به بهانه‌ی تغییرات اخیر در راستای مدیریت و مهندسیِ علوم انسانی و اجتماعی در دانشگاه‌ها

 

 

الف ـ علوم انسانی به‌مثابه‌ی «دشمن»

ماجرا برمی‌گردد به زمانی که حوزه‌های علمیه، یا دقیق‌تر بگویم نظام جمهوری اسلامی‌ و حوزویان مرتبط/ وابسته/ هوادار آن، جبهه‌ی جدیدی از مخالفت را پیشاروی خود دیدند که غریبه می‌نمود. کسانی پیدا شده بودند که به‌طور جدی برخی باور‌ها و محکمات بنیادین حوزه‌ها و طلاب را به چالش فرامی‌خواندند؛ آن‌هم با ادبیات و رویکرد‌هایی که عموم حوزویان با آن چندان آشنایی نداشتند. ماجرا برمی‌گردد به حوالی سال‌های پایانی دهه‌ی شصت. به همان موقع‌ها که دکتر سروش ـ هم‌او که پیش‌تر عضو «شورای‌عالی انقلاب فرهنگی» بود و در تلویزیون دوشادوش آیت‌الله مصباح یزدی با چپ‌ها مناظره می‌کرد ـ دیگر ردای تئوریسینی در خدمت نظام را از تن به‌در آورده و انگشت در لانه‌ی پُرزنبور کلام و اندیشه‌ی دینی فرو برده بود. و پشت سرش جماعتی از اعوان و انصار و مریدان و هم‌فکران به این عرصه قدم نهادند. قدم‌های نخستین محتاطانه و آرام بود؛ اما دیری نگذشت که گام‌ها محکم شدند و سخن‌ها صریح و «شمشیر»‌ها برهنه و گستاخ. «قبض و بسط» که منتشر شد، دیگر نظام و هم‌را‌هان حوزوی‌اش به یقین رسیدند که رکب خورد‌ه‌اند. آن‌هم از کس و کسانی که سال‌ها امین و مورد اطمینان‌شان بودند.

چند صباحی به ردیه‌نویسی و نامه‌های پاسخ و حتا افشاگری گذشت. اما مرور زمان، نظام و حوزه را به این نتیجه‌ی راهبردی و مهم رهنمون شد که داستان فراتر از این‌هاست و دشمن اصلی نه سروش، بلکه اساساً علوم انسانی غربی است که حالا و پس از آن‌که به حساب دیگر ادیان ابراهیمی‌ ـ مسیحیت و یهود ـ رسیده، سراغ اسلام و تشیع آمده است.

البته این دشمن، چندان نوظهور نبود. پیش‌تر هم یکی دو بار سروکله‌اش پیدا شده بود. ازجمله در دهه‌ی چهل و پنجاه که کسانی چون دکتر امیرحسین آریانپور از سویی و دکتر شریعتی از سوی دیگر با عقبه‌ی همین علوم به مصاف روحانیت آمده بودند. منتها این‌بار ماجرا کماً و کیفاً متفاوت بود. نه جامعه، جامعه‌ی آن زمان بود. نه حرف‌ها مشابه آن حرف‌ها. و نه چالش‌ها از آن جنس. آریانپور به تبلیغ مارکسیسم مشغول بود (که تکلیفش روشن بود) و شریعتی، در بدترین حالت، تاریخ و هویت صنفی و جای‌گاه و نقش و کنش اجتماعی روحانیت را به چالش می‌کشاند و کم‌تر به ساحت اندیشه و کلام دین ورود می‌کرد یا دغدغه و مجال چنین ورودی را داشت. این بود که با چند منبر و حکم تکفیر و نامه و نصیحت و انذار می‌شد مهارشان کرد. (یا لااقل تصور می‌شد که می‌شود.) مضافاً که کار دیگری هم از دست روحانیت در آن دوران برنمی‌آمد. نه قدرت سیاسی داشت نه سرمایه‌ی لازم. اما حالا و در دومین دهه‌ی انقلاب اسلامی دیگر صورت مسأله متفاوت بود. هم چالش‌ها دیگرگون بودند هم روحانیت در گزینش و تعریف راه‌های مقابله با چالش‌ها مبسوط الید شده بود.

