تصمیم‌گیران خود به خوبی گوياست.

چرا چنين است؟ مگر مسئولين ما از كره‌ي مريخ آمده‌اند؟ مگر روزنامه تورق نمي‌كنند؟ مگر از همين كوچه و خيابان رد نمي‌شوند؟ مگر براي همين مردم و همین جوانان و همین زنان دایماً سخن‌راني و خطابه نمي‌كنند؟ فرض را بر اين مي‌گذاريم كه چنين است. پس دليل اين هم‌زباني را كجا بايد جست؟

*

برگرديم به تعریفی كه براي مسأله ذکر شد. گفتيم كه يكي از عوامل مهم و نقش‌آفرين در مسأله‌شدن يك چيز، جهان و زيست فرد است. با اين حساب شكاف در مسأله ‌دانستن يا ندانستن يك چيز را می‌توان ناشي از تفاوت در جهان‌ها و زيست‌ها دانست.

یكي از مهم‌ترين دلايل بروز ناهم‌زباني ميان مردم و مسئولين نظام تفاوت‌هایي است كه ميان شيوه‌ي زنده‌گي مسئولين و بخش قابل توجهي از اقشار مختلف مردم خصوصاً جوانان وجود دارد.

در یک دسته‌بندی کلی می‌توان صاحبان مقام و مسئولیت در جمهوری اسلامی را به سه دسته تقسیم کرد: «روحانیان»، «نظامیان» و «یقه‌سفیدان» (یا همان مدیران):

یک ـ روحانیان: مسئولين روحاني، مشابه ديگر روحانيان، علي‌الاغلب از يك الگوي خاص و منحصربه‌فرد شيوه‌ي زنده‌گي تبعيت مي‌كنند كه آن‌ها را در برخي رفتارها از جمله لباس و زبان با عامه‌ي مردم تفاوت مي‌بخشد. از ديرزمان اين تفاوت‌ها آن‌قدر پررنگ و مهم بوده‌اند كه به‌مثابه‌ي يك رفتار صنفي ميان روحانيان و غيرروحانيان مرزي صريح و قاطع ‌كشیده و ایشان را از دیگران که «عامي»، «مكلا» و... نامیده می‌شوند، تمايز بخشيده است. گرچه هرچه پيش‌تر مي‌رويم قابل پيش‌بيني است كه اين مرزهاي محكم و صريح پیشين لاجرم تن به انعطاف دهند و مانند بسیاری از دیگر مظاهر سفت و سخت دنیای سنت، در گرداب مدرن‌شدن صورت جدیدی بیابند. (نشانه‌هاي اين انعطاف را در سبك زنده‌گي نسل جدید طلاب جوان و نوگرا مي‌بينيم.)

دو ـ نظامیان: نظاميان هم مانند روحانيان يك شيوه‌ي زنده‌گي و الگوي رفتاري منحصربه‌فرد و صنفي دارند. با اين تفاوت كه اين‌جا از آن ميزان انعطاف‌پذيري و مسامحه هم خبري نيست و اعمال قواعد و حفظ چهارچوب‌های تمایزبخش، با شدت و قوت اعمال می‌شود. 

سه ـ یقه‌سفیدان: به جز نظامیان و روحانیان، باقی مسئولین و صاحب‌منصبان را با کمی تسامح در گروه یقه‌سفیدان یا مدیران قرار می‌دهیم. در مورد این گروه هم شاهدیم که پس از انقلاب، به تدريج يك استاندارد كمابيش مشخص به عنوان استاندارد مديران جمهوري اسلامي شكل گرفته كه در هر دوره به اقتضاي زمان بازتوليد شده است. استانداردی که مجموعه‌اي از الگوهای مشابه و معيارهاي رفتاري (از شيوه‌ي پوشش لباس گرفته تا ادبيات و نحوه‌ی گذران اوقات فراغت و...) را شامل مي‌شود. جالب آن‌كه در پاي‌بندي و عمل به اين عرف نانوشته، كمابيش مسئولين و مديران مختلف نهادها و سازمان‌ها در ادوار متفاوت و از جناح‌ها و مسلك‌هاي سياسي و فکری مختلف مشابه هم عمل كرده‌ و می‌کنند.

