فعالیتِ فرهنگی، مدیریتِ سرهنگی
گفتگو با ویژهنامهی دفاع مقدس روزنامهی قدس (شهریور 1391)
· ایدهی «دفاع مقدس دولتی، دفاع مقدس مردمی» از کجا آمد؟یعنی شما بر اساس چه مشاهدات و تجاربی این بحث را در نشریه هابیل مطرح کردید؟
این مفهوم ریشه در خود واقعیت دفاع مقدس دارد. در جنگ هشتساله یا به تعبیری دهساله وقتی که نگاه میکنیم میبینیم بدنهی اصلی مردم بودند. یکی از ویژگیهای برجستهای که جنگ ایران و عراق داشت بعد مردمی آن بود. از اقشار و اصناف مختلف؛ دانشجو، طلبه، کاسب، کارمند، کارگر، کشاورز، همه اصناف سعی کردند که نقشآفرین باشند. این اتفاق در پرتو غلبه گفتمانی رخ داد که با رهبری حضرت امام شکل گرفته بود و جنگ را با رویکردی ایدئولوژیک و اعتقادی پیوند میزد با یک سرمایه تاریخی غنی به نام فرهنگ عاشورا. این بود که تودههای مختلف مردم داوطلبانه در جنگ شرکت کردند و جنگ هم که تمام شد برگشتند سر کار خودشان. طلبه برگشت به حوزه، دانشآموز برگشت به کلاس، کاسب پشت دخل مغازه و کشاورز سر زمین و کارگر به کارخانه و هرکدام سر جای خودشان قرار گرفتند. بخشی هم نیروهای نظامی بودند. اینها البته همهشان از اول نظامی نبودند. بسیاریشان مانند دیگر اقشار، به شکل داوطلب درگیر جنگ شدند و به اقتضای جنگ و نیازهای انقلاب لباس نظامی را بر تن کرده بودند. بعد از جنگ هم باز به همان دلایل، در نیروهای نظامی ماندگار شدند.
جنگ که تمام شد، آن نیروهای داوطلب به روال معمول زندگیشان برگشتند. و به طور طبیعی، روایت جنگ برعهدهی نظامیان افتاد. طبیعی هم بود که وقتی گفته میشد جنگ، علیالقاعده اذهان سراغ کسانی میرفت که هنوز درگیر مسئله جنگ هستند. درصورتیکه پدیدهی جنگ، ابعاد مختلفی داشت که بعضاً بیرون از حوزهی دغدغهها و آگاهیهای نیروهای نظامی بود. این مسئله باعث شد که روایت جنگ، روایتی یکسویه شود. بشود روایت نظامیان یا روایت فرماندهان و سرداران. که البته آن هم بخشی از روایت جنگ بود، ولی همهاش نبود. روایت عمده که ناظر به حضور و نقشآفرینی همان مردم معمولی حامی انقلاب بود، مغفول ماند. همینطور، باقی ابعاد فرهنگی و اجتماعی جنگ. درهرحال جنگ، ابعاد مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی داشت که همهی جامعهی ایران را درگیر کرد. حتی آن کسانی که به انقلاب باورمند نبودند. مثلاً ولی وقتی حمله به شهرها یا موشکباران آغاز شد، آنها هم متاثر شدند. به تعبیری جامعهی ایرانی، با همهی اجزایش درگیر جنگ شد. مفهوم «دفاع مقدس مردمی» ناظر بر این است که همهی این مردم که در این جنگ بودند، حتیالامکان باید در مورد جنگ حرف بزنند و هرکدام روایت خودشان را عرضه کنند. نباید در روایت چنین پدیدهی گسترده و بزرگی، انحصار ایجاد کرد. روایت کلان و کامل جنگ وقتی شکل میگیرد که تمام رزمندگان، تمام خانوادههایی که به هر نحو روند زندگیشان از جنگ متأثر شد، در مورد جنگ حرف بزنند. چه آن رزمندهای که در ارگانهای نظامی مانده است و چه رزمندهای که به سر کار خودش برگشته و حالا مشغول زندگی روزمرهی خودش است. روایت سرباز باید کنار روایت سردار قرار بگیرد. روایت نیروهای داوطلب باید کنار روایت پرسنل