همین تغییرات بود که در اوان پیروزی به آرمان انقلابیِ «انقلاب فرهنگی» انجامید و چند سالی دانشگاه‌ها را به تعطیلی کشاند تا علوم، اسلامیزه شوند. گرچه گذشت زمان ناکارآمدی انقلاب فرهنگی را نشان داد. چراکه در عمل، اولاً هدف سیاسی پاک‌سازی دانشگاه‌ها از گروهک‌ها و سمپات‌های احزاب دگراندیش و مخالف بر دیگر اهداف این انقلاب غلبه یافت؛ ثانیاً تغییر متون به‌اقتضای آن عصر بیش‌تر به‌معنای «چپ‌زدایی» بود تا اسلامی‌سازی. ثالثاً در رویکردی عمل‌گرایانه، قصه به اخراج یک‌سری استاد چپ‌گرا و «طاغوتی» و افزودن چند واحد دروس عمومی‌ اسلامی‌ (معارف اسلامی‌، تاریخ اسلام، متون اسلامی‌ و...) به دروس دانشگاهی و چسباندن عکس امام به صفحه‌ی نخست کتاب‌های دانشگاهی انتشارات سمت ختم شد. و چه سندی برای این ناکارآمدی آشکارتر از آن‌که در دهه‌ی هفتاد درست یکی از همان‌ها که مسئولیت آن انقلاب و اصلاح را برعهد‌ه‌اش گذاشته بودند، در صف اول چالش‌سازان بود. پس مشکل فقط سروش نبود؛ مشکلِ بزرگ‌تر دانشگاه‌ها و رشته‌هایی اند که نوع معرفتی را آموزش و بسط می‌دهند که کار را به چنین مواجهه‌هایی می‌کشاند و باز بزرگ‌تر از آن اساساً مشکلِ اصلی همین معرفت‌ها و علوم‌اند که ماحصلش می‌شود یکی مثل سروش. علوم انسانی ـ که گمان می‌شد رام و اصلاح شده ـ دوباره دشمن نظام و حوزه شد؛ آن‌هم دشمنی که دیگر با ردیه و خطابه نمی‌شد سرجایش نشاند.

 

ب ـ علوم انسانیِ قُمی

چه می‌شد کرد؟ به فرض هم که باز چند سالی دانشگاه‌ها بسته می‌شدند؛ پس از بازگشایی باز همان آش بود و همان کاسه. با کدام عِده و عُده‌ی دانشگاهی و چه بضاعت علمی‌ جایگزینی قرار بود علوم انسانی اصلاح شود؟ این پاسخ‌ها حکایت از آن داشت که الگوی انقلاب فرهنگی دوم نمی‌تواند کارآمد باشد. نیاز به پاسخ دیگر و کارآمدتری بود که پس از طی روندی، نظام به آن رسید: «بدیل‌سازی»! بدین معنا که وقتی نمی‌شود دانشگاه و علوم انسانیِ موجود را اصلاح کرد، باید نظام خود رأساً وارد میدان شود و شبه‌دانشگاه و شبه‌علوم انسانی تولید نماید. به‌موازات نهاد دانشگاه، نهادسازی کند و به‌موازات معرفت علوم انسانی، معرفت‌سازی.

این سیاست از همان اوایل دهه‌ی هفتاد سریعاً عملیاتی شد. مهم‌ترین نمود‌های این روند یکی تأسیس و را‌ه‌اندازی دانشگاه‌ها و مؤسسات پژوهشی در حوزه‌ی علوم انسانی خصوصاً در شهر قم و جذب طلاب به آن‌ها بود و دیگری اعزام گسترده‌ی طلاب برگزیده به دانشگاه‌های خارج کشور. 

نتیجه آن شد که امروز وارد شهر قم که می‌شوی، خصوصاً در مرکز شهر و حوالی حرم، در هر کوچه پس‌کوچه‌ای که حتا ممکن است آسفالت درست و درمانی هم نداشته باشد، پا گذاری، دو سه تا مؤسسه‌ی علمی،‌ پژوهشی، تحقیقاتی یا کتابخانه یا انتشارات می‌بینی که هرکدام در تیول یک آیت‌الله، یک حضرت استاد و... اند و جالب آن‌که بسیاری‌شان هم پیش‌وند «بین‌المللی» را یدک می‌کشند! مؤسساتی در ساختمان‌های شیک و شکیل و ساخته‌شده با هزینه‌های بالا و تجهیزشده به امکاناتی گاه به‌مراتب بهتر و بیش‌تر از یک دانشگاه معمولی؛ و دانشی با برچسب علوم انسانی (و گاه با پسوند «اسلامی») که در این نهاد‌ها تولید می‌شود و ماحصلش می‌شود فهرست بلندبالای کتاب‌ها، مقالات، نشریات جورواجور علمی‌ ـ پژوهشی و علمی‌ ـ تخصصی و علمی ـ ترویجی و کرسی‌های رنگ‌ووارنگ کارشناسی ارشد و دکترا و خیل عظیمی‌ از «حجت‌الاسلام دکتر»‌ها (که پیش‌تر درباره‌شان سخن گفته‌ام+.) مجموعه‌ی این‌ها پدید‌‌ه‌ای است که من نامش را می‌گذارم «علوم انسانیِ قمی»!