علاوه بر این الگوهای خاص سبک زنده‌گی‌، نفس پذيرش مسئوليت نیز خود صورت‌هايي از تحديد در رفتار را براي فرد مسئول و مدير و در سطحی رقیق‌تر حتا براي نزديكان و خانواده‌اش، ناگزیر می‌کند و آنان را مجبور به رعايت پاره‌اي ملاحظات و محدوديت‌ها ـ لااقل در ظاهر و در منظر عمومی ـ مي‌سازد. چراكه يك مسئول و مدير و ايضاً خانواده‌اش، «ديده مي‌شوند»؛ هم توسط مردمي كه مي‌شناسندشان، هم توسط رسانه‌ها و خبرنگاران، هم توسط بازرسان و مأموران نظارتی و امنیتی، هم توسط مخالفان و رقبا، و خلاصه مجموعه‌ي همه‌ي كساني كه با انگيزه‌ها و اغراض مختلف جزییات عمل و رفتار آن‌ها را رصد می‌کنند و از نظر دور نمی‌دارند. ترس از دوربين‌هاي مخفي رسانه‌ها و نگاه‌هاي نقاب‌دار مخالفان و افشاگری رقیبان و بازخواست و عتاب بالادستی‌ها و گزارش ناظران هم كه شده، مقام مسئول و مدير را بازمي‌دارد كه هر‌ جايي برود و هر ‌كسي را ببيند و هر كاري بكند. اما براي يك شهروند معمولی، بدواً هیچ‌کدام این هر ها حريم ممنوعه نيست. او به‌مراتب در انتخاب سبک زنده‌گی و الگوهای فراغتی و رفتاری خود نسبت به یک فرد مسئول و مدیر فراخ‌بال‌تر است، آزادی عمل بیش‌تری دارد، عرصه‌های تجربه‌اش متنوع‌تر و متکثر است، مضافاً که نسبت به پی‌آمدهای انتخاب خود هم دغدغه‌ و نگرانی و بیم به‌مراتب کم‌تری دارد.

وجود همين تفاوت در میزان و سطح آزادی در انتخاب سبک زنده‌گی است كه سبب می‌شود مسئولين (هر سه گروه مذکور) و به‌تبع «دولت» و مجموعه‌ی «نظام» در يك جهان بزي‌‌اند و عامه‌ی مردم در جهان یا جهان‌هایی ديگر. آنان يك سليقه، يك ذايقه، يك پسند، يك پرهيز داشته باشند و اينان يك سليقه و ذايقه و پسند و پرهيز ديگر. وقتی جهان‌ها و زیست‌ها و تجربه‌ها متفاوت شد، لاجرم باید منتظر تفاوت در مسأله‌ها هم بود. و دلیل ناهم‌زبانی مذکور هم همین است. 

اگر برای بخش‌هایی از جامعه و خصوصاً جوانان، امر جنسی مسأله است به خاطر آن است که آنان به اقتضای سبک زنده‌گی و الگوی رفتار خود با موقعیت‌هایی مواجه می‌شوند و تجربه‌هایی را در عرصه‌های مختلف حیات فردی و اجتماعی از سر می‌گذرانند، که چنین امری برای‌شان مسأله می‌شود. ولی در مقابل، امر جنسی برای مسئولین و مقامات مسأله نیست، زیرا آنان اساساً در معرض چنین موقعیت‌هایی و چنین تجربه‌هایی قرار نمی‌گیرند (نمی‌توانند قرار گیرند) که برای‌شان چنان مسأله‌ی مطرح شود. توجه داشته باشید که خبر داشتن یک چیز است و تجربه‌ی زیسته داشتن یک چیز. مسئولین ممکن است از خیلی از وقایع و مسایل مطلع و باخبر باشند، حتا بیش‌تر و دقیق‌تر از مردم عادی؛ ولی کم‌تر پیش می‌آید که علاوه بر خبر، تجربه‌ی زیسته‌ای هم از آن در چنته داشته باشند.