نظامی قرار بگیرد. روایت اقشار و صنفهای مختلف باید مجال طرح بیابند. وقتی چنین شد، آن زمان نگاه کاملتر و همهجانبهتری از جنگ خواهیم داشت. این اتفاقی است که هنوز نیفتاده و با آن فاصلهی زیادی داریم. همانطور که در جنگ تودهی مردم حامی انقلاب و نظام مجال یافتند تا بر اساس دغدغههای خود به شکل خودجوش ورود کرده و نقشآفرینی کنند، میشد در روایت جنگ هم از این ظرفیت عظیم مردمی بهره گرفت. ولی ما این کار را نکردیم. واقعیت این است وقتی ما یکسری نهاد و سازمان و بنیاد تأسیس میکنیم، که وظیفهی سازمانی و قانونی و اداریشان اینست که در مورد جنگ اثر تولید و منتشر کنند، با امکانات و بودجههای فراوان، آن وقت دیگر عرصه برای حرکتهای خودجوش و مستقل تنگ میشود. تبلیغ فرهنگ دفاع مقدس و روایت جنگ، میشود یک کار سازمانی و دولتی برای یک عده کارمند. ورود دولتی و حکومتی و از موضع بالا به این حوزه که از جنس فرهنگ است، انتقال این پیام به مخاطبان است که خودمان هستیم و هر کار لازم باشد میکنیم. پول و نیرو و سرمایه و امکاناتش را هم داریم. شما بفرمایید دنبال کار خودتان. این حوزه را به ما واگذار کنید! یعنی عملاً باعث شدیم آن حرکتهای مستقل و خودجوش فرهنگی و انقلابی که خصوصاً در دوران جنگ خیلی نمود بارزی داشت به حاشیه برود. دغدغهی فعالیت فرهنگی مستقل کمرنگ شود، و مردم این مسئولیت را به دولت واگذار کنند.
· آیا میتوان گفت که بخشی از دولتیبودن روایت جنگ تقصیر رسانهها بوده که هر وقت میخواستند چیزی راجع به جنگ منتشر کنند، سراغ سردارها و افراد مطرح میرفتند و نمیرفتند سراغ بدنه جنگ یا حتی به نظر شما میتوان یک بخش آن را گردن سلیقه مخاطب انداخت؟ مثلاً گفت که سلیقهی مخاطب اینگونه میپسندد.
در مورد نقش رسانه با شما موافقم. قطعاً در دولتیشدن روایت جنگ، رسانهها نقشآفرین بودهاند. به خاطر اینکه آنها هم با این موضوع سرسری برخورد کرده و اغلب سراغ راههای سادهتر و دردسترس رفتند. پرداخت رسانهها به مقولهی جنگ، یک پرداخت مناسبتی و موسمی است. رسانهها، اغلب در چند مقطع مشخص از سال، به مناسبتهای تقویمی و رسمی، با رویکرد و ادبیاتی شعاری و کلیشهای سراغ جنگ میروند. به نوعی موضوع را سرهمبندی میکنند. گناهی هم ندارند. آنها هم مواجههشان با این موضوع از جنس کارمندی و انجام وظیفهی سازمانی است. در صورتی که جنگ آنقدر وجوه متکثر و متنوع دارد که میطلبد در تمام طول سال بدان پرداخته شود. از سوی دیگر، این پرداخت مناسبتی، خواسته و ناخواسته به تقلیل مسایل جنگ به برخی مسئلههای خاص که ارزش رسانهای و جذب مخاطب داشته باشند، انجامیده است. شما وقتی مثلاً به مناسبت آزادسازی خرمشهر میخواهید ویژهنامهای برای فلان روزنامه بزنید، طبعاً جنس ورودتان باید متناسب آن مناسبت جنس جشن و پیروزی باشد. دیگر نمیتوانی از برخی مباحث اجتماعی جنگ که آمیخته است با تلخیها و ناکامیها و سختیها صحبت کنی. گو اینکه این با ذائقهی عمومی جامعه هم نمیخواند. بنابراین پرداخت مناسبتی عملاً باعث شده است خیلی از ابعاد جنگ مغفول بمانند. خیلی از افراد دیده نشوند و خیلی از اقشاری که درگیر جنگ بودند مورد توجه قرار نگیرند.