علوم انسانی قمی‌ اساساً یک پدیده‌ی خاص، محصول شرایطی خاص و زاییده‌ی نیاز‌ها و ضرورت‌هایی غیرعلمی‌ و عمدتاً سیاسی و حتا اعتقادی است. این پدیده با آنچه به‌عنوان همین علوم در نهاد‌های دانشگاهی دیگر (خصوصاً در تهران) تولید و آموخته می‌شود، تفاوت دارد. ازجمله‌ی مهم‌ترین ویژگی‌ها و اشکالات علوم انسانی قمی‌ می‌توان به این موارد اشاره کرد:

۱. کسب دانش معطوف به رد آن

علوم انسانی قمی‌، در مواجهه با علوم انسانی بی‌موضع نیست و پیش‌فرض‌هایی مسلم‌انگاشته‌شده و قاطع دارد. ازجمله آن‌که این علوم را به‌جهت خاستگاه غربی‌شان، اباحه‌گرا، الحادی و معارض با دین می‌داند. به‌همین دلیل اساساً بر پایه‌ی نقد علوم انسانی، ناکارآمدنشان‌دادن آن، برجسته‌سازی نواقص و تعارضات آن با باور‌ها و گزاره‌های دینی و در نهایت رد و مقابله با آن هدف‌گذاری شده است. نیاز به گفتن نیست که یک دنیا تفاوت است میان کسی که دانشی را می‌آموزد به قصد دانش‌آموزی و کسب یک معرفت و آگاهی، و دیگری که دانشی را می‌آموزد تا آن را تخریب کند. هدف اولی فهم آن دانش است و هدف دومی‌ کشف ضعف‌های آن دانش. اولی می‌خواهد بفهمد و دومی‌ می‌خواهد طرد کند. یکی از تفاوت‌های مهم علوم انسانی قمی و غیرقمی همین است.

۲. سطحینگری و ساد‌هانگاری

به‌تبع ویژگی قبلی، علوم انسانی قمی‌ در سطح می‌ماند و نمی‌تواند به عمق و ژرف علوم انسانی راه یابد. این‌جا چون هدف فهمِ دقیق‌تر نیست، دانش‌جو و استاد قمی‌، چندان خود را اسیر پیچیدگی‌ها و راه‌های کور و بن‌بست‌های نظری ـ که علی‌القاعده برای یک دانشجو و استاد دیگر جذاب و مهم است ـ نمی‌کنند. آن‌ها در پی کوتاه‌ترین راه و سریع‌ترین پاسخ اند. تا سریع‌تر به هدف اصلی خود نایل شوند. همین اقتضا می‌کند که متون آن علم را خوب و دقیق نخوانند، کم‌تر سراغ متون اصلی و اصیل بروند، پراکنده‌خوانی و بسیارخوانی نکنند و به‌محض آن‌که گمان کنند به آنچه دنبالش بود‌ه‌اند، رسید‌ه‌اند، جست‌وجوی بیش‌تر را کاری گزاف بدانند. درست مانند تفاوت یک پژوهش‌گر واقعی با آن‌که فقط برای کنکور درس می‌خواند. اصولاً خوانش علوم انسانی قمی‌ از علوم انسانی، خوانش کنکوری و تستی است. مثل کتاب‌های قلم‌چی و گاج. خوانشی که فقط برای نکات تستی و آن‌ها که در امتحان می‌آید ارزش مطالعه و یادگیری قایل است. و این میان، طبیعتاً هزاران نکته‌ی دقیق و ظریف که در پاورقی و پایین عکس‌ها و جدول‌ها و ضمایم و فصول محذوف در امتحان است، مغفول می‌مانند. همین است که استاد و دانشجوی قمی‌ خیلی زود در امر یادگیری علوم انسانی به اشباع و احساس استغنا می‌رسند.