  

6

در مورد مسأله‌ی جنسی، از آن‌جا که گروه اصلی درگیر با این مسأله جوانان و نوجوانان اند، علاوه بر فاصله در سبک زنده‌گی مسئولین و مردم، از یک فاصله و تفاوت مهم نیز باید سخن گفت که بسیار نقش‌آفرین است: فاصله‌ی نسلی.

حالا صورت بحث ما یک تبصره‌ی دیگر هم می‌خورد: امر جنسی نه تنها مسأله‌ی نظام و مسئولین‌اش نیست، بل‌که در سطحی پایین‌تر مسأله‌ی بسیاری از بزرگ‌ترها و والدین جوانان و نوجوانان هم نیست. این فاصله از آن‌جا که در جامعه‌ی امروز عمده‌ی مسئولین و صاحب‌منصبان هنوز به نسل‌های اول و دوم انقلاب تعلق دارند، به نوعی مؤید و تشدیدکننده‌ی شکاف پیشین هم هست. با این تفاوت که این‌جا دایره‌ی شمول و گستره‌ی تفاوت‌ها بیش‌تر است.

در موضوع بحث ما، تفاوت مهمی که نسل جوان امروز را از نسل(های) پیشین و والدین‌اش جدا می‌سازد، تفاوت در جهان‌بینی و نگاه به زنده‌گی است. جهان‌بینیِ نسل(های) قبل، کمابیش برمبنای الگوی قناعت و صبر بود. مواجهه‌ی ایشان با لذات دنیوی، در صورت امکان دست‌رسی، بهره‌گیری حداقلی و به اندازه‌ی رفع نیاز بود و غلبه‌ی روی‌کردی مبتنی بر شرم افراطی سبب شده بود که رابطه‌ی جنسی عمدتاً به مکانیزم گریزناپذیر ادامه‌ی حیات و تزاید نسل تقلیل یابد. در چنین ادبیاتی طبیعی بود که برقراری رابطه‌ی جنسی مهم‌ترین غایت و هدف ازدواج به حساب می‌آمد و برای همین در آداب و رسوم سنتی به دستورالعمل‌ها و شگردهای خلاقانه‌ی فراوانی برمی‌خوریم ناظر بر سنجش قوت جنسی و جسمی و قدرت اصطلاحاً بچه‌آوری دختران جوان توسط محارم پسران خواست‌گار. بر همین اساس به جوانان مجرد (عزب) در محیط‌ها و مجامع سنتی و مذهبی چنین توصیه می‌شد که تا وقتی زمان ازدواج‌شان نرسیده، سطحی از ریاضت‌طلبی و پرهیزگاری را اختیار کنند و از جمله خود را به عبادات مستحبی و روزه‌داری مشغول دارند و بدین طریق نیروی ذهنی و بدنی‌شان را از امر جنسی منحرف کرده و در راه‌های دیگر تحلیل برند.

با این حساب طبیعی بود که «شب زفاف، کم از تخت پادشاهی» نباشد و نیز طبیعی بود که دختران و پسران وقتی تازه سروگوش‌‌شان می‌خواست بجنبد، راهی خانه‌ی بخت می‌شدند و هنوز به استقلال شخصیتی نرسیده می‌شدند هم‌سر یکی مثل خودشان و به فاصله‌ی کمی بعد هم پدر و مادر. چنین است که خاطره‌ی نخست‌این تجارب جنسی نسل پیش، با سختی و قناعت و ریاضت و صبر و عدم شناخت آمیخته شده است. این البته با روح زمانه‌ای که آن نسل در آن می‌زیست موافق بود و هم‌راه. زمانه‌ی مبارزه و انقلاب و جنگ و ایدئولوژی و ایثار و مقاومت. 