در مورد سلیقهی مخاطب بخشی از حرفتان درست است. ولی این را نباید فراموش کنیم که دستگاههای فرهنگی و تبلیغاتی و رسانهها هستند که سلیقه مخاطب را شکل میدهند. به تعبیری ما خودمان مخاطب را بدعادت کردیم. خودمان این ذایقه را جوری پرورش دادهایم که در آثار مربوط به جنگ، دنبال یک رویکرد خاص باشد. و الا این مخاطب، مخاطبی است که جزو بدنه همین جامعه است که جنگ را با تمام وجود حس کرده است.
· این فقط در مورد جنگ نیست. کلاً مخاطبان رسانه در همهی حوزهها به دنبال چهره و ستاره هستند. همیشه به دنبال این هستند که در بین ستارهها چه خبر است. یعنی در حوزهی جنگ دنبال سردارها و در حوزهی سینما دنبال سوپراستارها میگردند و برای همین ما همیشه به دنبال یک ستارهسازی و اسطورهسازی هستیم و مخاطب هم همیشه دوست دارد مسایل مربوط به ستارهها را پیگیری کند.
این ستارهها را هم رسانه است که میسازد و برجسته میکند. به علاوه که اگر با همین نگاه برجستهکردن و قهرمانسازی هم به سراغ شخصیتهای مؤثر در دوران جنگ میرفتیم، الزاماً شاید فلان سردار قهرمان جنگ نمیشد و مهمتر از او فلان رزمنده معمولی یا فلان کارگر یا کشاورز یا فلان زن که در پشت جبهه و در گمنامی فعالیت میکرده، اینها قهرمان جنگ ما میشدند. البته در چند سال اخیر این روند کمی بهتر شده و برخی اسامی جدید را هم میشنویم و میبینیم در کتابهای خاطرات به اینها هم پرداخته میشود. موفقیت همین کتابها خود نشان میدهد که اگر ما به سراغ این قبیل چهرهها برویم جامعه میپذیرد و میپسندد. لذا مخاطب را ما میسازیم و رسانهها و دستگاههای فرهنگی و تبلیغی هستند که این سلیقه را شکل میدهند و ذائقه را تغییر دهند.
· دفاع مقدس مردمی و دولتی را نمیشود فراتر از بحث روایت جنگ دید؟یعنی مثلاً بیاییم بررسی کنیم که در کل ماجرای دفاع مقدس که شکل گرفت نقش مردم بیشتر بود یا نقش دولت؟
میشود؛ ولی اینجا یک ملاحظهی مهم وجود دارد. آن هم اینکه باید گفتمان حاکم مقطع پیروزی انقلاب و سالهای نخست انقلاب که هنوز نظام در حال شکلگیری و تثبیت است را مدنظر داشته باشیم. لااقل در آن مقطع، این مرزبندی که ما امروز بین مردم و حاکمیت فرض میکنیم به این شکل وجود نداشته. خیلی از همین نیروهای نظامی که بعدها پست و مقام گرفتند از دل مردم انقلابی بیرون آمدند و با منظر اعتقادی وارد جنگ شدند. به تعبیری اینطور نبود که مثل ارتش، یک سازمان نظامی متصلب و سازمانیافته و دارای سلسله مراتب داشته باشیم و بعد در کنار آن و با یک مرزبندی مشخصی از آن، مردم را هم داشته باشیم که وارد بدنه شده باشند. لااقل در چند سال اول جنگ نمیشود به شکل قاطعی این تفکیک را انجام داد. در سالهای اول انقلاب و جنگ، به تبع غلبهی فضای شورمندانه و انقلابی، هنوز ادبیات داوطلبانه و مردمی حامی انقلاب حاکم است. رهبری حضرت امام، بدنهی جامعه را با انقلاب و مسایل انقلاب پیوند داده بود. ولی به تدریج این حضور مردمی، کمرنگ میشود. نهادهای انقلابی که براساس نیازها و ضرورتهای خاص و در شرایط خاص سالهای نخست انقلاب، شکل گرفته بودند، به تدریج برای ادامهی حیات خود، آن هم در شرایطی که دیگر ضرورتهای هنگام تأسیس به آن شکل موضوعیت نداشتند، روندی را در پیش میگیرند که در خاتمه آنها را به یک سازمان اداری مبدل میسازد. یعنی آن حرکت مردمی و پویا و سیال و انعطافپذیر، جای خود را میدهد به سازمانهایی خشک و با نظمی متصلب و رسمی. آن شکل بیفرم و حتی به اقتضای رویکرد انقلابی فرمگریز جای خود را میدهد به یک نظمگرایی افراطی.