۳. اعتماد به نفس کاذب و بیان ادعا‌های گزاف

احساس اشباع و استغنای کاذب مذکور، ظهور نوعی اعتماد به نفس کاذب را در این افراد موجب می‌شود که تحریک‌شان می‌کند به آسانی، به‌سرعت و جسورانه به میدان نقد علوم انسانی قدم نهند. چنین است که در فهرست تولیدات قلمی‌ فراوان این افراد تا دل‌تان بخواهد ردیه و نقد بر نظریه‌ها و مکاتب غربی و غیرغربی علوم انسانی به چشم می‌خورد. ردیه‌ها و نقد‌هایی که البته در مجامع دانشگاهی معمولاً هیچ‌گاه جدی گرفته نمی‌شوند. و به همین سبب دانشگاهیان همیشه از جانب قمی‌‌ها متهم می‌شوند که «مغرضانه» نمی‌خواهند پاسخ‌های ایشان را بشنوند. حال‌آن‌که واقعیت ـ یا بخش مهمی‌ از واقعیت ـ چیز دیگری است و ریشه در ضعف علمی‌ شدید این آثار دارد، نه غرض‌ورزی محتمل دانشگاهیان. همان حکایت غوره‌نشده مویزشدن است و شاگردی نکرده داعیه‌ی استادی داشتن که سبب می‌شود فلان مدرس علوم انسانی قمی‌، که هنوز بیش از چهار دهه از عمرش نگذشته، جسورانه و با اعتماد به نفسی عجیب فرضاً یک نظریه‌ی فلسفی یا کلامی‌ را با نگارش جزو‌ه‌ای صدصفحه‌ای به خیال خود رد کند! یعنی کاری که یک استاد برجسته‌ی فلسفه و کلام که سال‌ها در این حوزه استخوان خرد کرده باشد، شاید هیچ‌گاه به خود اجازه‌ی انجامش را ندهد.

از جمله اشکالات علوم انسانی قمی‌ این است که در نقد علوم انسانی ـ که فی‌نفسه هدف قابل قبولی است ـ عجولانه و بی محابا برخورد می‌کند و به اقتضا و راه و رسم نقد دقیق علمی بی‌اعتناست. طرفه آن‌که همین افراد در مورد علوم دینی تعصبی عجیب نشان می‌دهند و کافی است یک استاد دانشگاه یا پژوهش‌گر دینیِ غیرحوزوی در باب مقولات دینی سخنی و نظری ـ ولو براساس تحقیقات و تخصص خود ـ بیان کند تا صدا‌هایی از حوزه به اعتراض بلند شود که چرا به حریمی‌ که در آن تخصص نداری وارد شد‌ه‌ای! و چرا تو که خاک حوزه را نخورد‌ه‌ای در کار ما دخالت می‌کنی! اما به علوم انسانی که می‌رسد دیگر انگار تخصصی لازم نیست و هر امام‌جمعه و امام‌جماعت و طلبه‌ی تازه از راه رسیده و درس‌نخواند‌ه‌ای به خود اجازه می‌دهد در باب آفات علوم انسانی غربی و لزوم نقد و بومی‌سازی(!) آن ساعت‌ها خطابه و قلم‌فرسایی کند. چندی پیش کتابی ـ یا بهتر بگویم جزوه‌ی مختصری ـ می‌خواندم از یکی از حضرات مشهور به استاد سرشناس کلام در حوزه حضرت آیت‌الله ... با عنوان «عرفی‌شدن دین». حین مطالعه هرچه جلوتر می‌رفتم، توأمان بر عصبانیت و حیرتم افزوده می‌شد که وقتی دانشجوی کم‌سوادی مثل من هم می‌تواند با خواندن آن کتابچه بفهمد که نویسنده اساساً نفهمید‌ه است عرفی‌شدن چه هست و چه نیست، وی چه‌گونه به خود جسارت قلم‌زدن در نقد این مفهوم و انتشارش در قالب کتاب را داده است. این حکایت رایجی است در علوم انسانی قمی‌؛ نقد مقولاتی که اساساً آن‌ها را آن‌گونه که باید و دقیق نفهمید‌ه‌ای. چون نخواسته‌ای بفهمی و فقط خواسته‌ای رد کنی.               