خوب یا بد، به دلایل بسیار از جمله تغییرات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی سال‌های پس از جنگ و بالارفتن سطح رفاه عمومی و تغییر در سبک زنده‌گی‌ها و گسترش شهرنشینی و...، نسل جوان امروز جهان‌بینی‌ای دارد اگر نه یک‌سره مقابل جهان‌بینی والدین، اما دارای تفاوت‌های بزرگ و بنیادین با آن.

جهان‌بینی این نسل، مبتنی بر آسوده‌گی و رفاه است. فهم و تعریفی که از دین‌داری دارد هم با این جهان‌بینی سازگار است. در این جهان‌بینی اساساً‌ «بدن» اهمیت بالایی دارد؛ مختصات‌اش، زيبايي‌اش، آرايش‌اش، نمای‌اش. به تبع رابطه‌ی جنسی نه مقوله‌ای بالضروره و ناگزیر، بل‌که فی‌نفسه و به عنوان جزوی مهم از زنده‌گی مطرح است که باید آن را خوب و دقیق شناخت و برای‌اش برنامه‌ریزی کرد. مواجهه‌ی این نسل با مقوله‌ی سکس، مبتنی بر گفتمان لذت و لذت‌طلبی است و نه صبر و خویشتن‌داری. برای جوان امروز ـ چندان فرقی نمی‌کند که در عرف «مذهبی» بخوانندش یا «غیرمذهبی» ـ لذت‌بردن از رابطه‌ی جنسی و این لذت را بیش‌ترکردن و تنوع‌بخشیدن امر بسیار مهمی است.

به تبع این روی‌کرد، نسل جوان امروز میان «کسب لذت جنسی» و «ازدواج» از یک‌سو و میان «صاحب‌فرزندشدن» و «سکس» از سوی دیگر تفاوت می‌گذارد. در نگاه او، کسب لذت جنسی، الزاماً به معنای برقراری رابطه‌ی جنسی و سکس نیست که در حالت مشروع‌اش الزاماً منوط به ازدواج باشد. لذت جنسی مراتب و سطوح مختلفی دارد که بالاترین حدش سکس است. اما حالات رقیق‌تری هم هست که اغلب بصری و ذهنی اند و آن‌ها هم اهمیت خودشان را دارند. امروزه با بالارفتن مصرف رسانه‌ها و ماهواره و اینترنت، راه‌های بسیار و سهل‌الوصولی برای کسب این سطوح رقیق‌تر وجود دارد؛ تماشای فیلم‌های سینمایی، عکس‌ها و تصاویر گرافیکی، کلیپ(شو)های موسیقی، خواندن رمان‌ها و کتاب‌هایی که هرکدام حاوی صحنه‌ها و تصویرسازی‌های به کنایه یا به تصریح جنسی‌اند و... . بسیاری از این موارد البته به مرور زمان به جزیی از زنده‌گی روزمره تبدیل شده و آن‌قدر عادی و معمول می‌شوند که دیگر چندان خصلت تحریک‌کننده‌گی ندارند، اما به هرحال بی‌تأثیر نیستند و نسل جوان امروز با تساهل و اغماض به‌مراتب بیش‌تری با آن‌جا مواجه می‌شود و درست یا نادرست توجیهات شرعی این کار را هم دست‌وپا می‌کند.