· عدهای از کارشناسان معتقدند که در مقام قیاس، یک یادوارهی دفاع مقدس مردمی که به صورت خودجوش برگزار میشود خیلی مؤثرتر از یک یادوارهی سازمانی است که ممکن است اتفاقاً خیلی بزرگتر و مفصلتر هم باشد. نظر شما چیست؟
همینکه یادوارههای شهدا که در گذشته در مساجد محلات و با تلاش و هزینهی اهل محله و همت جوانان مسجدی برگزار میشد، الان و مخصوصا در شهرهای بزرگ مانند تهران تبدیل شدهاند به کنگرهها و سمینارهای بزرگ رسمی و پرهزینه که در سالنهای بزرگ برگزار میشوند، خود محصول طبیعی تبدیل نهضت به نهاد است و غلبه نگاه و رویکرد سازمانی و دولتی است. گرچه ممکن است استدلال برخی از مسئولین این باشد که ما اینطوری گسترهی مخاطب بیشتری را هدف قرار میدهیم و درظاهر امر حق با آنهاست. اما از این نکته غفلت میشود که این کمیتگرایی در جذب مخاطب، به کاهش کیفیت مخاطب میانجامد. بسا که همان یادوارهی کوچک محلی و مسجدی به مراتب تاثیرگذاری بیشتری داشته باشد از بهمان سمینار بزرگ شهری و کشوری. یادوارهها یک مثال اند. در دیگر مقولات هم متاسفانه غلبهی همین نگاه اداری را میبینیم. بسیاری از فعالیتهایی که در حوزهی دفاع مقدس انجام میشود با همین رویکرد است. رویکردی که میخواهد کارهای بزرگ با هزینههای گزاف و کلان و توسط سازمانها و نهادهای بزرگ انجام بدهد و نتیجه این میشود که فعالیتهای مردمی خودجوش در کنار فعالیتهای پرهزینه اصلاً دیده نمیشود. از یادوارهها بگیرید تا بحث تلخ بازسازی گلزارهای شهدا تا باقی حوزههای فرهنگ. ما امروز در عرصهی فرهنگ با رویکردهای اداری و بیگانه با رویکرد مردمی و خودجوش و مستقل و خودانگیخته مواجهایم. رویکردی که این باور اشتباه را به مردم منتقل میکند که در مورد جنگ نمیخواهد شما کاری کنید. ما نیرو داریم، سرمایه داریم، کتاب چاپ میکنیم، فیلم میسازیم، یادواره برگزار میکنیم و... . تمام کارها با خودمان. نه فقط این، بلکه فعالیتهای خودجوش و خودکفا تحمل نمیشوند.