۴. استفاده‌های نادرست و غیردقیق از مفاهیم و اصطلاحات

وجه دیگر این دقت کم را در کاربرد‌های نابه‌جا و مسامحه‌آمیز از مفاهیم و اصطلاحات علوم انسانی در ادبیات و تولیدات علوم انسانی قمی‌ می‌توان سراغ گرفت؛ امری که گاه از آن به «تولید علم» تعبیر می‌شود. دلیل اصلی این رویکرد نادرست، اکتفا به فهم سطحی و تحت‌اللفظی از ترجمه‌ی اصطلاحات خصوصاً مفاهیم و مکاتب نظری و فلسفی، بدون توجه به خاستگاه تاریخی و جایگاه معنایی و گفتمانی آن‌هاست. (به‌عنوان نمونه می‌توان به نمایه‌ی «نهج البلاغه»ی مرحوم محمد دشتی اشاره کرد که در دسته‌بندی موضوعی سخنان آن حضرت پُر است از نام مکاتب و مفاهیم غربی! فرضاً استفاده از اصطلاح «پلورالیسم» برای هر نوع اشاره به تکثر!).       

۵. کمیتگرایی

مانند قاعده‌ی کلی نانوشته در ساختار‌های اجرایی و مدیریت جمهوری اسلامی‌، بر علوم انسانی قمی‌ هم رویکرد «کمیت‌گرایی» حاکم است. در این رویکرد یک فرمول ساده وجود دارد: «افزایش کمیت الزاماً و همیشه مساوی است با پیش‌رفت». پس هرچه «بزرگ‌تر» و هرچه «بیش‌تر»، بهتر! ماحصل آن می‌شود که از ابعاد سخت‌افزاری تا نرم‌افزاری، مؤسسات و دانشگاه‌های قمی‌ روزبه‌روز درحال فربه‌شدن و رشد و گسترش اند (درست به‌موازات محجورشدن و تحدید روزبه‌روز علوم انسانی در دیگر دانشگاه‌ها!). از ساختما‌ن‌ها و عمارت‌های عریض و طویلی که به مدد بیابان‌های خالی اطراف قم محدودیتی در بزرگی ندارند تا انواع کرسی‌ها و رشته‌ها و فصل‌نامه‌های علمی(!) که تناسبی میان فاصله‌ی رشدشان با بضاعت دانشی و پژوهشی‌ این مؤسسات نیست. چند ماه پیش که به بازدید یکی از این مؤسسات پرطمطراق علوم انسانی قمی‌ رفته بودم، یکی از معاونان آن‌جا در گزارش خود با افتخار از دارابودن حدود 16 گروه آموزشی و بیش از 10 نشریه‌ی علمی (همه هم «علمی‌ ـ پژوهشی»!) و چندهزار دانشجو در سطوح عالی سخن می‌گفت. اگر عمر و سابقه‌ی آن مؤسسه را لحاظ کنیم یعنی نهادی به‌مراتب بزرگ‌تر از دانشگاه تهران در حوزه‌ی علوم انسانی! حالا این‌که این‌همه حجت‌الاسلامِ کارشناس ارشد و دکتر کجا رفته‌اند و چه می‌کنند و این‌همه نشریه‌ی علمی‌ ـ پژوهشی چه گلی به سر علوم انسانی ـ ولو در همان تعریف قمی‌اش ـ زد‌ه‌اند و این تشکیلات معظم که تنها یکی از چندین نمونه‌ی قمی‌ است چه‌قدر در همان هدف نقد و اصلاح علوم انسانی مثمر ثمر و کارآمد بوده، و سوآلاتی از این قبیل بماند. مهم اندیشه‌ی توسعه‌گرای آقایان است؛ مصداق «آفتابه لگن هفت‌دست/ شام و ناهار هیچی».

 

ج ـ مهندسی و مدیریت علوم انسانی در دانشگاه‌ها

یکی از وقایع عجیب و مبهم پس از انتخابات نامبارک 88، طرح مبحث «آسیب‌شناسی علوم انسانی» آن‌هم در بحبوحه‌ی بحث تقلب و فتنه و... بود. باید اعتراف کنم که حقیر تا مدت‌ها هرچه فکر می‌کردم که وقتی نظام درگیر معضل مهمی‌ چون وقایع تلخ پس از انتخابات و مسأله‌ی مشروعیت و... است، چرا و با چه توجیه ولو سیاسی جبهه‌ی جدیدی را ذیل این مبحث مقابل خود گشوده، کم‌تر راه به جایی می‌بردم! اما در این چند ماه که زمزمه‌ها و شایعات ناظر بر اخراج برخی اساتید و تغییر متون و تحدید رشته‌ها و ورودی‌ها و از آن سو جذب وسیع هیئت علمی‌ در رشته‌های علوم انسانی و خصوصاً علوم اجتماعی به تحقق پیوست، به‌تدریج از آن ابهام رمزگشایی شد.