به تبع جهان‌بینی مذکور، نگاه این نسل به ازدواج هم نگاه متفاوتی است. جوان امروز به هم‌سرش تنها به چشم یک شریک جنسی نگاه نمی‌کند که دستورالعمل‌های سنتی پیشین به کارش بیاید. «هم‌سر» در زنده‌گی زناشویی جدید، علاوه بر نقش جنسی ـ که البته اهمیت بالای خود را دارد ـ اغلب نقش‌های مهم دیگری هم ایفا می‌کند؛ مثل مشاور، دوست، هم‌کار و... . برای همین است که مدل سنتی خواست‌گاری و هم‌سرگزینی که درحقیقت نوعی «دیگرگزینی» و «والدین‌گزینی» بود، جای خود را به الگوی «خودگزینی» داده است و بسیاری از دختران و پسران اصرار دارند که خودشان و براساس شناخت قبلی و شخصی خود هم‌سرشان را بگزینند؛ گرچه در صورت و ظاهر کار، تشریفات سنتی خواست‌گاری رعایت شود.

این تغییر الگو، خود ثمره‌ی یک تغییر نگرش دیگر است و گویای آن‌که این نسل نسبت به تعامل با جنس مخالف، پیش و بیرون از ازدواج، نگرش و رفتار متفاوتی دارد نسبت به نسل قبل، و به محدودیت‌های به‌مراتب کم‌تر و مرزهای کم‌رنگ‌تری قایل است. این‌که در گزارش‌ها و آمارها گفته می‌شود از هر پنج ازدواج، دو یا سه تا به طلاق کشیده می‌شود و در میان دلایل جدایی زوج‌های جوان ناکامی در برقراری رابطه‌ی رضایت‌بخش جنسی ـ مستقیم و غیرمستقیم ـ جزو مهم‌ترین دلایل است، به دلیل همین جهان‌بینی متفاوت است. در مقابل، این‌که آمار طلاق در گذشته پایین‌تر بوده است هم باز به جهان‌بینی خانواده‌ها و جوانان در آن دوران‌ها برمی‌گردد؛ نه این‌که در گذشته میزان رضایت‌بخشی جنسی در رابطه‌ی زناشویی برای زوجین بالاتر بوده و زنده‌گی‌ها الزاماً از تفاهم بیش‌تری برخوردار بوده و سامان بهتری داشته‌اند. نکته این‌جا است که در گذشته و برای نسل‌های پیشین، امر جنسی اهمیتی که امروز برای زوجین دارد را نداشته است.

در زنده‌گی پس از ازدواج هم باز نگرش‌ها متفاوت است. زوج‌های جوان امروز چندان اعتقاد و پای‌بندی به الگوی تحمل سختی‌ها و نامطلوبی‌های زنده‌گی ندارند. آستانه‌ی تحمل و صبرشان در ناملایمات زنده‌گی زناشویی پایین‌تر از نسل پیش است. برای همین است که خیلی زودتر از ایشان، ممکن است زوجین به مرحله‌ای برسند که تنها گزینه‌ی مطلوب را جدایی و طلاق بپندارند. این بیش از هر چیز دیگر نشان‌گر غلبه‌ی گفتمان لذت‌بری و اصرار بر خوب زنده‌گی‌کردن است. این استدلال که «من چرا باید عمرم را پای کسی بسوزانم که دوست‌اش ندارم و با هم تفاهم نداریم» استدلالی نیست که چندان مسبوق سابقه باشد و سند مالکیت‌اش از آن همین نسل است.             

 

7

حالا مسئولان و مدیران و معلمان و واعظان و والدین این نسل می‌خواهند هنوز از منظر جهان‌بینی خود با این جوان روبه‌رو شوند و از همان دریچه او را بشناسند و برای‌اش برنامه‌ریزی و نسخه‌پیچی کنند. جوانی که نه جهان‌بینی‌اش با آن‌ها مشابه است و نه سبک زنده‌گی‌اش.