· به نظر شما این تفکر که در جاهای دیگر هم دیده میشود از جانب خود مردم نیست؟یعنی مردم در این حوزهها از نظامشان توقع ندارند؟ عدهای معتقدند در حوزههایی که جنس کار طوری است که باید مردمی باشد مثل دفاع مقدس یا هیئتهای عزاداری و... حاکمیت با یک دوگانگی روبهروست. از طرفی مردم متوقعاند و از طرفی با ورود سازمانی کار خراب میشود. نظر شما چیست؟
درست است. این نیاز به وجود آمده. ولی حرف اینست که این نیاز و مطالبه غلط را خود دولت در ذهن مردم پدید میآورد. همان مثالی که زدید مثال خیلی خوبی است. ما یک سرمایهی فرهنگی غنی دافریم به نام مجالس و هیئتهای مذهبی که در طول تاریخ به پشتوانهی مردم برگزار میشدند و همیشه هم به حیات خود ادامه دادهاند. تمام اجزای اینها مردمی بودند. از تامین هزینهها گرفته تا مدیریت و سازماندهی افراد و تقسیم کار و... . الحمدالله هنوز هم بسیاری از مجالس با همین روند اداره میشوند. اما کار کجا خراب میشود؟ وقتی دولت میخواهد متولی هیئتها شود. اوایل انقلاب در مقطعی چنین رویکردی به وجود آمد که حالا که انقلاب پیروز شده، باید هیئتها بروند زیر بلیط حکومت. یک باور غلطی را هم برخی جوانان انقلابی دنبال میکردند که اعتقاد داشتند حالا که انقلاب پیروز شده ما دیگر نیازی به روضهخوانی و عزاداری نداریم و اینها باید تبدیل شوند به جلسات سخنرانی و بنشینیم بحث کنیم و اساس انقلاب را تبیین کنیم و... ما گریه میکردیم که انقلاب پیروز شود حالا که پیروز شده باید تعطیل شود. شما اگر مراجعه کنید در صحیفه امام موجود هست که چندبار حضرت امام با این قضیه به شدت مخالفت کردند و به میدان میآمدند و بحثشان هم این بود که جوانهایی که این حرفها را میزنند نمیفهمند هدف این عزاداریها چیست. اصلا گریهی ما، گریهی سیاسی است و تاکیدی که امام داشتند که عزاداری باید به همان شکل سنتی برگزار شود برای جلوگیری از ورود همین سنخ رفتارهای غلطی بود که اول انقلاب میخواست وارد شود و اگر وارد میشد معلوم نبود الان واقعاً از این سرمایه چه باقی میماند. امام محکم ایستادند و نگذاشتند که عزاداریها فرضاً یکی از وظایف سازمان تبلیغات اسلامی بشود. اقداماتی که ظاهرا با اهداف خیرخواهانه و حمایتی توسط برخی نهادهای فرهنگی در راستای ارایهی خدمات به هیئات انجام میشود، از آسیبهایی است که از همین نگاه سازمانی ناشی میشود. متاسفانه بعضی از مسئولین با اقداماتشان این نگاه غلط را به مردم منتقل میکنند که وقتی چیزی به نام دولت وجود دارد پس همه چیز باید زیر نظر و با دخالت دولت باشد. برای همه چیز باید ساختار سازمانی تعریف کرد. یک سازمانگرایی افراطی و غیرمدبرانه. غافل از آنکه خیلی اوقات باید همین اشکال خودجوش و به ظاهر نامنظم مردمی را به همین شکل دستنخورده باقی گذاشت. خصوصاً در عرصهی حساسی مثل فرهنگ. ما به همان میزان که دخالت میکنیم به همان میزان نیاز کاذب ایجاد میکنیم و به همان میزان هم آن پدیده را خراب میکنیم
· من هنوز کامل قانع نشدم که دلیل اصلی شما برای اینکه میگویید مسئولین این توقع را ایجاد کردند چیست. به نظر من بعضی از مردم اعتقاد دارند که اصلاً انقلاب کردند که حاکمیت انجام این امور را به عهده بگیرد.