آنچه این روز‌ها در محیط‌های دانشگاهی علوم انسانی می‌گذرد، نشان از یک چیز دارد؛ گویا متولیان امر به این نتیجه رسید‌ه‌اند که دیگر علوم انسانی قمی‌ به مرحله‌ی بلوغ رسیده و زمان بهره‌وری و چینش محصول فرارسیده است. نشانه‌های آغازین تغییرات هم مؤید این فرضیه است. که اگر در اوایل دهه‌ی هفتاد، نظام به‌دلایلی که گفته شد ازجمله خلأ جای‌گزینی، رأساً به مصاف علوم انسانی وارد نشد و در همه‌ی این سال‌ها کمابیش با این علوم مدارا می‌کرد یا به آن‌ها بی‌اعتنا بود، حال دیگر زمان آن رسیده است که با تکیه بر پتانسیل بدیل علوم انسانی قمی‌، این علوم اصلاح شده و آینده‌ی علوم انسانی در دانشگاه‌ها به نحو مطلوب «مهندسی» شود. این یعنی دیگر بیابان‌های فراخ اطراف قم نیز پاسخ‌گوی عطش توسعه‌طلبی علوم انسانی قمی‌ نیست و حاملان و مروجان این علوم، حال با چراغ سبز نظام و دولت راهی پایتخت شد‌ه‌اند. و بعید نیست اگر در آینده‌ی نه‌چندان دور، متون تولیدی این پدیده، به متون دانشگاهی تبدیل شده و با شعار «تولید علم» و «دانش بومی» جایگزین متون پیشین ـ که عمدتاً غربی و ترجمه‌ای اند ـ بشود و اساساً دیگر در دانشگاه‌ها ـ نه فقط دانشگاه‌های قمی ـ علوم انسانی دیگری برجا نماند. کوتاه سخن آن‌که بهارِ علوم انسانی قمی فرا رسیده است؛ درست هم‌زمان با پاییز علوم انسانی‌های دیگر.  


 پی‌نوشت:

هیچ حکمی را نمی‌توان به همه‌ی جامعه‌ی بشری نسبت داد مگر آن‌که مواردی را از آن استثناء کرد. طبعاً آن‌چه در این یادداشت گفته شده نیز مشمول همین قاعده است و نویسنده منکر وجود پژوهش‌گران، اساتید و دانشجو/طلبه‌های دقیق، عالم و کوشا در مجموعه‌ی مؤسسات و نهادهای آموزشی قمی نیست و نمی‌تواند باشد.

دیگر آن‌که نقد علوم انسانی قمی و پدیده‌ی حجت‌الاسلام دکترها لزوماً به معنی تأیید علوم انسانی‌های دیگر و یا دقت نظر و ژرف‌اندیشی اساتید و دانشجویان دانشگاه‌های معمولی نیست. آن خود قصه‌ی پرغصه‌ای است که بیانش مجال مجزایی می‌طلبد و هدف این نوشته نبوده است. دغدغه‌ی اصلی من ـ همان‌طور که در پیش‌تر در یادداشت‌های مارماهی و قصه کلاغ و کبک هم نوشته بودم ـ این است که هرچیز از جمله دانش باید سر جای خود باشد. و جای علوم انسانی در معنای متعارف در قم نیست.  


بازتابها:

نقد دوست خوب و طلبه دانشجو ام مسعود دیانی: عیار نقد

نقد دوست محقق و گرامی ام، دکتر شهاب اسفندیاری: جغرافیای علوم انسانی؛ از «رم» تا «قم»

نقد طلبه دانشجوی گرامی آقای محمد احمدی: شاید درددل باشد

بازنشر مطلب در سایت طلبه گرامی آقای امیر کریمی گنابادی

اشاره تلویحی خبرگزاری فارس در یادداشتی با عنوان «از جنگ وبلاگها تا صلح رییس جمهور» به قلم مسعود یارضوی به این مطلب. (با تعبیر جالب «گوشه کوچکی از هجمه تمام عیار نظام سلطه علیه ما»!)

 بازنشر مطلب خبرگزاری فارس در تعامل نیوز، سایت انصار حزب الله و...