*

فاصله‌ی نسلی و فاصله در سبک زنده‌گی وقتی برهم منطبق می‌شوند، شکافی را پدید می‌آورند که با هیچ چیز مرتفع نمی‌شود. چنین است که جوانان امروز، حتا لایه‌هایی از جوانان مذهبي شهرنشين هم، فاصله‌ی معناداری با والدين و نسل پيشين خود دارند و مواجهه‌ي آن‌ها با پديده‌هايي چون ماه‌واره، سينما، فيلم، موسيقي، اينترنت، رمان، دانش‌گاه، حجاب، تعامل با جنس مخالف، عشق زميني، تفريح و سرگرمي، و حتا دين‌داري و مظاهر آن مواجهه‌اي اغلب متفاوت است. حال چه‌گونه مي‌توان انتظار داشت فلان امام‌جمعه يا فرمان‌ده‌ي نظامي يا مدير دست‌گاه فرهنگي كه (مثلاً) رمان‌خواندن جزيي از زنده‌گي‌اش نيست، و به موسيقي ديد مثبتي ندارد، و اهل سينمارفتن نيست، و ماه‌واره نگاه نمی‌کند، و مصرف اینترنت‌اش حداکثر به مرور چند سایت خبری محدود است و مواجهه‌اش با فن‌آوری‌های ارتباطی جدید نه برای رفع نیاز بل‌که با روی‌کرد امنیتی و مقابله‌ای است، و... بتواند فرزند جوان‌اش را بشناسد و نیازهای‌اش را بفهمد و جهان و زیست‌اش را درک کند. سخن از نخواستن نیست، از نتوانستن است. وقتي اساساً‌ او به اين محيط، به این جهان متفاوت و پیچیده، به این گفتمان راهی ندارد و نمی‌تواند داشته باشد، چه‌گونه مي‌تواند آن را بشناسد؟ طبیعی است که وقتی نشناخت و درگیرش نشد، به طریق اولی مسأله‌های متناسب و برخاسته از آن محیط هم گریبان‌اش را نخواهد گرفت. این فاصله را هیچ‌گاه و با صد گزارش و بولتن محرمانه و فیلم مستند و سخن‌رانی و همایش هم نمی‌توان پر کرد.

*

برای همین است که مسأله‌ی جنسی (مثل خیلی مسایل دیگر) برای نظام و مسئولین و متولیان‌اش مسأله نیست. و برای همین است که آنان خیلی زود به این نتیجه می‌ر‌سند که جوانان فاسد شده‌اند و آمار دین‌گریزی بالا رفته است. و برای همین است که به قهر متوسل می‌شوند. این عادت بشر است که وقتی چیزی را نمی‌شناسد، از او احساس خطر می‌کند، در مقابل‌اش گارد می‌گیرد، کینه‌اش را به دل می‌گیرد، و دشمن‌اش می‌شود.


بازتابها:

امر جنسي و مسأله‌ي حاكميت/ وبلاگ روزنوشت‌هاي من ـ محمد معماريان

نقل این مطلب در:

سایت خبری تحلیلی الف/ چرا امری جنسی «مساله» نیست؟

سایت خبری سی میل/چرا امر جنسی برای نظام جمهوری اسلامی مساله نیست؟

پایگاه تحلیلی خبری 598

خبرنامه دانشجویان ایران/ چرا مساله جنسی ماله مسئولین نیست؟

فوروم ایران ـ آمریکا/ چرا امر جنسی «مسأله» نیست؟

سايت دفتر مطالعات و تحقيقات زنان

در همين رابطه:

افتاء با كراوات سفيد/ مهدي فاطمي صدر

 جهان جنسي مؤمنان معذب/ وبلاگ ساز مخالف ـ نيما نامداري

پاطوق سكسي هابيل/ وبلاگ نقد فرهنگ ـ شهاب اسفندياري

فرهنگ علمايي و سياست حجاب در ايران/ وبلاگ نقد فرهنگ ـ‌شهاب اسفندياري

آب و نان و كام/ سايت وه ـ مسعود دياني

فرهنگ جنسي جامعه و پاسخ به يك نياز طبيعي/ وبلاگ آرمانخواهي ـ علي‌رضا كميلي