من اعتقاد دارم که مردم از اول این دید را نداشتند. یک مثال دیگر میزنم. فرض کنید همین مواردی که هرازگاه پیش میآید که کسی در گوشهای از دنیا به مقدسات توهین میکند. مثل همین توهین به پیامبر اکرم(ص). در این مواقع شما میبینید افکار عمومی مسلمانان و بدنهی بیدار و فعال امت اسلامی در کشورهای مختلف بلافاصله عکس العمل نشان میدهد. تجمعات و اعتراضات و تحصنها و رفتارهای اعتراضی آغاز میشود و موجی از خروش و اعتراض به راه میافتد. در همهی کشورهای اسلامی این اعتراضها خودجوش و بدون حمایت و حتی موافقت دولت است. اما جالب است در کشور ما که شعار امالقرایی جهان اسلام را سر میدهیم، معمولاً این قبیل واکنشها در ابعادی به مراتب کوچکتر و با فاصلهی زمانی قابل توجهی از دیگران آغاز میشود. چرا؟ چون غیرت دینی و باورمندی مردم مسلمان ایران کمتر از دیگر مسلمین است؟ نه. به خاطر آنکه ما مردممان را عادت دادهایم به اینکه منتظر بمانند تا نهادهای متولی این قبیل کارها مثلاً شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی بیانیه صادر کنند و احیاناً مکان و زمان راهپیمایی اعتراضی که اغلب هم قبل یا بعد نمازجمعه است! را اعلام کنند. آن هم به شکل بیروح و کلیشهای. این به خاطر همین بدعادتکردن است. به خاطر توقع نابهجا ایجادکردن است که حتی به اسم مدیریت و هماهنگی، اساساً چیزی به نام تبلیغات اسلامی مستقل و خودجوش مجال بروز نمییابد. و باز شاهدیم در همین فضا، آن دسته از اقشار که کمتر در شعاع اثرگذاری این نهادهای متولی هستند و به عبارت دیگر نظم و سامان رسمی کمتری دارند، مثل گروهها و تشکلهای دانشجویی یا طلاب، فعالتر و پرشورتر و به موقعتر عمل میکنند. چون اینها هنوز کمتر به این بوروکراسی افراطی تن دادهاند. پس نه فقط در عرصهی دفاع مقدس، بلکه در عرصههای فرهنگی دیگر هم ما رفتارهای انقلابی و دینی خودجوش و خودانگیخته را با تصمیمگیریهای سازمانی تحدید کردهایم. این ماحصل رویکرد نهادهای تبلیغاتی و فرهنگی نظام است که برای خودشان تصدیگری حداکثری در تمام اموری که مربوط میشود به باور و فرهنگ مردم قائل شدهاند. اینکه چون ما بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس هستیم، یا چون ما سازمان تبلیغات اسلامی هستیم، یا چون ما مرکز رسیدگی به امور مساجد هستیم، پس هرآنچه که در مورد جنگ یا تبلیغات اسلامی یا مسجد است باید زیرنظر ما و با دخالت و مدیریت و نظارت ما باشد. خب این حرف غلطی است. معلوم است که این رویکرد لاجرم به شکست میرسد. نمونهاش را در مورد مدیریتکردن از بالا و دستوری هیئتهای مذهبی شاهدیم. هنوز مسئولین ما متوجه نیستند که امور فرهنگی و دینی را نمیشود و نباید با بخشنامه و دستورالعمل و فرمان اصلاح و مدیریت کرد. برای همین است که جامعه هم این رفتارها را پس میزند. میخواهیم گلزار شهدا را بازسازی کنیم، دستور العمل صادر میکنیم. میخواهیم وضعیت برنامههای فرهنگی مساجد را بهبود ببخشیم، دستورالعمل صادر میکنیم. میخواهیم آسیبهای عزاداری را اصلاح کنیم دستورالعمل صادر میکنیم. میخواهیم مردم کتابخوانتر شوند، دستورالعمل صادر میکنیم. بعد هم که جامعه این رفتار را پس میزند، متوسل به زور میشویم. سرباز نیروی انتظامی را میفرستیم به مصاف عزاداران حسینی!
ادامهی این رفتارها باعث شکاف بین مردم و نظام میشود. اعتماد متدینین جامعه را به مسئولین فرهنگی از بین میبرد. کما آنکه در مواردی از بین برده است. در جامعهی مذهبی دیندارمان خیلی از هیئتها و جریانهای مذهبی هستند که از اول هیچ تعاملی با نهادهای حکومتی برقرار نکردند و هنوز هم دارند مسیر مستقل خودشان را ادامه میدهند و باور هم دارند که این راه درست است. ما باید بپذیریم که نباید و نمیشود همه چیز را سازمانی مدیریت کرد. هر مقوله را هم که بشود، فرهنگ را نمیشود. من معتقدم در جمهوری اسلامی اگر شما بخواهید از ارزشها دفاع کنید، اگر بخواهید تبلیغات دینی کنید، اگر بخواهید به تبلیغ فرهنگ دفاع مقدس بپردازید، حتی اکر بخواهید از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی دفاع کنید، باید مستقل از نهادهای رسمی و حکومتی و به صورت خودجوش و خودبسنده فعالیت کنید. کاری که بیلان کاری نداشته باشد و وظیفهی سازمانیتان نباشد و برای آن حقوق نگیرید و ردیف بودجه مشخص نداشته باشد. حتی برگزاری راهپیمایی 22بهمن را باید به گروههای مردمی و مسجدی واگذار کرد. چه رسد به فعالیتهای دینی.
گرچه همانطور که گفتم ما ذائقهی مخاطب را خراب کردیم و این ذائقهی خراب باعث شده که توقع بیجا هم ایجاد شود. این توقع بیجا یک انفعالی را در ما ایجاد کرده که وظایف معمول یک شهروند مسلمان عضو امت اسلامی را هم انجام نمیدهیم. این را هم بگویم که مانع تغییر وضعیت موجود، تنها مدیران و مسئولین نیستند. خیلی اوقات خود فعالان فرهنگی هم نمیخواهند این تغییر ایجاد شوند. همان بدعادتشدن که عرض کردم. یکی از دلایلشان هم ترس از مواجهه با مخاطب است. میترسند که اگر بودجهی دولتیشان قطع شود، نتوانند از طریق مخاطب جذب بودجه کنند. به تعبیری هنوز به آن بلوغ نرسیدهاند که پول توجیبیشان قطع شود. و فکر هم میکنند که نمیشود به این بلوغ و استقلال مالی رسید. ولی من معتقدم راه حل این مشکل، مواجهشدن با آن است نه فرار از آن و پاککردن صورت مسئله. باید با بحران مخاطب مواجه شد. باید سختی تأمین مالی را چشید و تجربه کرد. حتی باید شکست در فعالیتهای فرهنگی و دینی و انقلابی را تجربه کرد. ورشکستگی را تجربه کرد. زمینخوردن را تجربه کرد. استقلال و بلوغ و بالندگی و رشد ماحصل همین تجربههاست. اگر خیالتان راحت بود از بابت اینکه مثلاً نشریهتان چاپ خواهد شد. چه فروش برود یا نرود و این فرقی نکند در ادامهی فعالیت نشریه، مطمئن باشید که در بحث تأثیرگذاری به بنبست میخورید. ویژهنامههای رایگان تمامرنگی با کیفیت سازمان و نهادی که از پول بیتالمال منتشر میشوند، به اندازهی یک جزوهی زیراکسی سیاه سفید که با هزینه شخصی و مستقل تهیه شده نمیتواند اثرگذاری عمیقی داشته باشد.
در چنین فضایی، این حرفها شاید آرمانی به نظر برسد. ولی واقعیت آن است که از اول اینطور نبوده و من فکر میکنم در آینده هم میتوان طوری مدیریت کرد که این روند اصلاح شود.
· ما تا اینجا با دید مثبت صحبت کردیم. به نظر شما از دید دیگری هم میشود به این قضیه نگاه کرد که یک تفکری از روی عمد و قصد یک سری کارها را انجام داده است. مثلا شما فرض کنید که همین بحث قبور شهدا و یکسانسازی و این داستانها. ما میگوییم که اینها از روی عمد نبوده است. یک نیت خیری داشتند و جلو آمدند این همه اعتراضات مردمی و اعتراضات فعالین فرهنگی یک بار تجربه کردند در شهرستان دیدند خراب شد و یک بار دیگر تجربه کردند دیدند خراب شد. ولی یک قدرتی پشت این تجربه هست که نمیدانم هدفش چیست. ولی این کار را پیش میبرد. به نظر شما این هم ممکن است وجود داشته باشد؟ یعنی یک جریانی در بدنهی حاکمیت شکل گرفته باشد که به عمد بنای بر تحریف در یکسری از جاها و تغییر در یکسری جاها را داشته باشد برخلاف نظر مردم و دلسوزانه هم نباشد.
من به شخصه تاکنون به چنین تحلیلی نرسیدهام و شواهدی ندارم که بگویم چنین روندی کاملاً سازماندهیشده در یک فرضاً اتاق فرمان خاص است. به نظرم شاید درستتر باشد که بگوییم این رویکرد ماحصل فاصلهگرفتن از متن مردم و درگیرشدن در سازمان و نظم خودساختهی این نهادها است. و مسئولینی که چون بسیاریشان سابقهی نظامی دارند، عادت کردهاند در همهجا با رویکرد و خوی و منش نظامی و جنگی برخورد کنند. یعنی از موضع بالا و بهفرموده میخواهند کار را پیش ببرند. درصورتیکه جنس فرهنگ، بهفرمودهای نیست و کار فرهنگی، سرهنگی پیش نمیرود. من فکر میکنم بیشتر از اینکه ما با آدمهای مغرض توطئهگر مواجه باشیم با مسئولینی مواجهیم که جنس فرهنگ را نمیشناسند. مسئولینی غیرمتخصص در این حوزه که جایشان اینجا که هستند نیست. به اشتباه مدیر فرهنگی شدهاند. اگر فرمانده یک پادگان بودند، شاید موفقتر بودند. اگر فرهنگ را میشناختند، نحوهی تعاملشان فرق میکرد. متاسفانه اغلب خودشان را هم بینیاز از مشورتکردن و تعاملکردن میدانند. در اتاقهای دربسته تصمیم میگیرند و بعد هم آن را ابلاغ میکنند. بعد هم که نتیجهی مطلوب را نمیگیرند، سرخورده میشوند و به جای شناسایی و رفع اشکال، متهمتراشی و فرافکنی میکنند و توپ را به میدان مخاطبانشان میاندازند. البته نمیشود احتمال حضور مدیران و تصمیمگیران یا مشاوران مریض و مغرض را لااقل در سطوح میانی و پایینی مدیریتهای فرهنگی به کلی نفی کرد.
· اگر نکتهی پایانی دارید بفرمایید.
من امیدوارم بتوانیم این روند حاکم در مدیریت فرهنگی را اصلاح کنیم. به نظرم رسانهها خیلی میتوانند در این راستا مؤثر عمل کنند. باید گفتمانسازی کرد تا آرام آرام تبدیل به یک مطالبه و فرهنگ شود. در بحث دفاع مقدس مردمی هم معتقدم ما وقت زیادی برای ثبت دادههایی که از جنگ مانده است نداریم. بعضی از کارها که امروز میشود انجام داد را قطعاً در آینده نمیتوانیم. مثل ثبت سرگذشتها و روایتهای مردمی که درگیر جنگ بودند. به هر حال نسلی که جنگ را تجربه کرده است، سن بالایی دارد. تا زمان هست باید اینها را دریابیم. تا زمان هست باید حرفها و روایتهایشان را بگویند و ثبت شود و بعد از دل اینها پژوهشهای دقیق و روشمند شکل بگیرد. حداقل در زمینه گردآوری دادههای جنگ، زمان به نفع ما نیست.
مصاحبهکننده: مرتضی اعتمادسعید